۱۳۹۶/۱۰/۱۷

بورتْسوم: فيلوزوفِم

اين ترجمه‌يی‌ست از متنِ آلبومِ فيلوزوفم [+]، شاملِ پنج ترانه و پنج «داستان» که يک‌به‌يک پيش از هر ترانه آمده‌اند. نامِ هر داستان برگرفته از عنوانِ نگاره‌يی از تئودور کيتلسن است که در کتابچه‌ی آلبوم آمده است. اين نگاره‌ها در اين متن نيز آورده شده‌اند.
ترانه‌ها، جز «مرگِ عيسا» که به نروژی‌ست و از روی ترجمه‌ی آلمانی‌اش به فارسی درآمده، به انگليسی‌اند و از روی انگليسی ترجمه شده‌اند (و پيش از اين، با کمی اختلاف، جداگانه منتشرشان کرده بودم). داستانها در دو نسخه‌ی نروژی و آلمانی آمده‌اند و از روی آلمانی ترجمه شده‌اند. داستانِ پنجم، «دوازده مرد در جنگل»، برايم چندان روشن نيست، به‌ويژه آن که نسخه‌ی آلمانی‌ی کتابچه‌ی آلبوم با ترجمه‌ی انگليسی‌ی آمده در سايتِ ويکرنس فرقهای چشمگير دارد.
سرانجام: فيلوزوفم به معنی‌ی اصل يا گزاره‌ی فلسفی‌ست، و، پيروِ ريشه‌شناسی‌اش، شايد بتوان آن را در فارسی به «فَلْسَفيدار» ترجمه کرد ـــ از بنِ ماضی‌ی «فلسفيدن» و پسوندِ «ـار» (به شيوه‌ی «گفتار» و «جُستار» و «رفتار»).

فيلوزوفم


خَزان و مَخان، خِشّان و پَرّان

دو روشنايی‌ی طبيعی در اين جهان هست، خورشيد و ماه.* نخستين بودِشِ ديگری را، گاه تا مرزِ بازشناخت‌ناپذيری، می‌چولد. خورشيد رنگ، گرما و روشنی می‌دهدمان، حال آن که ماه بيرنگی، سرما و ناروشنی می‌دهدمان. ما در آفتاب می‌زييم، و آفتابهای مصنوعی می‌سازيم، از آن پس که آرواکر و آلسويدر، به راهبری‌ی سول، خورشيد را در باختر به دريا در فروکشيده باشند، زيرا رنگ، گرما و روشنی می‌خواهيم. از اين روشنايی‌ست که واقعيت‌مان برمی‌آيد؛ بانوی ناگلفاری، شب، چون که آيد، جهان‌مان به شيوه‌يی ناپديد شود. از روشنايی‌يی، که دلخواه‌‌مان نيست، فروغانی شود، از ماهتابِ بيرنگ، سرد و ناروشن. پيکرهای غريب در جنگلها خود نمايند و مردمان در خانه‌های ايمنِ کوچک‌شان خويشتن بازکشند. بيرون اکنون نيروهای تاريکی فرمان برانند، آری، در راستين‌ترين معنی‌ی کلمه. جهان سراسر ديگرسان شود، برای برخی جهان جايی شود، که بيرزد در آن زيستن. برای آنان، که خواهند درآويختن با اين غولان، که ماه به شکلِ نيروهای مهارناپذيرِ طبيعت آرَدمان، جهان سرانجام جايی شود که به‌راستی بيرزد در آن زيستن.

* در آلمانی، واژه‌ی خورشيد (die Sonne) زنينه و واژه‌ی ماه (der Mond) مردينه است. در متن، برای ماه نيز شکلِ (گويا ساختگی‌ی) زنينه‌ی آن (die Mondin) آمده است.

تاريکی
(موسيقی و متن: اوت ۱۹۹۱)

شب که فرارسد
جهان را پوشانَد
در تاريکی‌ی ناخليدنی.
سرمايی برآيد
از خاک
و آلايد هوا را
ناگهان...
زندگی معنی‌ی نو دارد.

