۱۳۹۶/۰۱/۰۲

Time Passing

چون جايی از خيال‌ام می‌گذرد که کسی در آن نيست، که کسی نمی‌بيندش، در جايگاهِ آن که می‌بيندش، يکباره نا۔کس می‌شوم. خلسه‌ی خيال‌ام نه تنها از کششِ جاهای بی‌کس که همچنين از کششِ نا۔کسی‌ست.

۱۳۹۵/۱۲/۱۹

از ميانه‌ی زمستان، با چند بارشِ سنگينِ برف، و يک دوره‌ی چندروزه‌ی تب و بيماری، حال‌ام دگرگون شده؛ نمی‌خواهم برگردم به حالی که داشتم، و همين‌جا خوب‌ام. به اندازه‌ی کافی، و شايد بيش از اندازه‌ی کافی، خوب‌ام. نمی‌دانم دوروبرم چه خبر است، نمی‌خواهم بدانممدّتهاست که خبر نمی‌خوانم، و، بهتر از آن، چشم‌ام به «تحليل»های اين و آن نمی‌افتد. غمی ندارم مگر همجواری با خانواده و وسواسی که گاه دوباره آزارناک می‌شود و سردرد می‌آورد.

امشب به سرم زد که ساعت‌شنی‌يی بخرم.

۱۳۹۵/۱۲/۰۷

همچنانکه گوش‌اش می‌دادم، خيالی بافتم: زمستانی چنان خوب، که بتوان رفتن‌اش را نيز جشن گرفتجشنی نه برای آمدنِ بهار، جشنی به‌رغمِ آمدنِ بهار.
«امّا حسرتهايی در دل‌ام پرسه می‌زنند»؟باشد؛ چرا آنها ميهمانِ، و چه‌بسا ميزبانِ، اين جشن نباشند؟

۱۳۹۵/۱۱/۲۳

درباره‌ی (واژه‌ی) «جنسيت‌زده»

واژه‌ی ناخوش و پريشانِ «جنسيت‌زده» را نمی‌دانم چه کسی برای نخستين بار ساخته و به زبانِ فارسی درآورده، امّا به نظر می‌رسد که بی‌بی‌سی‌ی فارسی پس از «مجموعه مطالبِ» کذايی‌اش سهمِ چشمگيری در رواجِ آن داشته است. به هر رو، به نظرم می‌رسد که، تا دير نشده، بايد در برابرش مقاومت کرد. «سکسيست» از روی مدلِ «راسيست» ساخته شده، و اگر اين‌يک «نژادپرست» باشد (که به نظرم برابرِ بی‌اشکالی‌ست)، آن‌يک چيزی مانندِ «جنس‌پرست» خواهد بود. پسوند‌گونه‌ی «۔زده» يکباره بيربط است: دهخدا گزارش می‌دهد که «زده» را «چون ترکيب کنند با لفظِ ديگر معنی‌ی بسيار دهد»، و به نظر می‌رسد که در «جنسيت‌زده» قرار است نشانگرِ آسيب‌خوردگی يا تأثيرپذيرفتگی‌ی زيادی از چيزی، در اينجا «جنسيت»، باشد—گويی مسئله بر سرِ کم و زيادِ ماجراست، و شايستگی‌ی «اعتدال» و ميانه‌روی! وانگهی، خودِ «جنسيت» در فارسی اغلب برای «جندر» به کار می‌رود و گهگاه برای «سکسوآليته»: ابهامی که مسئله‌ساز است و فکرآشوب، به‌ويژه در کاربردِ نخستينِ آن، زيرا «جندر» مفهومی‌ست جدا از «سکس»—حتّا آنجا که ميان‌شان پيوندی/نسبتی برقرار می‌شود—و مايه‌ی آشفتگی‌ست که برابرِ فارسی‌ی آن‌يک از روی برابرِ فارسی‌ی اين‌يک، يعنی «جنس»، ساخته شود—در واقع، اگر «سکسوآل» برابرِ «جنسی» باشد، منطقی خواهد بود که «جنسيت» برابرِ «سکسوآليته» باشد، نه «جندر». در هر حال، «سکسيسم» با «سکس» سروکار دارد، نه با «سکسوآليته»: تبعيض/پيشداوری بر پايه‌ی جنس است. و روشن است که اين تبعيض می‌تواند در، برای مثال، نقشهای ژانه‌ای [gender roles] نيز جلوه‌گر شود، امّا مفهومِ پايه‌ای همچنان «سکس» است، نه «جندر».

۱۳۹۵/۱۰/۲۹

«شاهزاده‌ی يأس»

يکباره، چه‌بسا شوپن چيزی باشد ميانِ اين و آن.

انگار که از دوستار و رفته‌يی، پس از ديری بی‌خبری، يکباره عکسِ تازه‌يی ديده باشم. خشک‌ام زد.

