۱۳۹۵/۰۳/۱۰

انديشه‌های آليس

می‌روم به سوی رختخواب—پس از مدتها، دوباره با داستانِ دختری به نامِ آليس، که به همراهِ پدر و مادرش، شهر را برای رسيدن به جايی دورافتاده و متروک درمی‌سپارد.

«شفقِ شمالی. آفتابِ نيمه‌شب. پنجاه‌هزار جزيره. سنجابها. خرسها. گوزنهای شمالی. روباهها. گرگها. مينک‌وال.»

«بزودی آن‌جا خواهيم بود، همه‌مان، در ايمنی‌ی شمال

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر