۱۳۹۶/۰۶/۳۰

اميل سيوران: [دوباره از] بر بلنديهای نوميدی

هيچ چيز مهم نيست. چه مهم تواند بود که می‌رنجم و می‌انديشم؟ حضورم در اين جهان چند زندگی‌ی آرام را خواهد پريشاند و ساده‌دلی‌ی ناآگاهانه و دلپذيرِ ديگران را خواهد برآشفت. گرچه احساس می‌کنم که تراژدی‌ی من بزرگترين تراژدی‌ی تاريخ استبزرگتر از سقوطِ امپراتوريهابا اينهمه از بی‌اهمّيتی‌ی کاملِ خود باخبرم. من مطلقاً قانع شده‌ام که در اين گيتی هيچ‌ام؛ با اينهمه احساس می‌کنم که وجودِ من تنها وجودِ واقعی‌ست. اگر ناچار بودم که ميانِ جهان و خويش يکی را برگزينم، جهان را با روشنيها و قانونهايش پس می‌زدم، بی هراس از اينکه تک‌وتنها در هيچی‌ی مطلق بسُرَم. گرچه زندگی برايم شکنجه است، نمی‌توانم ترک‌اش کنم، زيرا به ارزشهايی مطلق که به نام‌شان خود را قربانی کنم باور ندارم. اگر بنا بود که کاملاً صادق باشم، می‌گفتم که نمی‌دانم چرا زنده‌ام و چرا از زيستن بازنمی‌ايستم. پاسخ چه‌بسا در اين سرشتِ ناعقلانی‌ی زندگی نهفته باشد که خود را بی دليل ادامه می‌دهد. اگر تنها انگيزه‌های ياوه برای زيستن در کار باشد چه؟ همچنان می‌توان انگيزه خواندشان؟ اين جهان ارزشِ قربانی کردن به نامِ ايده يا باوری را ندارد. امروز چه مايه شادتريم از اين رو که ديگران از برای بهروزی و روشنگری‌مان مُرده‌اند؟ بهروزی؟ روشنگری؟ اگر کسی مرده باشد تا بتوانم شاد باشم، از اين هم ناشادتر خواهم بود، زيرا نمی‌خواهم زندگی‌ام را بر گورستانی بنا کنم. لحظه‌هايی هست که برای هر رنجی در تاريخ احساسِ مسئوليت می‌کنم، چون نمی‌توانم بفهمم که چرا برخی به خاطرِ ما خون فشانده‌اند. سترگْ گواژه‌يی می‌شد اگر معلوم‌مان می‌شد که آنان از ما شادتر بوده‌اند. بگذار تاريخ با خاک يکسان شود! چرا خود را به زحمت اندازم؟ بگذار مرگ در نوری مسخره ظاهر شود؛ رنج، کرانمند و ناافشاگر؛ شوق، ناخالص؛ زندگی، عقلانی؛ دُويچِمگوييکِ {ديالکتيکِ} زندگی، منطقی تا که اهريمنی؛ نوميدی، خُرد و جزئی؛ جاودانگی، تنها کلمه‌يی؛ تجربه‌ی هيچی، وهمی؛ بدفرجامی، شوخی‌يی! به جدّ از خود می‌پرسم، معنای اين همه چی‌ست؟ چرا پرسشها پيش کشم، نورها افکنم، يا سايه‌ها ببينم؟ بهتر نمی‌بود اگر در بيکسی‌ی محض اشکهايم را در درياکناری به خاک می‌سپردم؟ امّا من هرگز نَگريسته‌ام، زيرا اشکهايم همواره به انديشه بدل گشته‌اند. و انديشه‌هايم به تلخی‌ی اشک‌اند.

ترجمه از همانجاست.

