۱۳۹۶/۰۸/۲۸

يوجين تکر: ترانه‌ی اندوه

نيچه يک بار، همچنان که درباره‌ی بدبينی نظر می‌داد، شوپنهاؤر را برای بيش از اندازه سبک گرفتنِ چيزها سرزنش کرد. او می‌نويسد: «شوپنهاؤر، گرچه بدبين [بود]، واقعاً ـــ فلوت می‌نواخت. هر روز، پس از غذا: دراين‌باره زندگينامه‌اش را بايد خواند. و در ضمن: يک بدبين، کسی که خدا و جهان را انکار می‌کند امّا در برابرِ اخلاق درنگ می‌کند ـــ که به اخلاق آری می‌گويد و فلوت می‌نوازد... چی؟ اين واقعاً ـــ بدبين است؟»
می‌دانيم که شوپنهاؤر دارنده‌ی مجموعه‌يی از سازها بود، و نيز می‌دانيم که نيچه خود آهنگسازی می‌کرد. دليلی وجود ندارد که فکر کنيم که يکی از اين دو موسيقی را از جمهوری‌ی فلسفه دور می‌رانْد.
امّا طعنه‌های نيچه به شوپنهاؤر همان قدر درباره‌ی موسيقی‌اند که درباره‌ی بدبينی‌اند. برای بدبينی که به همه‌چيز نه می‌گويد و با اين حال در موسيقی تسلّی می‌يابد، نه‌گويی‌ی بدبينی تنها شيوه‌يی نزار از آری گفتن تواند بود ـــ گرانبارترين گزاره سستی‌گرفته از سبکسرترينِ پاسخها. کمترين کاری که شوپنهاؤر می‌توانست بکند نواختنِ کنترباس است.
من چندان هوادارِ فلوت، يا، راست‌اش، سازهای بادی به طورِ کلّی، نيستم. امّا آنچه نيچه می‌فراموشد نقشی‌ست که فلوت از نظرِ تاريخی در تراژدی‌ی يونانی بازی کرده است. در تراژدی، فلوت (آؤلُس) نه سازِ سبکسری و شادی بلکه سازِ تنهايی و اندوه است. آؤلُسِ يونانی نه تنها غمِ دست‌رفتِ [= فقدانِ] تراژيک را بيان می‌کند، بلکه به شيوه‌يی چنين می‌کند که گريستن و ترانه خواندن را از يکديگر جدايی‌ناپذير می‌سازد. دانش‌پژوهانِ تراژدی‌ی يونانی زيرِ عنوانِ «آوازِ سوگوار» از آن ياد می‌کنند. جدا از آيينهای شهری‌ی رسمی‌ترِ سوگواری‌ی خاکسپارانه، آوازِ سوگوارِ تراژدی‌ی يونانی پيوسته سرِ آن دارد که ترانه را در شيون محو کند، موسيقی را در ناله، و آواز را در پاد۔موسيقی‌يی بُن‌آغازين و ازهم‌گسيخته. آوازِ سوگوار همه‌ی شکلهای رنج را بازمی‌نماياند ـــ اشک، گريستن، هق هق برآوردن، شيون کردن، ناليدن، و تشنّجهای انديشه فروکاسته به فهم‌ناپذيری‌يی اساسی.
آيا شوپنهاؤر را از نيچه رهانده‌ايم؟ شايد نه. شايد شوپنهاؤر فلوت می‌نواخت تا کارکردِ واقعی‌ی آوازِ سوگوار را به خود يادآوری کند ـــ اندوه، آه، و ناله‌يی که از موسيقی تمييزناپذيرش ساخته‌اند، فروپاشی‌ی انسانی به ناانسانی. بالاترين ناکامی‌ی بدبينی.

از بدبينی‌ی کيهانی. «آواز» را، به پيشنهادِ حيدری ملايری، (تنها) برای voice به کار برده‌ام.
گفت‌آورد از نيچه از آنسوی خير و شرّ (آشوری: فراسوی نيک و بد) است، پاره‌ی ۱۸۶.
از دل‌گرانی تا گران‌جانی [+] راهِ درازی نيست.

يوجين تکر: ماليخوليای فروشکافی

اين پاره، همچنان از بدبينی‌ی کيهانی، درست از پسِ پاره‌يی می‌آيد زيرِ عنوانِ «فروشکافی‌ی بدبينی». «فروشکافی» در اين متن معادلِ «آناتومی»ست.

