۱۳۹۶/۰۱/۲۷

يک سالی می‌شود از زمانی که يکباره، به معجزه‌ی مستی‌يی شايد، ديدم او را بخشيده‌ام. و بخشيدنِ او، برای من، يعنی از داوری کردنِ گفته‌ها و کرده‌هايش دست کشيدن، تاريخِ مشترک را به دادگاهی ذهنی نبردن و آنجا فيصله ندادن، بيگناهی‌ی طبيعت را به او بازگرداندن—منظورم گناهکار شمردن و ديگر کفّاره نخواستن نيست.
گاهی از خودم می‌پرسم: خودم را هم بخشيده‌ام؟ او هم مرا بخشيده؟

زيرا در دادن است
که می‌گيريم.
در بخشيدن است
که بخشيده می‌شويم.

۱۳۹۶/۰۱/۱۴

Deathcade

نيمه‌شبِ چاردهِ فروردين.

مخدّرِ ضروری، درست در شبی که بايد، از راه رسيد: از «برفِ فوْريه» تا «بچّه‌های مُرده».

«دهه‌ی مرگ»‌شان (تصادفاً) روی دهه‌ی مرگ‌ام افتاده بوده.

۱۳۹۶/۰۱/۱۰

نيچه: آنک انسان، «چرا چنين خردمندم»، ٣

اين را امتيازی بزرگ می‌بينم که چنين پدری داشته‌ام: دهقانانی که پيش‌شان وعظ می‌گفتزيرا او، پس از آنکه چند سالی در دربارِ آلتن‌بورگ زندگی کرده بود، واپسين سالهايش را واعظ بودمی‌گفتند که فرشته هم بايد چنين سروشکلی داشته باشد. — و بدين‌سان به پُرسمانِ نژاد می‌رسم. من يک بزرگ‌زاده‌ی لهستانی‌ی اصيل‌ام که به يک قطره خونِ فاسد هم، دستکم به خونِ آلمانی، آلوده نيست. هرگاه ژرفترين پادنهادم را، پستی‌ی بی‌اندازه‌ی غريزه‌ها را، می‌جويم، همواره مادر و خواهرم را می‌يابم، — با چنين بی‌سروپاهايی خويشاوندم انگاشتن کفر به خدايانگی‌ام باشد. رفتاری که از مادر و خواهرم می‌بينم، تا بدين لحظه، مرا به وحشتی ناگفتنی درمی‌اندازد: اينجا ماشينِ دوزخی‌ی فرساخته‌يی در حالِ کار است، با استواری‌ی لغزش‌ناپذير در پیِ آن لحظه که به خونين شيوه زخم‌ام بتوان زد — در والاترين لحظه‌هايم،... زيرا در اين هنگام هيچ نيرويی نيست که در برابرِ اين کرمهای زهرآگين ايستادگی کند... همجواری‌ی فيزيولوژيکْ چنين ناهماهنگی‌ی از پيش مستقرّی [disharmonia praestabilita] را شدنی می‌سازد... امّا اعتراف می‌کنم، که ژرفترين ايرادِ «بازگشتِ جاويد»، انديشه‌ی به‌راستی پرتگاهی‌ی من، همواره مادر و خواهر[م]اند. — امّا من به عنوانِ لهستانی نيز نيامانندی [Atavismus]يی هولناک‌ام. بايستی سده‌ها پس رفت تا اين شريفترين نژادِ روی زمين را با آنهمه غريزه‌پاکی، چنانکه من بازمی‌نمايم، پيدا کرد. در برابرِ هرآنچه امروزه اشرافيت نام دارد، احساسِ بلندپايه‌يی از جُداسانی دارم، — به قيصرِ جوانِ آلمان افتخار ندهم که درشکه‌رانِ من باشد. با سپاسداری‌ی ژرف اعتراف می‌کنم که تنها يک مورد وجود دارد که در آن همتايم را به رسميت می‌شناسم. خانمِ کوزيما واگنر از هر نظر شريفترين سرشت است؛ و برای آنکه چيزی را کم نگفته باشم، می‌گويم که ريشارت واگنر که از هر نظر خويشاوندترين کس‌ام بود... باقی سکوت است... همه‌ی برداشتهای حاکم درباره‌ی درجه‌های خويشاوندی ياوگی‌يی فيزيولوژيک‌اند، که رودست ندارند. امروز نيز پاپ در کارِ تجارتِ همين ياوگی‌ست. آدمی با پدر۔مادرش کمترين خويشاوندی را دارد: آشکارترين نشانه‌ی پستی‌ست که خويشاوندِ پدر۔مادرش باشد. سرشتهای والاتر خاستگاهی بی‌نهايت دورتر در پسِ خود دارند، می‌بايد که در پی‌شان ديرترين زمان به گرد آوردن و پس‌انداز کردن و انباشتن گذشته باشد. فردهای بزرگ کهنسالترينهايند: نمی‌فهمم، امّا ژوليوس سزار می‌توانست پدرِ من باشد—يا اسکندر، اين ديونيزوسِ مجسّم... در اين لحظه، که اين را می‌نويسم، پُست برايم سرِ ديونيزوسی را می‌آورد...