۱۳۹۵/۱۰/۲۷

از اعتياد و آرزو

بپا که چه آرزويی می‌کنی: شايد به دست‌اش آوری. — يک ضرب‌المثلِ چينی

فرانتس ليست زمانی، به طورِ ضمنی، نوشت که Sehnsucht [زِنزوختاز آن واژه‌هايی در زبانِ آلمانی‌ست که «ترجمه‌ناپذير خواهد ماند». جزءِ نخستِ آن -Sehn از sehnen می‌آيد، به معنای آرزو کردن. جزءِ دوم، Sucht، هم به معنای آز (ميلِ بی‌اندازه) و هم به معنای اعتياد است. Sehnsucht اعتياد به اشتياق است، يا ميلِ بی‌اندازه به آرزومندی: آرزوخواهی، شايد.

موقعيت: چيزی را آرزو می‌کنی، پافشارانه آرزو می‌کنی. جهان، ديگری، بيرون، در برابرش می‌ايستد. مقاومتِ بيرونی رنجی را به آرزومند تحميل می‌کند. همچنانکه اين رنج شدّت و مدّت به خود می‌گيرد (همچنانکه درتنيده و برتنيده می‌شود) اعتيادی شکل می‌گيرد به آرزويی که فکر می‌کنی، ديگر متقاعد شده‌ای که، هرگز برآورده نمی‌شود. سپس، يک روز بيدار می‌شوی، و می‌بينی که آرزويت برآورده شده: خرسندی سرانجام در تو سر برمی‌آورد. امّا نه‌بس‌دير چيزی از دلِ اين خرسندی سر برمی‌آورد: چرا اينهمه دير؟ اگر قرار بود که جهان (ديگری، بيرون) اين آرزو را چنين آسان برآورده کند، چرا چنين رنجی‌ام داد؟ چرا مرا به خواستنِ چيزی وابسته کرد که هرگز برنمی‌آمد؟
شوپنهاؤر، اگر بود، شايد می‌گفت: ملال و دلسردی‌ی خرسندی‌يی که سرشتی منفی دارد و تنها نبودِ رنج است. امّا رنج و آرزوخواهی ادامه دارد: اين بار، بی آرزومندی.

۱۳۹۵/۱۰/۱۵

No More Reasons Not To Fall

تراسوماخوس از فيلالتس می‌پرسد، «پس از مرگ چه خواهم شد؟ صريح و روشن و دقيق بگو!» پاسخْ کوتاه است: «همه‌چيز و هيچ‌چيز».
آن که خودش را از بلندايی انداخت، وختی می‌افتاد، به چه فکر می‌کرد؟
همه‌چيز و هيچ‌چيز. همه‌ی زندگی‌اش از خاطرش می‌گذشت، امّا اين همه‌ی زندگی ديگر مجموعه‌يی از خاطره‌های منفرد نبود که از پیِ هم آيند. آنها بيرون از زمان فشرده شده بودند، منجمد شده بودند، بی تفاوت، بی تقدّم و بی تأخّر. همين که افتادن آغاز کرد زندگی‌اش مُرده بود، پيش از آنکه او بميرد.
و آن غبارِ زمان—زمان از نامهای مرگ است—که اکنون بر خاطره‌هايش نشسته بی‌زمان‌شان کرده است. ديگر نمی‌داند کدام پيش بوده، کدام پس.
خيره بر چگالی‌يی وحشت‌بار، از خودش می‌پرسد: آيا هنوز می‌افتد؟

عنوان از اينجاست.

۱۳۹۵/۱۰/۱۲

دفترچه‌های آبی

بيخواب. فرسوده. گيج. دلزده. نيمه‌پشيمان. خودسرزنشگر، بيزار از ديگران.
صبحی ديگر.

پارادَخشيکانه، تنها راهِ باقيمانده برای دست‌يابی به اکستازیبيرون [از خود] ايستادن، از۔خود۔بدری، بيخودیپناه بردن به کيشِ سردرگريبانی‌ست.

به کلماتِ کافکا گوش می‌دهم: «هرکس اتاقی را در خود حمل می‌کند. اين بوده را از راهِ شنوايی هم می‌توانند به آزمون بگذارند. اگر کسی تند راه رود و گوش تيز کنند، گو شب‌هنگام که دور و بر همه‌چيز آرام است، برای مثال تلق‌تلقِ آينه‌يی را می‌شنوند که خوب بر ديوار محکم نشده.»

۱۳۹۵/۱۰/۱۱

آينه، بگو.

پيرزنی گروتِسک می‌خوانندش، امّا به چشمِ من پيرزن نيست: پير۔نَر۔ماده‌يی‌ست، اَجَق‌وَجَقی، ناهموارانه خودآرا، با شاخه‌گلی در دست، که کوچک است، که، نگاه‌اش اگر کنی، هردم کوچکتر می‌شود، و ناپيداتر.
«اجق‌وجقی» می‌توانست برابرِ فارسی‌ی خوبی برای صفتِ گروتسک باشد.