۱۳۹۶/۰۶/۲۹

اميل سيوران: [از] بر بلنديهای نوميدی

کسانی هستند که مقدّر است از چيزها تنها زهرشان را بچشند، که برايشان هر شگفتی شگفتی‌يی دردناک است و هر تجربه فرصتی نو برای شکنجه. اگر کسی به من می‌گفت که چنان رنجی دليلهای درون‌آختی {ذهنی} دارد، که به خُلقِ خاصِ هر فرد بازمی‌گردد، می‌پرسيدم: آيا سنجيداری برون‌آختی {عينی} برای ارزيابی‌ی رنج در کار است؟ چه کس می‌تواند به‌دقّت بگويد که همسايه‌ام از من بيشتر رنج می‌بَرد يا عيسا بيش از همه‌ی ما رنج بُرد؟ معيارِ برون‌آختی‌يی در کار نيست زيرا رنج را نه بر پايه‌ی انگيزشِ بيرونی يا تحريکِ موضعی‌ی اندامه {ارگانيسم} بلکه تنها چنان می‌توان اندازه گرفت که احساس می‌شود و در آگاهی بازتاب می‌يابد. افسوس، از اين ديدگاه، هيچ پايگانی جای بحث ندارد. هر کس با رنجِ خود به جا می‌ماند، که مطلق و ناکرانمند می‌داندش. چه مايه از رنجِ شخصی‌ی خود می‌کاستيم اگر آن را با همه‌ی رنجهای جهان تاکنون می‌سنجيديم، با وحشت‌آورترين عذابها و دشوارترين شکنجه‌ها، سنگدلانه‌ترين مرگها و دردناکترين خيانتها، همه‌ی آن جذاميها، همه‌ی آنان که زنده۔زنده در آتش سوختند يا از گرسنگی مُردند؟ نه هيچ‌ کس از رنجِ خود برآسايد اگر بينديشد که همه‌مان ميراييم، نه آن کس که رنج می‌برد واقعاً در رنجِ گذشته يا کنونی‌ی ديگران تسلّی‌يی می‌يابد. زيرا در اين جهانِ سازمانمندانه نابسنده و پاره۔پاره، فرد آماده است که پُراپُر بزيد، در اين آرزو که از وجودِ خود مطلقی بسازد. هر وجودِ درون‌آختی برای خود مطلق است. از همين رو هر کس چنان می‌زيد که گويی مرکزِ گيتی يا مرکزِ تاريخ است. پس رنجِ او چه‌گونه می‌توانست که مطلق نباشد؟ من نمی‌توانم رنجِ ديگری را بفهمم تا از رنجِ خود بکاهم. همسنجيها در چنين موردهايی بيربط‌اند، زيرا رنج حالتی درونی‌ست که در آن هيچ چيزِ بيرونی چاره‌گر نمی‌تواند بود.
امّا در تنهايی‌ی رنج امتيازی بزرگ هست. چه می‌شد اگر چهره‌ی هر کس به شيوه‌يی بسنده رنجِ او را بيان می‌کرد، اگر کلِ عذابِ درونی‌اش در حالتِ چهره‌اش برون می‌افتاد؟ همچنان می‌توانستيم با هم مراوده‌يی داشته باشيم؟ آيا در اين صورت به هنگامِ سخن گفتن چهره‌مان را با دستان‌مان نمی‌پوشانديم؟ زندگی واقعاً ناممکن می‌شد اگر بيکرانگی‌ی احساسهايی که در دلِ خود نگاه می‌داريم پُراپُر در خطوطِ چهره‌مان به بيان درمی‌آمد.
هيچ کس نمی‌يارست که در آينه به خود بنگرد، زيرا در خطوطِ چهره‌اش تصويری گروتسک و تراژيک با لکها و ردهای خون، زخمهايی که نمی‌توان شفاشان بخشيد، و جريانهای بی‌امانِ اشک می‌آميخت. شِکوهی هوسناک در دل‌ام می‌آمد اگر آتشفشانی از خون می‌توانستم ديد، طغيانی به سرخی‌ی آتش و به سوزانی‌ی نوميدی، بَرزَده در دلِ هارمونی‌ی آسوده و سطحی‌ی زندگی‌ی هرروزه، يا اگر همه‌ی زخمهای پنهان‌مان را باز می‌توانستم ديد، همچنان که برای هميشه از ما طغيانی خونين می‌سازند. تنها اينگونه می‌بود که امتيازِ تنهايی را به‌راستی می‌فهميديم و ارج می‌نهاديم، که رنج‌مان را ساکت می‌کند و دسترس‌ناپذيرش می‌سازد. شرنگی که از رنج برمی‌آمد، همچنان که از آتشفشانِ هستی‌مان فوران می‌کرد، بسنده می‌بود تا کلِ جهان را در طغيانی خونين زهرآگين کند. شرنگِ بسيار، زهرِ بسيار، در رنج هست.

ترجمه از اينجاست:
E. M. Cioran, On the Heights of Despair, translated by Ilinca Zarifopol-Johnston, The University of Chicago Press, 1992.


پی‌نوشت. نمی‌گويد مقدّر است «که تنها چيزهای زهرآگين را بچشند»، می‌گويد مقدّر است «که از چيزها تنها زهرشان را بچشند»... معنايش را می‌فهمند؟

۱۳۹۶/۰۵/۲۹

«نگران به دخترانِ آسمان»

يک شبِ سردِ زمستانی؛ از آغاز تا پايان بادِ بی‌امان می‌توفد.
(هنوز) سوگوار نيست؛ انگار در ابتدای درکِ فاجعه‌يی، بهت‌زده است. در خلسه‌يی هيپنوتيک، يادش می‌آيد از «سبزی‌ی ديگرسانِ هر بهار»؛ از «سياهی‌ی ديگرسانِ هر شب»، از «سرمای ديگرسانِ هر زمستان» می‌گويد.
در شگفت است که زمستان چه‌گونه خواهد بود؛ باورش نشده، نمی‌شود، که زمستانْ پيشنون فرارسيده.