نک {آبروح} چونان اسبی سپيد

در روزگارانِ دور، در زمانِ پيدايش، نيرويی در کار بود که برای هرآنچه گِردَش می‌روييد و می‌زيست زندگی و شادی می‌آورد. اين نيرو در سرتاسرِ شمال در برکه‌های کوچک و درياچه‌ها بود، و همواره برای آن نيرو، که بر پيرامون برمی‌تابيد، عوض می‌گرفت. اين نيرو از قربانِ جانوران، جنگاورانِ کُشته و سرافرازی‌شان، زورقها، که مردمان در نبرد با ديگران الفنجيده بودند، زورآور می‌شد، و هر سال کاهن‌بانويی نيز برايش قربان می‌شد، همچنان که برخی بردگان. او زورآور بود، و از اين رو پيرامون‌اش نيز زورآور می‌شد و آنان که آنجا می‌زيستند، می‌رستند و می‌شکفتند. امّا ناگهان نيرو ديگر قربانی‌يی نگرفت، مردمان به طاعونی روحانی آلوده شدند، که دانش و زيرکی‌شان را از آنان گرفت؛ دانشِ باستانی‌شان به ژرفنای زيرآگاهی‌شان فروشد. نيرو پژمرد و ژرف در گودِ درياچه‌ها و جويهای کوچکِ ميران در شمال خويشتن بازکشيد. هنوز هم آنجا هست، بر بُنِ اين آبهای سرد و تاريک. در برخی جاها ديگر نيست، رانده‌ی کانايی و بدگمانی، در برخی جاهای ديگر هنوز هست. شباهنگام، نيرو جانوران و مردمان را به دامِ خويش می‌اندازد، چه بايد دوباره زورآورش سازيم، تا دور و بر دوباره زنده شوند، چنان که روزگاری بودند، تا دوباره به بخت و بالندگی توانيم زيستن، چنان که روزگاری.

مرگِ عيسا
(موسيقی و متن: فوريه ۱۹۹٣)

پيکری افتاده بر خاک بود
چنان بدخو، که گلهای گِردَش می‌پژمردند
جانی تاريک افتاده بر خاک بود
چنان سرد، که همه آب يخ می‌شد.
سايه‌يی بر جنگل افتاد
چونان که جانِ پيکر فرومی‌پژمرد
چه جانِ پيکر سايه‌يی بود
سايه‌يی از نيروهای شرّ.

دراؤگر {درياشبح}

اگر شباهنگام به دورافتاده‌ترين آبخوستها در نزديکی‌ی دريا و بيرون از ساحلِ نروژ بروی، سرکردگانِ نروژی‌ی کهنسال را توانی ديد، که در روزگاران بسيار دور بر دريا از ميان رفتند. هنوز هم آن بيرون دريا می‌نوردند، و اگر باد پُرزور باشد، گهگاه گورهای روان‌شان را توانی ديد، که بر تارکِ خيزابها برمی‌آيند، تا زان‌پس دوباره در ميانِ خيزابها ناپديد شوند. رنگِ اندوهگينِ رخسارشان به چشم‌ات خواهد آمد، و آرزوخواهی‌شان. اينک نزديک به هزار سال است که برخی از آنان آن بيرون دريا می‌نوردند، در جست‌وجوی يکی بندر، که در آن لنگر توانند انداخت، يکی بندر، که با آغوشِ باز خوشامدشان بگويد... هنوز هم بندری دوستانه می‌جويند، امّا بندرِ خودشان هرگز راه نمی‌دهدشان؛ آنان از آيندگان‌شان خيانت ديدند، از بچّه‌های خودشان فريب خوردند. از خويش می‌پرسم، چند بايد هنوز بجويند، اين مردانِ فريب‌خورده ـــ نياکانِ سرافرازمان ـــ تا بندری بيابند که در آن پهلو توانند گرفت، بندری که آنان را و بارِ کهن‌شان را با آغوشِ باز خوشامد بگويد؟ برای چند؟

درنگران بر دخترانِ گنبد {آسمان}
(موسيقی و متن: ژانويه ۱۹۹٣)

در شگفت‌ام که زمستان چگونه خواهد بود
با بهاری که هرگز نخواهم‌اش ديد
در شگفت‌ام که شب چگونه خواهد بود
با روزی که هرگز نخواهم‌اش ديد
در شگفت‌ام که زندگی چگونه خواهد بود
با فروغی که هرگز نخواهم‌اش ديد
در شگفت‌ام که زندگی چگونه خواهد بود
با دردی که جاودانه می‌پايد

هر شب را سياهی‌يی ديگرگونه در کار است
هر شب به دل می‌گويم که کاش بازمی‌گشتم
به آن زمان که سواری می‌کردم
از ميانِ جنگلهای کهن

هر زمستان را سرمايی ديگرگونه در کار است
هر زمستان احساس می‌کنم که بس پيرم
آنچنان پير که شب
آنچنان پير که سرمای سهمگين