ترجمه از اينجاست.

۱۳۹۶/۰۱/۰۲

Time Passing

چون جايی از خيال‌ام می‌گذرد که کسی در آن نيست، که کسی نمی‌بيندش، در جايگاهِ آن که می‌بيندش، يکباره نا۔کس می‌شوم. خلسه‌ی خيال‌ام نه تنها از کششِ جاهای بی‌کس که همچنين از کششِ نا۔کسی‌ست.

۱۳۹۵/۱۲/۱۹

از ميانه‌ی زمستان، با چند بارشِ سنگينِ برف، و يک دوره‌ی چندروزه‌ی تب و بيماری، حال‌ام دگرگون شده؛ نمی‌خواهم برگردم به حالی که داشتم، و همين‌جا خوب‌ام. به اندازه‌ی کافی، و شايد بيش از اندازه‌ی کافی، خوب‌ام. نمی‌دانم دوروبرم چه خبر است، نمی‌خواهم بدانممدّتهاست که خبر نمی‌خوانم، و، بهتر از آن، چشم‌ام به «تحليل»های اين و آن نمی‌افتد. غمی ندارم مگر همجواری با خانواده و وسواسی که گاه دوباره آزارناک می‌شود و سردرد می‌آورد.

امشب به سرم زد که ساعت‌شنی‌يی بخرم.

۱۳۹۵/۱۲/۰۷

همچنانکه گوش‌اش می‌دادم، خيالی بافتم: زمستانی چنان خوب، که بتوان رفتن‌اش را نيز جشن گرفتجشنی نه برای آمدنِ بهار، جشنی به‌رغمِ آمدنِ بهار.
«امّا حسرتهايی در دل‌ام پرسه می‌زنند»؟باشد؛ چرا آنها ميهمانِ، و چه‌بسا ميزبانِ، اين جشن نباشند؟

۱۳۹۵/۱۱/۲۳

درباره‌ی (واژه‌ی) «جنسيت‌زده»