***

در شگفت‌ام که زمستان چه‌سان خواهد بود
با بهاری که هرگز نخواهم‌اش ديد
در شگفت‌ام که شب چه‌سان خواهد بود
با روزی که هرگز نخواهم‌اش ديد

در شگفت‌ام که زندگی چه‌سان خواهد بود
با نوری که هرگز نخواهم‌اش ديد
در شگفت‌ام که زندگی چه‌سان خواهد بود
با دردی که جاودانه می‌پايد

هر شب سياهی‌يی ديگرسان در کار است
هر شب با خود می‌گويم که کاش برمی‌گشتم
به آن زمان که سواری می‌کردم
در ميانِ جنگلهای کهن

هر زمستان سرمايی ديگرسان در کار است
هر زمستان احساس می‌کنم که بسيار پيرم
آنچنان پير که شب
آنچنان پير که سرمای سهمگين

در شگفت‌ام که زندگی چه‌سان خواهد بود
با مرگی که هرگز نخواهم‌اش ديد
در شگفت‌ام که چرا زندگی بايد
زندگی‌يی باشد که جاودانه می‌پايد

وارگ ويکرنس

***
 
زمستانِ هشتادونه بود. تمامِ روز به نقطه‌يی خيره مانده بودم.
 

۱۳۹۶/۰۵/۲۳

ليلی گلستان پدرش را «بداخلاق» و «تحقيرکننده» و «سلطه‌جو» خوانده. سايتِ ميدان متنی منتشر کرده که در بخشی از آن آمده:
در جامعه‌ای عمیقا پدرسالار زنی ۷۰ و چند ساله که تا سی سالگی مقابل پدرش لکنت زبان داشته، این پدر ۹۰ و چند ساله را زیر سوال می‌برد. ابراهیم گلستان را، کسی را [که] به اعتبار چند کتاب و فیلم موفق، نیم قرن است خیلی بهتر از منتقدان فیسبوکی در مقام طعن و لعن همگان نشسته و خیلی‌ها هم هنوز برای این تبختر او کف می‌زنند. سست کردن اقتدار ابراهیم گلستان ظرفیتی رهایی‌بخش، ولو ناچیز، ندارد؟
تصوّرش نبايد دشوار باشد که در اين «جامعه‌ی عميقاً پدرسالار»، اگر مردِ هفتادوچندساله‌يی بر صحنه‌يی همگانی مادرِ نودوچندساله‌اش را «بداخلاق» و «تحقيرکننده» و «سلطه‌جو» بخواند، «ناسپاس» و «بی‌شرم» و «بی‌غيرت» خوانده خواهد شد و بايد با آبروی اخلاقی‌ی خود برای هميشه خداحافظی کند.
ترشيدگی‌ی خنده‌ناکِ اخلاقِ خوش‌خويی و فروتنی و فرسودگی‌ی غمناکِ «رهايی» به کنار.

۱۳۹۶/۰۴/۲۲

«نه بر، نه بحرِ بيکران»

پس از مدّتها، باز با SLEEP به خواب رفتم و باز با Return 2 افتادم در درّه‌ی اشکها.

دوباره بهارِ ۹۰ بود و خوابِ جاهايی را ديدم که آن سال نديده بودم.

۱۳۹۶/۰۴/۰۸

هيلدگاردِ بينگنی: درباره‌ی آميزش

آن زمان که زنی با مردی عشقبازی می‌کند، حسّی از گرما در مغزِ او، که لذّتِ حسّانی {شهوانی} به دنبال دارد، طعمِ آن لذّت را در هنگامِ عمل منتقل می‌کند و آبِ پشتِ مرد را برمی‌آورد. و آن زمان که آبِ پشت به جای خود ريخته شد، آن گرمای تند که از مغزِ زن فرود می‌آيد آبِ پشت را به خود می‌کشد و نگاه‌اش می‌دارد، و ديری نمی‌گذرد که اندامهای جنسی‌ی زن می‌تَرَنجند {منقبض می‌شوند} و همه‌ی آن بخشها که در زمانِ قاعدگی آماده‌ی باز شدن‌اند اکنون بسته می‌شوند، به همان شيوه که مردی نيرومند چيزی را در حصارِ مشتِ خود نگاه تواند داشت.
گفته می‌شود که اين قطعه، از کتابِ علّتها و علاجها، نخستين توصيفِ نوشته‌شده [و، لابد، بازمانده] از ارگاسمِ زنانه است. بريده‌های بلندتری از متن در موضوعِ «فيزيولوژی‌ی زنان» در کتابِ زنان و نوشتن در اروپای ميان‌سده‌ای آمده است. عنوانِ اين پُست برگرفته از عنوانِ قطعه در همين کتاب است.