در شگفت‌ام که زندگی چگونه خواهد بود
با مرگی که هرگز نخواهم‌اش ديد
در شگفت‌ام که چرا زندگی بايد
زندگی‌يی باشد که جاودانه می‌پايد
در شگفت‌ام که زندگی چگونه خواهد بود
با مرگی که هرگز نخواهم‌اش ديد
در شگفت‌ام که چرا زندگی بايد
زندگی‌يی باشد که جاودانه می‌پايد

موش‌شهر

با طاعونِ روحانی‌ی جنوب چيزی هم آمد که دليری و آبرو را کُشت. روشنايی، که نامِ نهاده بر طاعون بود، مردان و زنانِ بيشمار شکنجيد، واداشت‌شان که در بسترشان بميرند، به مرگِ پيری کم نه. مردان را، که با مرگی پرمعنی بر رزمگاه آوازه و آبرو می‌توانستند الفنجيد، بَسوان می‌بايست که از نزاری‌ی پيری بميرند. در اين ميان بنا بود که نيروهای تاريکی برانداخته شوند، جنگ گناه بود و هيچ کس را مُجاز نبود کشتنِ ديگری. صلح بود، امّا نه صلحی راستين، زيرا اين صلح مردمان را بيشتر می‌فرسود از هر جنگ که می‌توانست بفرسايدشان. صلحِ جاويدان نه صلح است، دگرسانيهايند که کارمايه می‌آفرينند. روشنايی گرم‌شان نمی‌کرد، ورمی‌سوزاندشان؛ روشنايی نمی‌گذاشت ببينند، کورشان می‌کرد؛ روشنايی همه کارمايه از آنان می‌مکيد و آنان از پسِ زندگی‌يی دراز و بی‌آبرو در بستر می‌مردند. روشنايی صلح می‌آوردشان، صلحِ خداوند، دوزخِ ناب!
(نوشته‌شده يک زمان در آينده)

شکستگی
(موسيقی و متن: دسامبر ۱۹۹۲)

اشکها از چشمهای بس سرد، اشکها از چشمها، در مرغزارِ بس سبز.
چونان که اينجا فتاده‌ام، يکباره و برای هميشه بار از من برمی‌گيرند، يکباره و برای هميشه.
زنهار از روشنايی، بدر تواند بردتان، بدانجا که هيچ شرّ خانه نکردست.
بدر خواهد بردتان، ابدالآباد.
شب بس زيباست (نيازمندِ اوييم همچنان که نيازمندِ روزيم).

دوازده مرد در جنگل

در جنگلهای نروژ همدارگانی از اَبَرمردمان می‌زيند، به شمارِ دوازده، که مردمان با فريب بيرون رانده‌اندشان و از برای باورشان بر آنان بيداد کرده‌اند. دور و بر سفر می‌کنند، به ابرمردمانِ دوردست بر ساحلِ نروژ سرپناه می‌دهند، و چشم‌به‌راهِ آن‌اند که آبرو و فخرِ مردمان ـــ سرکرده‌شان ـــ بازگردد. بالاتر در افق می‌توان ديدش که می‌آيد، به جست‌وخيز، تا کسانِ فروپايه را دوباره مردم کند. او شعله‌يی در آسمانِ شمالی ديد، فروغی چنان واقعی که فريبِ قومِ مسيحی. همه بيرون در راهِ شمالی برخی هستند که او هرگز از ديده‌شان پنهان نشد. ما در آسمانِ شمالی شعله‌يی برافروختيم، آنچنان پُرزور، که همه‌شان را ديده‌ايد. سيزده آسير در دشتِ‌ مينويان گرد آمدند: وُتان و دوازده تن از پسران‌اش ـــ فورستی، ويدار، نيورد، فرير، دُنار، تير، هايمدال، براگی، والی، اولر، هونير و لوکی. آنان به‌خوبی راهبری و داوری می‌کنند.

گردش به دورِ ستونِ ترافرازنده‌ی تکينی
(موسيقی: مارس ۱۹۹٣)

«چشمه‌ی اورد ديگر نه ژرفنايی تاريک، که در آن خيره شويم، بل جويباری زنده است که بَرومند از ميانِ سرزمينهای شمال می‌رود. آری، رو به بَرين ديدارهای گوهر، اين زندگی اکنون در گوالشِ نيروی بنيادگذار و شگرفی‌اش بر تواند شدن، بَر به سوی همه‌پدر، که بر فرازِ والهالاست، به سوی او، خدای راستين...»