واژه‌ی ناخوش و پريشانِ «جنسيت‌زده» را نمی‌دانم چه کسی برای نخستين بار ساخته و به زبانِ فارسی درآورده، امّا به نظر می‌رسد که بی‌بی‌سی‌ی فارسی پس از «مجموعه مطالبِ» کذايی‌اش سهمِ چشمگيری در رواجِ آن داشته است. به هر رو، به نظرم می‌رسد که، تا دير نشده، بايد در برابرش مقاومت کرد. «سکسيست» از روی مدلِ «راسيست» ساخته شده، و اگر اين‌يک «نژادپرست» باشد (که به نظرم برابرِ بی‌اشکالی‌ست)، آن‌يک چيزی مانندِ «جنس‌پرست» خواهد بود. پسوند‌گونه‌ی «۔زده» يکباره بيربط است: دهخدا گزارش می‌دهد که «زده» را «چون ترکيب کنند با لفظِ ديگر معنی‌ی بسيار دهد»، و به نظر می‌رسد که در «جنسيت‌زده» قرار است نشانگرِ آسيب‌خوردگی يا تأثيرپذيرفتگی‌ی زيادی از چيزی، در اينجا «جنسيت»، باشد—گويی مسئله بر سرِ کم و زيادِ ماجراست، و شايستگی‌ی «اعتدال» و ميانه‌روی! وانگهی، خودِ «جنسيت» در فارسی اغلب برای «جندر» به کار می‌رود و گهگاه برای «سکسوآليته»: ابهامی که مسئله‌ساز است و فکرآشوب، به‌ويژه در کاربردِ نخستينِ آن، زيرا «جندر» مفهومی‌ست جدا از «سکس»—حتّا آنجا که ميان‌شان پيوندی/نسبتی برقرار می‌شود—و مايه‌ی آشفتگی‌ست که برابرِ فارسی‌ی آن‌يک از روی برابرِ فارسی‌ی اين‌يک، يعنی «جنس»، ساخته شود—در واقع، اگر «سکسوآل» برابرِ «جنسی» باشد، منطقی خواهد بود که «جنسيت» برابرِ «سکسوآليته» باشد، نه «جندر». در هر حال، «سکسيسم» با «سکس» سروکار دارد، نه با «سکسوآليته»: تبعيض/پيشداوری بر پايه‌ی جنس است. و روشن است که اين تبعيض می‌تواند در، برای مثال، نقشهای ژانه‌ای [gender roles] نيز جلوه‌گر شود، امّا مفهومِ پايه‌ای همچنان «سکس» است، نه «جندر».

۱۳۹۵/۱۰/۲۹

«شاهزاده‌ی يأس»

يکباره، چه‌بسا شوپن چيزی باشد ميانِ اين و آن.

انگار که از دوستار و رفته‌يی، پس از ديری بی‌خبری، يکباره عکسِ تازه‌يی ديده باشم. خشک‌ام زد.

۱۳۹۵/۱۰/۲۷

از اعتياد و آرزو

بپا که چه آرزويی می‌کنی: شايد به دست‌اش آوری. — يک ضرب‌المثلِ چينی

فرانتس ليست زمانی، به طورِ ضمنی، نوشت که Sehnsucht [زِنزوختاز آن واژه‌هايی در زبانِ آلمانی‌ست که «ترجمه‌ناپذير خواهد ماند». جزءِ نخستِ آن -Sehn از sehnen می‌آيد، به معنای آرزو کردن. جزءِ دوم، Sucht، هم به معنای آز (ميلِ بی‌اندازه) و هم به معنای اعتياد است. Sehnsucht اعتياد به اشتياق است، يا ميلِ بی‌اندازه به آرزومندی: آرزوخواهی، شايد.

موقعيت: چيزی را آرزو می‌کنی، پافشارانه آرزو می‌کنی. جهان، ديگری، بيرون، در برابرش می‌ايستد. مقاومتِ بيرونی رنجی را به آرزومند تحميل می‌کند. همچنانکه اين رنج شدّت و مدّت به خود می‌گيرد (همچنانکه درتنيده و برتنيده می‌شود) اعتيادی شکل می‌گيرد به آرزويی که فکر می‌کنی، ديگر متقاعد شده‌ای که، هرگز برآورده نمی‌شود. سپس، يک روز بيدار می‌شوی، و می‌بينی که آرزويت برآورده شده: خرسندی سرانجام در تو سر برمی‌آورد. امّا نه‌بس‌دير چيزی از دلِ اين خرسندی سر برمی‌آورد: چرا اينهمه دير؟ اگر قرار بود که جهان (ديگری، بيرون) اين آرزو را چنين آسان برآورده کند، چرا چنين رنجی‌ام داد؟ چرا مرا به خواستنِ چيزی وابسته کرد که هرگز برنمی‌آمد؟
شوپنهاؤر، اگر بود، شايد می‌گفت: ملال و دلسردی‌ی خرسندی‌يی که سرشتی منفی دارد و تنها نبودِ رنج است. امّا رنج و آرزوخواهی ادامه دارد: اين بار، بی آرزومندی.