بدبينی را منطقی در کار است که برای بدگمانی‌اش به راژمانِ [= سيستمِ] فلسفی بنيادی‌ست. بدبينی دربردارنده‌ی گزاره‌يی درباره‌ی يک شرط است. در بدبينی هر گزاره در يک هايش [= تأييد] يا يک نايش [= نفی] خلاصه می‌شود، همچنان که هر شرطی در بهترين يا بدترين خلاصه می‌شود.
با شوپنهاؤر، آن سَر۔بدبين [= بدبينِ نخستين]، انديشمندی که برايش فيلسوف و کژخُلق همپوشانی‌ی کامل دارند، نه۔گويی‌يی به بدترين می‌بينيم، نه‌گويی‌يی که در نهان چشم به آری‌گويی‌يی دارد (از طريقِ زُهدوَرزی، رازوَرزی، خاموشی‌گزينی)، هم اگر اين آری‌گويی‌ی پنهانی افقی در مرزهای ادراک باشد. با نيچه اعلامِ رسمی‌ی بدبينی‌يی ديونيزوسی فرامی‌رسد، بدبينی‌ی زورآوری يا شادی، آری‌گويی‌يی به بدترين، آری‌گويی‌يی به اين جهان چنان که هست. و با سيوران باز يک وَرتشِ [= وارياسيونِ] ديگر، بيهوده امّا غنايی، نه‌گويی‌يی به بدترين، و نه‌گويی‌يی فراتر به امکان‌پذيری‌ی هر جهانِ ديگر، در اينجا يا بر آنجا. با اينها به ترکِ مطالعه‌شده‌ی خودِ بدبينی نزديک می‌شويم، بی که هرگز به آن برسيم.
منطقِ بدبينی از سه ردّ می‌گذرد: نه‌گويی‌يی به بدترين (ردِ جهان۔برای۔ما، يا اشکهای شوپنهاؤر)؛ آری‌گويی‌يی به بدترين (ردِ جهان۔در۔خود، يا خنده‌ی نيچه)؛ و نه‌گويی‌يی به برای۔ما و در۔خود (ردّی دوتايی، يا خوابِ سيوران).
گريستن، خنديدن، خوابيدن ـــ چه پاسخهای ديگری بسنده‌اند زندگی‌يی را که اينچنين بی‌تفاوت است؟

۱۳۹۶/۰۸/۲۶

يوجين تکر[: بدونِ عنوان]

سيوران يک بار موسيقی را «فيزيکِ اشکها» خواند. اگر اين راست باشد، آنگاه شايد متافيزيک گزارش‌اش باشد. يا عذرآوری‌اش.

از بدبينی‌ی کيهانی.

۱۳۹۶/۰۸/۲۲

«اخبار»

هريک از آنان مرکزِ جهان‌شان بودند؛ بی‌خبر مردن‌شان تنها بر شمارِ کشتگانِ جهان‌مان می‌افزايد.

پی‌نوشت. «بی‌خبر»، طبعاً، يعنی بی که آنان را خبر شود، نه ما را.

در تاريکی بهل که خانه کنم

در تاريکی بهل که خانه کنم، زمين‌اش اندوه خواهد بود،
بام‌اش نوميدی، تا همه روشنايی‌ی شادان ز من بازدارد،
ديوارهايش از مرمرين سياهی، که نَمين باز خواهند گريست،
موسيقی‌ام صداهای دوزخی‌ی ناساز، تا خوابِ ناز را دور کند.
بدينسان، همسرِ دردهايم و در بسترِ گورم،
آه بهل زيان بميرم، تا آن زمان که مرگ آيد.

شعر: بينام

۱۳۹۶/۰۸/۱۷

يوجين تکر: اشکهای کانت

سيوران يک بار نوشت، «من از فلسفه روی گرداندم هنگامی که ناتوانستنی شد که در کانت سستی‌يی انسانی، طنينی راستين از ماليخوليا، پيدا کنم، در کانت و در همه‌ی فيلسوفان». من همچنان به کانت بازمی‌گردم، امّا به دليلِ خلاف. هر بار می‌خوانم، و ساختمانِ درخشان و بی‌پيرايه‌ی راژمانی [= سيستمی] را شاهدم، چاره‌يی ندارم جز آن که غمی احساس کنم ـــ بنای شکوهمند خودْ به گونه‌يی افسرده‌کننده است.

ترجمه‌ی پاره‌يی بود از کتابِ بدبينی‌ی کيهانی. «بی‌پيرايه» austere است، در اصل به معنای خشک و سخت، و همچنين به معنای ترشرويانه و زاهدانه.

۱۳۹۶/۰۸/۱۲

خوشی‌ی ناخوشحال

-          چطوری؟
-          خوب‌ام.
-          واقعاً خوب‌ای يا از سرِ عادت گفتی؟
[سکوتِ دراز]
-          نه، واقعاً خوب‌ام. حال‌ام خوب نيست امّا خودم خوب‌ام.