۱۳۹۶/۱۰/۱۲

درباره‌ی سپاسداری از درگذشته

در جانِ خويش کششِ روزگاری شديدِ چيزهايی را پاس گذاشتن که ديگر چندان (يا هيچ) خوب يا اثرگذار نمی‌نمايند چه‌بسا نشانه‌يی از بلندنظری و بزرگواری باشد ـــ همچنان که خوارداشتِ همان چه‌بسا نشانه‌يی از کوتاه‌نظری و پستی باشد: اين‌يک می‌تواند خوارداشتِ اثرِ مثبتی باشد که روزگاری از فلان کارِ هنری‌ی «بی‌ارزش» پذيرفته‌ايم، يا نابخردانه انگاشتنِ تحقيرآميزِ عاطفه‌ها و احساسها در يک ماجرای عاشقانه‌ی درگذشته اکنون که به معشوقِ پيشين بی‌ميل‌ايم.
و آنها تجربه شده‌اند، بسا که شديدتر و اصيلتر از هرآنچه از آن پس بوده تجربه شده‌اند. اگر روزی از جايی گذشته‌ايم و بويی شنيده‌ايم که خوش‌مان آمده و چيزهايی در ما برانگيخته، اين که اکنون آن بو را خوش نمی‌داريم و خوش‌دارنده‌اش را نابخرد می‌دانيم نمی‌تواند دليلی عليهِ آن چيزها باشد که زمانی در ما برانگيخته شده‌اند.

۱۳۹۶/۱۰/۰۷

بورتْسوم: اگر روشنايی برگيردمان

درگرفته با يک درآمدِ کُندِ يادانگيز و افسرده‌جان، اين سمفونی‌‌ی برنامه‌ای‌ی بلک‌متال است که در آن کُنت گريشناخ در موومانِ يکم بر رفته‌ی يادآورده شيون می‌کند، در موومانِ دوم گرفتارِ روشنايی می‌شود، در موومانِ سوم شبانه از زندانِ روشنايی می‌گريزد و سواره با شتابی مطمئن رهسپارِ «قصرِ رؤيا» می‌شود ـــ «تُهيگی»ی بی‌آوازی که گونه‌يی رقصِ مرگ در پايانِ همان موومان فرارسيدن‌اش را جشن می‌گيرد پيش از آن که او، در موومانِ چهارم، در آن خوابگردی کند.
متنِ ترانه‌ها به نروژی‌اند، و از راهِ ترجمه‌های انگليسی و آلمانی به فارسی درآمده‌اند. تصويرِ آمده روی جلدِ آلبوم از کتابِ مرگِ سياه از تئودور کيتلسن است.
خودِ آلبوم را از روی يوتيوب هم می‌توان شنيد.

«اگر روشنايی برگيردمان نخستين بِگِرت‌آلبوم ِ من و نخستين بار بود که از معنای راستينِ بورتسوم (تاريکی) پرده برداشتم و آنکه اين را چگونه می‌ديدم. نيرومندترين خاطره‌يی که از زمانِ آفرينش‌اش دارم خاطره‌يی‌ست از خودم که تنها بودم. بيرون هميشه شب بود، امّا تاريکی نه، و با اينهمه جهان سراسر پوشيده در هاله‌يی از تاريکی‌ی ناخليدنی بود ـــ بی که بداند.  [اين آلبوم] بسيار زود ضبط شد، حتّا پيش از آن که آلبومِ آنچه روزگاری بود منتشر شده باشد، زيرا می‌ديدم که هلاک‌ام می‌آيد و اميدی به رستگاری نداشتم.» ـــ وارگ ويکرنس

اگر روشنايی برگيردمان


۱
آنچه روزگاری بود
(ژوئن ۱۹۹۲)

از ميانِ بوته‌ها خيره شديم
بر آنان که به يادِ زمانه‌يی ديگر می‌انداختندمان
و می‌گفتند که امّيد سوخته است
برای هميشه...
سرودِ اِلْفان شنيديم و
صدای آبِ روان
آنچه روزگاری بود اکنون از ميان رفته
همه خون...
همه آرزو و درد که فرمان می‌راند
و احساسها که در دل می‌آمدند
از ميان رفته‌اند...
برای هميشه...
ما مُرده نيستيم...
ما هرگز نزيسته‌ايم

۲
اگر روشنايی برگيردمان
(ژوئيه ۱۹۹۲)

