۱۳۹۶/۰۵/۲۹

«نگران به دخترانِ آسمان»

يک شبِ سردِ زمستانی؛ از آغاز تا پايان بادِ بی‌امان می‌توفد.
(هنوز) سوگوار نيست؛ انگار در ابتدای درکِ فاجعه‌يی، بهت‌زده است. در خلسه‌يی هيپنوتيک، يادش می‌آيد از «سبزی‌ی ديگرسانِ هر بهار»؛ از «سياهی‌ی ديگرسانِ هر شب»، از «سرمای ديگرسانِ هر زمستان» می‌گويد.
در شگفت است که زمستان چه‌گونه خواهد بود؛ باورش نشده، نمی‌شود، که زمستانْ پيشنون فرارسيده.

***

در شگفت‌ام که زمستان چه‌سان خواهد بود
با بهاری که هرگز نخواهم‌اش ديد
در شگفت‌ام که شب چه‌سان خواهد بود
با روزی که هرگز نخواهم‌اش ديد

در شگفت‌ام که زندگی چه‌سان خواهد بود
با نوری که هرگز نخواهم‌اش ديد
در شگفت‌ام که زندگی چه‌سان خواهد بود
با دردی که جاودانه می‌پايد

هر شب سياهی‌يی ديگرسان در کار است
هر شب با خود می‌گويم که کاش برمی‌گشتم
به آن زمان که سواری می‌کردم
در ميانِ جنگلهای کهن

هر زمستان سرمايی ديگرسان در کار است
هر زمستان احساس می‌کنم که بسيار پيرم
آنچنان پير که شب
آنچنان پير که سرمای سهمگين

در شگفت‌ام که زندگی چه‌سان خواهد بود
با مرگی که هرگز نخواهم‌اش ديد
در شگفت‌ام که چرا زندگی بايد
زندگی‌يی باشد که جاودانه می‌پايد

وارگ ويکرنس

***
 
زمستانِ هشتادونه بود. تمامِ روز به نقطه‌يی خيره مانده بودم.
 

۱۳۹۶/۰۵/۲۳

ليلی گلستان پدرش را «بداخلاق» و «تحقيرکننده» و «سلطه‌جو» خوانده. سايتِ ميدان متنی منتشر کرده که در بخشی از آن آمده:
در جامعه‌ای عمیقا پدرسالار زنی ۷۰ و چند ساله که تا سی سالگی مقابل پدرش لکنت زبان داشته، این پدر ۹۰ و چند ساله را زیر سوال می‌برد. ابراهیم گلستان را، کسی را [که] به اعتبار چند کتاب و فیلم موفق، نیم قرن است خیلی بهتر از منتقدان فیسبوکی در مقام طعن و لعن همگان نشسته و خیلی‌ها هم هنوز برای این تبختر او کف می‌زنند. سست کردن اقتدار ابراهیم گلستان ظرفیتی رهایی‌بخش، ولو ناچیز، ندارد؟
تصوّرش نبايد دشوار باشد که در اين «جامعه‌ی عميقاً پدرسالار»، اگر مردِ هفتادوچندساله‌يی بر صحنه‌يی همگانی مادرِ نودوچندساله‌اش را «بداخلاق» و «تحقيرکننده» و «سلطه‌جو» بخواند، «ناسپاس» و «بی‌شرم» و «بی‌غيرت» خوانده خواهد شد و بايد با آبروی اخلاقی‌ی خود برای هميشه خداحافظی کند.
ترشيدگی‌ی خنده‌ناکِ اخلاقِ خوش‌خويی و فروتنی و فرسودگی‌ی غمناکِ «رهايی» به کنار.

۱۳۹۶/۰۴/۲۲

«نه بر، نه بحرِ بيکران»

پس از مدّتها، باز با SLEEP به خواب رفتم و باز با Return 2 افتادم در درّه‌ی اشکها.

دوباره بهارِ ۹۰ بود و خوابِ جاهايی را ديدم که آن سال نديده بودم.

