۱۳۹۸/۰۲/۳۱

کرمها همچنان در ميانِ کلمه‌های من می‌لولند

آن شب از او خواستم که کنارِ من بخوابد. ترسيد که شايد قرصْ زياد خورده‌ام. اطمينان دادم که نه. دو قرصِ زلپيدمِ ده. کنارم خوابيد. بوسيدَم. در تاريکی به يادِ روزی افتادم که از بيمارستان بازگشته بودم و، هنوز نيمه‌هشيار، در بستر دراز کشيده بودم. به يادش آوردم که چگونه، يکباره، ابلهِ داستايفسکی را از ميانِ کتابهايم برداشت و نشست کنارم و آغاز کرد برايم به خواندنِ نخستين صفحه‌هايش. اکنون يادم می‌آيد: بچّه که بودم هيچ‌کس برايم شبها قصّه نمی‌گفت مگر آن صدای زنانه‌ی مهربانِ راديو در ساعتِ نهِ شب که يک بار نشنيده خواب‌ام برد و پسين روز اشک‌ام بند نمی‌آمد.

«دوست داشتی؟»
«دوست داشتم.»

۱۳۹۸/۰۲/۲۴

پُسْثون: برای تن‌ـ‌درستی‌ی پسرکان

بر زمينه‌ی تاريخ و سياست و زيباحسّيک [= استتيک] و اخلاق‌آيينيک [= اتيک] و روانشناسی و آناتومی، در پُسْثون متنهايی درباره‌ی ـــ و در پيرامونِ ـــ پيش‌پوست، خودآيينی‌ی تناسلی، تماميّتِ جسمانی، و ختنه منتشر می‌کنم، در برابرِ جامعه‌يی که پسران را، به محضِ پسر بودن، از ميانِ کودکان دستچين می‌کند تا به نامِ دين، سنّت، عُرف، سکس، زيبايی، يا پزشکی، روتين و بی‌پروا، مثله‌شان کند. به جای آنکه چشم‌اندازِ نقد به چشم‌اندازِ سلبی‌ی نفیِ بُرينشِ [= قطعِ] تناسلی‌ی پسران محدود بماند، هدفْ بازنگاری‌ی ايجابی‌ی چشم‌اندازهای مثبتِ دگرينه [= آلترناتيو] از تنِ نرينه‌يی‌ست که در سرآغازِ زندگی به زیرِ تيغِ جرّاحی‌ی نا‌ـ‌درمانی می‌برندش تا آنچه را که عيبِ مادرزادِ وی می‌بينند «اصلاح» کنند ـــ يعنی، بخشی از آناتومی‌ی او را، اندامی از اندامهای او را، بدونِ اجازه‌اش برای هميشه نابود کنند، «هنگامی که کاملاً سالم است، هنگامی که کاملاً بهنجار است، و هنگامی که بی هيچ نقصی کار می‌کند».

۱۳۹۷/۱۱/۰۱

تو، شب، و موسيقی | يوجين تکر

در قطعه‌يی معنيدار، شوپنهاؤر زمانی نوشت که «موسيقی ملودی‌يی‌ست که جهان متنِ آن است.»
با توجّه به ديدِ شوپنهاؤر به زندگی ــ اينکه زندگی رنج است، اينکه زندگی‌ی انسان ياوه است، اينکه هيچی‌ی پيش از تولّدم با هيچی‌ی پس از مرگ‌ام برابر است ــ با توجّه به اينهمه، آدم به فکر فرومی‌رود که شوپنهاؤر چه گونه موسيقی‌يی در سر داشت هنگامی که موسيقی را ملودی‌يی وصف کرد که جهان متنِ آن است ــ اپرا بود، مسِ رکوئيمی، مادريگالی، يا شايد سرودِ باده‌نوشی‌يی؟ يا چيزی چون آيْنه کْلايْنه ناخْتْموزيک،* موسيقی‌ی شبانه‌ی کوچکی برای غروبِ انديشه، نکتورنِ گرفته‌يی برای برِ شبانه‌ی منطق، دورانِ بالهای غمگينی** که بَنشی‌يی*** گوشه‌گير سرودش کند؟
شايد موسيقی‌يی که شوپنهاؤر در سر داشت موسيقی‌ی زدوده در ناموسيقی‌ست. نجوايی بس می‌بود. شايد آهِ فرسودگی يا تسليم، شايد ناله‌ی نوميدی يا اندوه. شايد صدايی که به همان اندازه رسا باشد که بتوان محو شدن‌اش را شنيد.

* عنوانِ قطعه‌يی از موتسارت
** عنوانِ يک آلبومِ موسيقی، در ضمن. *** در داستانهای فولکِ ايرلندی، بَنشی روحِ مادينه‌يی‌ست که با فريادِ ديرپا و غَمبارش به خانواده‌يی خبر می‌دهد که به‌زودی يکی از آنان خواهد مُرد.
از بدبينی‌ی کيهانی.