روشنه‌يی در جنگل
کجا خورشيد می‌تابد
در ميانِ درختان اسيريم
در اين روشنه‌ی خداوند
می‌سوزد و می‌تفسد
روشنايی که گوشت‌مان می‌ليسد
دودی به آسمان می‌رود
ابری از کالبدمان
اسيرانِ خاکسپاريها
شکنجيده از نيکی‌ی خداوند
آتش نه و آريغ نه
راست می‌گفتند ـــ به دوزخ آمده‌ايم

٣
به قصرِ رؤيا
(اوت ۱۹۹۲)

از درّه‌های مه‌آلود
در ميانِ کوههای ارغوانی
زيرِ ابرهای خاکستری
در شبِ سياه
بر اسبی گردَنفراز
در جامه‌ی سياه
سلاحهای گران در دست
بی‌پايانی‌ی درختانِ بيجان
سرمای جاويدان
بر چوب و سنگ
به سايه‌گاهها درونْ...
از مه بدر
از تاريکی بدر
از سايه‌گاههای کوهساران بدر
قصرِ رؤيا...
پس انجامد سواری
که عمری دير پاييد
زيرا پا درنهد مير (به قصرِ رؤيا)

۴
تُهيگی
(سپتامبر ۱۹۹۲)

مذکّر۔مؤنّث

«جنگجويانِ زن»، در پُستِ پيشين، برابرِ female warriors آمده بود. زن/دختر و مرد/پسر در فارسی، البته، در پايه اسم‌اند (مگر آن که نشانگری‌ی جنس در آنها نباشد: مرد به معنای فضيلتمند يا دلاور، برای مثال)، و در کاربردهای صفت‌گونه‌شان، گذشته از آن که،‌ از جنبه‌ی ترجمه،‌ در حالتِ کلّی برابرهای رضايت‌بخشِ female و male در انگليسی نيستند، چه‌بسا معنای جمله را تيره و تار کنند (بازشناختنِ عبارتهای وصفی از اضافی گهگاه دشوار می‌شود: «دوستِ پسرِ او» می‌تواند دوستِ مذکّرِ او باشد يا دوستِ فرزندِ مذکّرِ او)، اگرچه راست است که کاربردِ صفت‌گونه‌ی اسم در فارسی تا اندازه‌يی طبيعی به گوش می‌رسد و کاربردِ صفت‌گونه‌ی زن/دختر و مرد/پسر برای اشاره به جنسِ کسان نيز به‌ويژه رواج دارد («دانشجويانِ دختر»، «دبيرانِ مرد»). و باز روشن است که صفتهای زنانه/دخترانه و مردانه/پسرانه نمی‌توانند در چنين موردهايی به کار روند ـــ که می‌تواند دليلی باشد برای رواجِ کاربردِ يادشده در فارسی‌ی امروزين.
با اينهمه، پيشنهادم در ترجمه اين است: برای female مادينه (همچنين: زنينه/دخترينهو برای male نرينه (همچنين: مردينه/پسرينه) به کار رود، برای feminine زنينه (همچنين: زنانه) و برای masculine مردينه (همچنين: مردانه)، برای womanly زنانه و برای manly مردانه.

۱۳۹۶/۱۰/۰۴

جنگجويانِ زن در عصرِ وايکينگها؟

يک وايکينگِ دهم‌سده‌ای که در دهه‌ی ۱۸۸۰ از زيرِ خاک‌اش درآورده‌اند به پيکره‌يی از سواری‌ی والکوره‌های ريشارت واگنر می‌مانست: جنگجويی سرآمد، به‌۔خاک‌۔سپرده با شمشير و تبر و نيزه و تير و کارد و دو سپر و يک جفت اسبِ جنگی. و يک پژوهشِ تازه [...] نشان می‌دهد که اين جنگجو، مانندِ والکوره‌يی اسطوره‌ای [...]، زن بوده ـــ نخستين جنگجوی زنِ بلندپايه‌ی وايکينگ که شناسايی می‌شود.
اين ترجمه‌يی‌ست از يادداشتِ ماريا کويلهاؤگ، پژوهشگرِ تاريخِ اديان، با از قلم انداختنِ دو بندِ آغازين و خطِ پايانی. لينکها از متنِ اصلی نيامده‌اند.