هيچ بشری تاکنون چنين پاسخ داده است؟

۱۳۹۶/۰۸/۰۸

«مردسالاری» در ويکی‌پديای فارسی

نويسندگانِ مدخلِ «مردسالاری» در ويکی‌پديای فارسی گمان کرده‌اند که چون فمينيسم «برابری‌ی زن و مرد» تعريف می‌شود، لابد ماسکوليسم، که در تقابل با فمينيسم به نظر می‌رسد، می‌شود همان چيزی که فمينيسم با آن مبارزه می‌کند، و سپس از خود پرسيده‌اند که چی‌ست آنچه فمينيسم با آن مبارزه می‌کند—و يافتم‌۔يافتم‌گويان نتيجه گرفته‌اند که ماسکوليسم بايد همان «مردسالاری»ی خودمان باشد.
اگر سری به مدخلهای feminism و masculism در ويکی‌پديای انگليسی بزنيد، می‌بينيد که، به طورِ خلاصه، اين‌يکی هواداری از حقوقِ مردان و پسران يا هواداری از ارزشها و رويکردهايی که «نوعاً» مردانه انگاشته می‌شوند تعريف شده (که در واقع به دو دلالتِ جداگانه‌ی کلمه اشاره دارند) و آن‌يکی گستره‌يی از جنبشها و ايدئولوژيها که به دنبالِ برابری‌ی دو جنس‌اند. درباره‌ی روش‌شناسی و سرشتِ ديگرسانِ اين دو تعريف و پيشداوريهايشان می‌توان نوشت، امّا، با پذيرش‌شان نيز، ماسکوليسم همچنان برابرِ ترم‌شناختی‌ی مردسالاری نيست حتّا اگر، به رغمِ ادّعای برابری‌خواهی‌ی هواداران‌اش، برآمده از (يا نمودی از) مردسالاری باشد يا پيامدش تقويتِ مردسالاری. در مدخلِ فارسی‌زبان، تفاوتِ بديعِ جفنگی نيز ميانِ masculism و ypatriarch گذاشته‌اند: اين‌يکی «زيرمجموعه»ی آن‌يکی «به حساب می‌آيد» («آيرونيک» اين که ماسکوليسم از پیِ فمينيسم پديد آمده و قدمت‌اش به چند دهه نمی‌رسد حال آنکه «زيرمجموعه»اش، گفته می‌شود که، قدمتی هزاره‌ای دارد!).

و با اين سطح از فهم و آگاهی و دقّت می‌خواهند جدّی‌شان بگيريم!

۱۳۹۶/۰۸/۰۳

ترم‌شناسی يا تعريف؟

ترکيبِ کمابيش پيش‌پاافتاده‌ی «خود۔[...]۔پنداری» (از جمله؟) در برابرِ ترمهای ساخته‌شده با mania به کار می‌رود. به گمان‌ام روشن باشد که «مانيا» پندار نيست، بلکه جنون و شيدايی‌ست، و اگرچه ترمِ ساخته‌شده از آن نشانگرِ يک «اختلالِ وهمی» باشد، هر وهم و پنداری شيدايانه و جنون‌آميز نيست. برابرِ «خودبزرگ‌پنداری» را برای megalomania ديده بودم، که درست‌ترش همان برابرِ شايد رايجترِ «جنونِ عظمت» است. امّا تازگيها به موردِ ديگری، موردِ بدتری، برخوردم: «خودمعشوق‌پنداری» برای erotomania (برابرهای پيشنهادی‌ی اديب‌سلطانی برای اين ترم در جدولِ 8.II از فصلِ «اصطلاح‌شناسی» در راهنمای آماده ساختن کتاب «شهوت‌زدگی» و «شهوت‌پرستی» و «جنونِ شهوت» است، که به نظر نمی‌رسد، دستکم در دو موردِ نخست، ناظر به کاربردِ خاصِ آن در روانشناسی باشد—می‌توان به ترکيبهايی مانندِ «شهوت‌شيدايی» يا حتّا «اروس‌شيدايی» نيز فکر کرد).

از گرفتاريهای ترم‌شناسی‌ی فارسی يکی اين است که مترجمان بر پايه‌ی «تعريفِ» ترمهای بيگانه (و در واقع، اغلب بر پايه‌ی برداشتهای سطحی‌شان از تعريفِ ترم) برابرِ فارسی جعل می‌کنند. اين شيوه‌ی برابرگذاری البته کارِ مخاطب‌شان را راحت می‌کند: ديگر نيازی نخواهد داشت که برود و درباره‌ی آن ترم بخواند، چون مفهومِ آن پيشاپيش برای او، اغلب به طرزِ کاذبی البته، روشن است.