۱۳۹۷/۱۰/۲۹

مغاکِ کتاب | يوجين تکر

شوپنهاؤر، با کاربردِ استعاره‌های اخترشناسی، يک‌بار نوشت که سه گونه از نويسندگان وجود دارند: شهابها (لهيبِ تبها و مُدها)، سيّاره‌ها (چرخشِ مؤمنانه‌ی تَراداد [= سنّت])، و ستاره‌های برجا (نفوذناپذير و تزلزل‌ناپذير). امّا در نوشتارِ خودِ شوپنهاؤر ــ گزينْگويه‌ها، لَتها، انديشه‌های پراکنده ــ تيزبينانه متوجّهِ شيوه‌يی می‌شويم که کلِ نوشتار در نهايتْ خود را می‌نايد [= نفی می‌کند]، يا برای آنکه فراموش شود يا برای آنکه چنان دقيق بوده که به سکوت می‌انجامد.
آيا شوپنهاؤر خبر داشت که خودش گونه‌ی چهارمی از نويسنده است ــ سياهچاله؟

از بدبينی‌ی کيهانی.

۱۳۹۷/۱۰/۲۶

سرودِ بيهودگی | يوجين تکر

بدبينی درآکنده از بيهودگی‌ست. بيهودگی، با اينهمه، تفاوت دارد با بدانجامی، و باز تفاوت دارد با ناکامی‌ی ساده (گرچه ناکامی هرگز ساده نيست). ناکامی شکستی‌ست در دلِ نسبتها، شکافی ميانِ علّت و معلول، شکافی که با کوشيدن و بازکوشيدن شتابان پوشانده می‌شود. بر سرِ ناکامی، همواره سرکوفتِ فراوان است که به راه می‌افتد؛ تقصيرِ من نيست، دشواری‌يی فنّی‌ست، نارسايی‌يی‌ست.
برای بدبين، ناکامی مسئله‌يی‌ست بر سرِ «هنگامی که»، نه «اگر» ــ ناکامی چونان اصلی متافيزيکی. همه‌چيز می‌پژمُرَد و به تيرگی‌يی سياهتر از شب درمی‌گذرد، همه‌چيز از زوالِ ملودراماتيکِ زندگی‌ی شخص تا لحظه‌های لرزانِ پيش‌پاافتاده‌يی که سازنده‌ی هر روزند. هر کرده ناکرده، هر گفته يا شناخته رهسپارِ نسيانی ستاره‌ای.
هنگامی که به اين شيوه تدرّج کند، ناکامی بدانجامی می‌شود. بدانجامی رمزآلودی‌ی علّت و معلول است. در بدانجامی، هرچه می‌کنی، هرآنچه کنی، به پايانی راه می‌برد، و سرانجام به پايان ــ گرچه آن پايان، يا راههای به سوی آن پايان، در هاله‌ی تيرگی می‌مانند. آنچه می‌کنی اهمّيّت ندارد زيرا هرچه کنی اهمّيّت دارد. از اين رو پيامدهای کنشهايت از چشمِ تو پنهان‌اند، حتّا چنانکه خود را با اين انديشه می‌فريبی که اين بار با زرنگی از پسِ نظمِ چيزها برخواهی آمد. با داشتنِ هدف، برنامه ريختن از پيش، و محتاطانه درانديشيدنِ چيزها، در پرومِتِئوسيگی‌يی [= a Prometheanism] روزانه، تلاش می‌کنيم، که بدانجامی را به سودمان گردانيم، تا بر نظمی که در عمقِ بيشتر و بيشترِ بافتِ گيتی مدفون می‌نمايد نظری افکنيم.
امّا بدانجامی هم تسلّيهای خود را دارد. زنجيره‌ی علّت و معلول شايد از چشم‌مان پنهان باشد، امّا اين درست از آن روست که بی‌نظمی نظمی‌ست که هنوز نمی‌بينيم؛ پيچيده و پراکنده است صرفاً، و رياضياتِ پيشرفته می‌طلبد. بدانجامی هنوز به بسندگی‌ی هرآنچه هست درمی‌آويزد... هنگامی که بدانجامی اين ايده را هم رها کند، بيهودگی می‌شود. بيهودگی از اين بدگمانی‌ی سهمگين برمی‌آيد که، در پسِ هاله‌ی علّيّتی که جهان را در آن فرومی‌بريم، تنها بی‌تفاوتی‌ی آنچه وجود دارد يا ندارد در کار است؛ هرچه کنی سرانجام به هيچ پايانی راه نمی‌برد، مغاکی بی‌برگشت ميانِ انديشه و جهان. بيهودگی کنشِ انديشيدن را به بازی‌ی مجموع‌ْصفر [= zero-sum game] بدل می‌کند.

از بدبينی‌ی کيهانی.