آشکارتر و آشکارتر شده است که جنگجويانِ زن گهگاه در ميانِ مردمانِ اسکانديناويايی/ژرمنی به چشم می‌خوردند، و همه‌ی روايتها نشان می‌دهند که اين زنان برخوردار از ارج و ستايش بوده‌اند. امّا همه‌ی اين روايتها همچنين اشاره می‌کنند که اين زنان چه اندازه نامعمول و ويژه بوده‌اند. کافی‌ست بگوييم که زنانِ جنگجو وجود داشتند، و می‌توانستند از جايگاهِ بلند و احترامِ عضوهای قبيله‌شان برخوردار شوند. امّا اين چه اندازه رايج بود؟
نه چندان رايج. خاکسپاريهای جنگجويانِ زن که از آنها خبر داريم نمايانگرِ اکثريتِ خاکسپاريهای زنان نيستند. منبعهای نوشته همواره اشاره می‌کنند که اين زنان چه اندازه ويژه بوده‌اند. و باستان‌شناسی و روايتهای نوشته هردو به جايگاهِ بلند و نژادگی‌ی اين زنان اشاره می‌کنند ـــ به نظر می‌رسد که جنگجويانِ زن با نژادگی يا شاهانگی آهزيده {مرتبط انگاشته} می‌شده‌اند، و نه چندان با مردمِ عادّی.
به يقين می‌دانيم که از همه‌ی مردانِ آزادِ همه‌ی طبقه‌ها، چه آنان که از قبيله‌های ژرمنی بودند و چه آنان که متعلّق به عصرِ وايکينگهای اسکانديناويايی بودند، انتظار می‌رفت که در پانزده‌سالگی جنگجو شوند و جنگجو باشند. آنان از سنّی بسيار کم، از چيزی ميانِ سه تا پنج‌سالگی، آموزش می‌ديده‌اند، يعنی تا آن زمان که از آنان انتظار می‌رفت که عملاً در رزم شرکت کنند دستکم برای ده سال هر روز آموزش می‌ديده‌اند، همچنانکه بزرگ می‌شدند تا هم برای در دست گرفتنِ همه‌ی آن جنگ‌افزارهای سنگين زورِ جسمی‌ی کافی را داشته باشند. همچنين می‌دانيم که مردِ اسکانديناویايی‌ی ميانگين نسبت به زمانه‌اش درشت بود، حال آن که زنِ اسکانديناويايی‌ی ميانگين به طورِ خاص چنين نبود.
مردِ آزاد جريمه می‌شد اگر نمی‌توانست در مجلسهای سالانه‌ی «بازبينی‌ی جنگ‌افزارگان»، که قبيله‌ها از طريقِ آنها اطمينان می‌يافتند که هرکس آماده‌ی نبرد است، ثابت کند که صاحبِ مهمترين جنگ‌افزارهاست. مردِ آزادی که ناماهرتر يا ترسيده‌تر از آن بود که با تبر، نيزه و سپر (شمشيرها تنها در دسترسِ ثروتمندان بودند) واردِ رزمِ چهره به چهره شود، ننگين، بی‌آبرو و بزدل انگاشته می‌شد، در واقع فشارِ اجتماعی‌ی مرگباری بر پسران و مردانِ همه‌ی طبقه‌ها (جز بردگان) در کار بود که جنگجويانی نترس، زورمند و ماهر شوند.
تنها اگر مردی واردِ پيشه‌يی مقدّس يا جادويی می‌شد از اين قاعده معاف می‌شد، که می‌تواند دليلی باشد برای اين که چرا اين پيشه‌ها در بسياری از موردها فطرتاً نا۔مردانه انگاشته می‌شدند، هم اگر برای خودشان برخوردار از احترام بودند.
چنين فشاری بر زنان وجود نداشت، و راست‌اش فکر می‌کنم که اين نوعی امتياز بود، دستکم وختی درمی‌يابيم که زنان برای ديگر استعدادها و مشارکتهايشان چه اندازه دارای ارج و قدر بودند ـــ اگر آدم خود را عضوِ ارجمندِ جامعه احساس کند، آنگاه اين که ناچار نباشد که برای اثباتِ ارزشِ خودش تبر۔به۔دست واردِ رزمِ مرگبار و ناقص‌کننده‌ی چهره به چهره شود عملاً بيشتر می‌تواند امتيازی بوده باشد تا نوعی از سرکوب.
همچنين از چندين منبع می‌دانيم که هنگامی هم که زنان در رزم با مردان می‌جنگيدند، مردان می‌کوشيدند از آسيب زدن به آنان پرهيز کنند و تنها تلاش کنند که خلعِ سلاح‌شان کنند، زيرا آسيبِ جسمانی زدن به زن نيز بزدلانه و نا۔مردانه انگاشته می‌شد.
يک ساگا۔مَرد {روايتگرِ ساگا} که سرانجام سپر۔دختری را در طیِ رزم ناقص کرده بود باقی‌ی عمرش را به تيمارداری از او گذراند زيرا از اين که با او چنان کرده بود احساسِ بسيار وحشتناکی داشت.
و می‌خواهم به شما يادآوری کنم که هنگامی هم که پهلوانانِ زن رقابت می‌کنند، معمولاً با ديگر زنان رقابت می‌کنند، زيرا زورمندی، اندازه و چالاکی اهمّيت دارد، و هنگامی هم که به طورِ برابر آموزش ديده و مهارت يافته باشند، احتمالِ اين که مردان نتيجه‌های بهتر بگيرند بيشتر است. زنِ ماهر شايد مرد را در رزم شکست دهد، امّا عموماً، همچنان زيانکار خواهد بود، و به نظر می‌رسد که منبعهای نوشته‌يی که داريم آن را جدّی بگيرند ـــ می‌نمايد که نسبت به زنی هم که با تبر سراغ‌تان بيايد حسِ مردانه‌يی از شواليه‌گری وجود دارد. هم اگر زنان گهگاه می‌جنگيدند، در کل هماوردانِ برابر با مردان انگاشته نمی‌شدند.
کارِ زنان بی‌اندازه مهم بود ـــ آنان کلِ اقتصادِ طايفه و قبيله‌شان را به گردن می‌گرفتند هنگامی که مردان آموزش می‌ديدند، سفر می‌کردند و می‌جنگيدند. تنها ثروتمندترينان توانايی‌اش را داشتند که بگذارند دختران‌شان زمان به آموزش ديدن برای رزم سپری کنند. همچنين، می‌دانيم که شيوه‌ی ارجگذاری‌ی آنان به دختران‌شان به اين معنا بود که اگر آنان در نبرد شرکت می‌کردند، احتمالاً در ميدانِ جنگ بيش از برادران‌شان پشتيبابی می‌شدند.
بر روی هم ـــ احساس می‌کنم که نقشِ آيينی‌ی سپردختران در طیِ جنگ مهمتر بود تا نقشِ عملی‌شان در نبرد، هم اگر اين نيز بيشک رخ می‌داد. رخ می‌داد، امّا هنجار نبود. يکی از آن خصوصيتهای فردی بود که به عنوانِ استثنايی بر قاعده‌های عادّی ـــ شايد حتّا استثنايی مقدّس ـــ برخوردار از ارج بود.