۱۳۹۶/۰۴/۰۸

هيلدگاردِ بينگنی: درباره‌ی آميزش

آن زمان که زنی با مردی عشقبازی می‌کند، حسّی از گرما در مغزِ او، که لذّتِ حسّانی {شهوانی} به دنبال دارد، طعمِ آن لذّت را در هنگامِ عمل منتقل می‌کند و آبِ پشتِ مرد را برمی‌آورد. و آن زمان که آبِ پشت به جای خود ريخته شد، آن گرمای تند که از مغزِ زن فرود می‌آيد آبِ پشت را به خود می‌کشد و نگاه‌اش می‌دارد، و ديری نمی‌گذرد که اندامهای جنسی‌ی زن می‌تَرَنجند {منقبض می‌شوند} و همه‌ی آن بخشها که در زمانِ قاعدگی آماده‌ی باز شدن‌اند اکنون بسته می‌شوند، به همان شيوه که مردی نيرومند چيزی را در حصارِ مشتِ خود نگاه تواند داشت.
گفته می‌شود که اين قطعه، از کتابِ علّتها و علاجها، نخستين توصيفِ نوشته‌شده [و، لابد، بازمانده] از ارگاسمِ زنانه است. بريده‌های بلندتری از متن در موضوعِ «فيزيولوژی‌ی زنان» در کتابِ زنان و نوشتن در اروپای ميان‌سده‌ای آمده است. عنوانِ اين پُست برگرفته از عنوانِ قطعه در همين کتاب است.

۱۳۹۶/۰۳/۲۰

«در نيمه‌راهِ زندگی خود را در جنگلی تاريک يافتم...»

می‌گفتم که برای من همه‌چيز تازه آغاز شده، يا اينکه همه‌چيز پايان گرفته است. هنوز هيچ‌چيز نديده‌ام، يا اينکه هيچ‌چيز نمانده است که نديده باشم. ميانِ اين دو احساس در رفت‌وآمدم، و تکان‌دهنده است که می‌بينم (چه‌بسا) درست در ميانه‌ی زندگی‌ام.
بعدتر فکر کردم: شايد ميانه درست نامِ نقطه‌يی باشد که همه‌چيز در آنجا پايان می‌گيرد و همه‌چيز در آنجا آغاز می‌شود.

۱۳۹۶/۰۲/۲۱

بدبينی‌ی کيهانی

آرام‌آرام و تکّه‌تکّه، بدبينی‌ی کيهانی[Cosmic Pessimism]ی يوجين تکر را می‌خوانم. اين ترجمه‌يی‌ست از نخستين تکّه‌ی اين کتاب، با گوشی به يکی از ترانه‌های اين شبهايم.

محکوم‌ايم. بدبينی برِ شبانه‌ی انديشه است، ملودرامِ بيهودگی‌ی مغز، شعری نوشته در گورستانِ فلسفه. بدبينی شکستِ ليريکِ انديشِشِ فلسفی است و هر تلاشی برای انديشه‌ی روشن و همدوس {منسجم}، ترشروی و غوته‌ور در شادی‌ی بيهودگی‌ی خويش. بدبينی در عبارتهای مسخره و کوتاهِ «هرگز موفّق نخواهيم شد»، يا، به‌سادگی، «محکوم‌ايم»، بيش از هر زمانِ ديگر به استدلالِ فلسفی نزديک می‌شود. هر کوششی محکوم به شکست [است]، هر فراآخته‌يی {پروژه‌يی} محکوم به ناکاملی، هر زندگی‌يی محکوم به زيسته نشدن، هر انديشه‌يی محکوم به انديشيده نشدن.

بدبينی پست‌ترين شکلِ فلسفه است، اغلبْ خوارداشته‌شده و کنارگذاشته‌شده، علامتِ {سمپتومِ} رويکردی بد و بس. هيچ‌کس هرگز به بدبينی نياز ندارد، به همان شيوه که به خوشبينی نياز دارد تا به سوی بلنديها برانگيزانَدَش و برخيزد، به همان شيوه که به نقدِ سازنده، پند و بازخورد، کتابهای الهامبخش يا تشويق نياز دارد. هيچ‌کس به بدبينی نياز ندارد (گرچه دوست دارم ايده‌ی خودياريگری‌ی بدبينانه را به پندار آورم). هيچ‌کس به بدبينی نياز ندارد، و با اينهمه هرکس—بی استثنا—در نقطه‌يی از زندگی‌اش، ناچار بوده با بدبينی روبرو شود، اگر نه همچون فلسفه‌يی همچون شِکوِه‌يی—از خودش يا ديگران، از دوروبرش يا زندگی‌اش، از حال‌وروزِ چيزها يا جهان به طورِ کلّی.

رستگاری‌ی اندکی برای بدبينی در کار است، و نه هيچ جايزه‌ی جبرانی‌يی. سرانجام، بدبينی از همه‌چيز و از خودش خسته است. بدبينی شکلِ فلسفی‌ی سرخوردگی‌ست—سرخوردگی همچون سرايش،* سرودی، ذِکری، آوازی تنها و تک‌صدايی که وسعتِ اُنسِ** پيرامون‌اش ناچيزش ساخته است.

* بازی‌ی زبانی با کلمه‌های disenchantment و chanting
** yintimate immensit. از پیِ «اُنس» و «خلوتِ اُنس» [آشوری] برای yintimac.