کُشته و قربانی

در پاسخِ اين گفته که «بيش از نودوهفت/هشت درصدِ» کُشته‌شدگانِ جنگ مردان‌اند، شادی امين پس از سکوتی نشانگر سخنِ گوينده را قطع می‌کند تا بگويد که «کشته‌شده‌های جنگ با قربانيانِ جنگی متفاوت است و تحقيقاتِ جامعه‌شناسی‌ی وسيعی هست که [نشان می‌دهد] اوّلين قربانيانِ جنگ زنان‌اند».
از آنجا که کُشته‌شدگان مُرده‌اند و مُردگان نه می‌توانند صفتِ قربانی (يا هر صفتِ ديگر) به خود بگيرند و نه ديگر بخشی از «جامعه»اند تا بتوانند موضوعِ «تحقيقاتِ جامعه‌شناسی»يی باشند که امين ظاهراً ديده است ـــ درباره‌ی دورريختگان دست‌بالا می‌توان تحقيقِ آماری کرد و شمار و درصد را اعلام کرد: چيزِ بيشتری برای گفتن وجود ندارد ـــ حق البته با اوست.
به قولِ ابوعلی سينا، «اگر زيد اندر جهان نبود، شايد که گوئی: زيد نيست بينا، زيرا که آنرا که زندگی نيست، بينا نبود. و نشايد که گوئی: نابيناست، الا آنگاه که زيد بجای بود».

از دقيقه‌ی پنجاه. کلِ برنامه را گوش نداده‌ام. 

بورتْسوم: فريادهای نزار از جنگلهای ناشناخته

دِلِکان
در هوا
بر فرازِ درياچه‌يی سرد
جانی‌ست
از آغازين روزگاری
بهتر
چنگ‌زنان
انديشه‌يی رازناک را
به بيهودگی... امّا کی‌ست که بداند
فراتر جست‌وجوی جاويدِ نگره‌هايی‌ست
برای برگشودنِ دروازه
تنها قفلها محکمتر می‌شوند
و کليدهای بيشتری گم همچنان که منطق محو می‌شود
در برکه‌ی رؤياها آب می‌تاريکد
برای آن جان که از جست‌وجو خسته است
همچنان که سالها می‌گذرند
هاله{‌اش؟} می‌کاهد
همچنان که کمتر و کمتر
احساسها تماس دارند
خرفتی
بيش از اندازه بُرده
جانِ نوميد به جفتگيری ادامه می‌دهد

ـــ وارگ ويکرنس [+، +]

دِلِکان از دِلِکيدن به معنای رانده شدن با جريانِ آب يا هوا.

۱۳۹۶/۱۰/۰۱

اَنام: خورشيد روشن و زيبا می‌تابد

شاهبانو ايزوت، تنها در باغ‌اش و خواهانِ کشتنِ خويش، اين چامه را به آواز می‌خوانَد.

خورشيد روشن و زيبا می‌تابد،
و می‌شنوم شکّرين آوازِ پرندگان را
که در ميانِ درختان می‌خوانند؛
گرداگردم سرودهای تازه‌شان می‌سرايند.

اين شکّرين آواز، شادی‌يی که آرَد،
و عشق که در بند داردم
آوازِ مرا در دل‌ افکنَدم، زان چامه‌ام برسازم؛
مرگِ من است به رامش و شادی.

ز مرگ‌ام که بينم فرارسيدن‌اش را
برسازم چامه‌ام را که بس گرانمايه است.
عشق‌ورزان را همه دل‌ريش خواهد کرد
چه عشق است که در بسترِ مرگ افکنَدم.

دلدار، زانکه اکنون مرا مُرده‌ای،
نه شگفت است که تو را می‌ميرم،
و تو را هيچ دل‌آرامِ ديگر نتوانم داد
جز از مردن برای مرگ‌ات.

وه، ای تيغِ چونين پُرنگار،
نه‌بس‌دير در دل‌ام فرو خواهی شد،
و خونِ خويش‌ام تو را خواهد آلود؛
مرگ در رَوَندراه‌اش اکنون به من رسيدَست.

آتشِ عشق است که مرگ‌ام آرَد،
کاين‌چنين‌ام پريشانَد و برافروزانَد،
که جان و تن‌ام تباهانَد،
و در گورم بَرَد پيش از آن که زمان‌ام رسد.

تريستان، دلدار، دلدار، دلدار،
خدا کند که،
به دوزخ يا به پرديس،
جان‌ام کنارِ جان‌ات آرامد.

چامه‌ام اينجا پايان بگيرد؛
اَنجامانَدَش آوازخوانان و گريان
ايزوت که از عشقِ فرآراسته ميرد؛
هيچ شاهبانو هرگز چنين نيک نمرد.

چامه‌ام پايان دهم، وز شما عشق‌ورزان همه،
خواهم که بر ايزوت خُرده مگيريد
گر از عشق ميرد:
تريستان است که خواستارِ فرجامِ اوست.

از يک دستنوشتِ ميانسده‌ای‌ [= قرون‌وسطايی]ی رُمانسِ تريستان (به نشانی‌ی Vienna, Österreichische Nationalbibliothek, 2542)، دربردارنده‌ی، به گزارشِ ايزابل رنيار، هفده چامه‌ی تک‌آواييک [= مونوفونيک] که آهنگسازشان اَنام است و به قهرمانانِ داستان نسبت داده شده‌اند ـــ از روی متنِ سه‌زبانه‌ی آمده در کتابچه‌ی آلبومِ تريستان و ايزوت از گروهِ موسيقی‌ی آغازينِ آللا فرانچسکا. [+]

۱۳۹۶/۰۹/۲۸

«تشنگی آور به دست»

در تکّه‌يی از کارمينا بورانا (منظورِ من دستنوشتِ ميانسده‌ای‌ست، نه کانتاتِ کارل اُرف) آمده بود:
آب از آميزش {آميزشِ جنسی} بازمی‌دارد
امّا باکوس بس آسان‌اش می‌کند
فهميدنی بود اگر آمده بود که «آب به آميزش ياری نمی‌رساند» امّا نمی‌فهميدم که چرا بايد «بازدارنده» هم باشد. تا اينکه امشب شوپنهاؤر به ياری‌ام آمد و توضيحی به ذهن‌ام رسيد: رفعِ تشنگی، مثلِ رفعِ هر نيازِ ديگر، (از رنج) به ملال می‌آوردمان، و ملال (برخلافِ رنج) بازمی‌دارد از آميزش.

پی‌نوشت. اگر آب همان آب باشد که نوشند.