۱۳۹۷/۰۴/۰۴

معلّمانِ اخلاقِ کهنه در لباسهای نو

۱
در قطعه‌ی سوم از فتادِ واگنر، نيچه شرحِ درخشانی از آلمانِ دورانِ گوته به دست می‌دهد:
سرنوشتِ گوته در آلمانِ اخلاقين‌تُرشيده‌ی پيردخترانه را می‌شناسيم. او نزدِ آلمانيان همواره زننده بود، ستايندگانِ راستگوی او تنها از زنانِ يهودی بوده‌اند. شيلر، شيلرِ «بزرگوار»، که با کلمه‌های سنگين به گوشهايشان پيچيد، — هم‌او برایشان دل‌پذير بود. آنان بر گوته چه خُرده‌يی گرفتند؟ «کوهِ ونوس»؛ و اينکه او لطيفه‌های ونيزی را سروده. کلوپشتوک خودْ به او درسِ اخلاق داده بود؛ زمانی بود، که هردر، از گوته که سخن می‌گفت، خوش داشت که واژه‌یِ «پرياپوس» را به کار برد. [...] پيش از همه، امّا، دوشيزه‌ی والاتر برآشفته بود: همه‌ی دربارهای کوچک، همه‌گونه «وارتبورگ» در آلمان در برابرِ گوته و «جانِ ناپاکِ» درونِ او صليب کشيدند. [درباره‌ی «اخلاقين‌تُرشيده» اينجا را ببينيد.]
دورانِ ما، با همه‌ی لافهايش، چندان بهتر از دورانِ گوته نيست. در کالبدهايی ناقص‌الخلقه،* معلّمانِ ترشخوی اخلاق، ترشيده از افيونهای اخلاقی‌شان، با نقابهای «فمينيست» و «راديکال‌فمينيست» و چه و چه بازگشته‌اند، و اين روزها به جای «پرياپوس» (از جمله) می‌نويسند: «تستوسترون».

* «ناقص‌الخلقگی» البته تنها به مددِ شعبده‌بازيهای تئوريکی ممکن شده که اغلب بيرون از گستره‌ی تئوری‌ی فمينيستی شکل گرفته‌اند، و به مددشان می‌توان «درسِ اخلاق» داد و همزمان از کوششِ نيچه در «فلسفه‌ی تن» سخن گفت، يا هواخواهِ سينه‌چاکِ «تفاوتِ جنسی» بود و همزمان، در رؤيای جهانی يک‌جنس، شعارِ «آينده زن است» سر داد (زيرا، می‌دانيد که، «زنانگی» همان «تفاوت» است!).

۲
در فصلِ «اخلاق همچون ضدِ طبيعت» از غروبِ بتها، نيچه روشن می‌کند که منظورش از اخلاق در چنين قطعه‌يی چی‌ست:
می‌خواهم يک اصل را فرمول‌بندی کنم. هرگونه طبيعت‌گرايی‌ی اخلاقی، يعنی هر اخلاقِ سالم، زيرِ فرمانِ يک غريزه‌ی حياتی‌ست ــ و در آن فرمانی از فرمانهای زندگی از راهِ قاعده‌يی خاص از «بايست» و «نه‌بايست»‌ به جای آورده می‌شود و بدين‌سان راهبندی از راهبندها و ستيزه‌يی از ستيزه‌ها از سرِ راهِ زندگی برداشته می‌شود. امّا، اخلاقِ طبيعت‌ستيز، يعنی کم‌وبيش هرگونه اخلاقی که تاکنون آموزانده‌اند و ارج نهاده‌اند و اندرز گفته‌اند، به‌عکس، درست روياروی غريزه‌های حياتی می‌ايستد و ــ گاه پنهانی و گاه با صدای بلند و گستاخانه اين غريزه‌ها را محکوم می‌کند؛ [ترجمه‌ی داريوش آشوری، زبان‌نگاره از من.]
با اسم‌رمزهايی چون «نرينگی» و «تستوسترون» يا با صدای بلندتر، گناهِ‌ وضعيتِ زنان را به گردنِ طبيعتِ مردان انداختن و غريزه‌های حياتی‌ی مردان را محکوم کردن يکی از رويکردهای برجسته در فمينيسمِ معاصر بوده، نه چيزی متعلق به چند علاقه‌مندِ «ناآگاهِ» فمينيسم در فيسبوک و توئيتر (مثلِ اين يا اين يا اين يا اين يا اين يا اين).
مادامی که طبيعتِ جنسِ نرينه علتِ «فرودستی‌»ی زنان باشد دو راه پيشِ پای فمينيستها خواهد بود و بس: (۱) نابودی‌ی جنسِ نرينه (به طورِ مطلق يا نسبی)؛ (۲) کنترل، دستکاری يا رام کردنِ طبيعتِ نرينه از طريقِ فرهنگ، تربيت و فمينيسم. راه‌حلِ نخست (نه لزوماً در پاسخ به مسئله‌ی يادشده) گهگاه در فمينيسمِ معاصر طنينِ رسايی انداخته (والری سولاناس، سالی ميلر گيرهارت)،‌ گرچه کمتر جدی‌اش می‌گيرند (نگاه کنيد، برای مثال، به کوششها برای تفسيرِ مانيفستِ سولاناس به عنوانِ‌ پارودی و هجو). راه‌حلِ دوم را اما همه‌جا می‌توان ديد. هربار فمينيستی، در بحثِ «فرودستی»ی زنان، رو به مادران می‌کند و می‌گويد «به پسران‌تان بياموزيد که...» به راه‌حل دوم اشاره دارد. مادامی که «مردسالاری» نزدِ او ريشه در طبيعت و غريزه‌های حياتی‌ی مردان نداشته باشد به مادران توصيه نخواهد کرد که به پسران‌شان چيزهايی بياموزند، بلکه توصيه خواهد کرد که به پسران‌شان چيزهايی نياموزند (يا، به تعبيرِ استر ويلار،‌ آنها را دست‌آموز نسازند).

ترمهای فمينيستی در گيومه‌اند، و نظرِ من درباره‌ی آنها مستقل است از موضوعِ اين نوشته.

۱۳۹۷/۰۲/۰۸

هر بار که به «مسموميتِ شبانه»ی زاستور گوش می‌دهم احساسهايی در من شکل می‌گيرند که احساس می‌کنم خاطره‌يی‌اند از احساسهايی که يک‌بار در آن مارپيچِ ناهشياری‌ی شبِ سومِ اسفند لابد تجربه کرده بوده‌ام امّا به يادشان نمی‌آورده‌ام. خيالپردازانه هم که باشد، بی‌اندازه غمگين و سرخوشی‌آور است.

پی‌نوشت. يادم رفت بگويم که خاطره‌يی از بخشی از ملودی‌ی کريسمس‌سرودِ Do You Hear What I Hear? را هم در آن می‌شنوم. گرچه خاطره‌يی سياهيده و هرچند به‌احتمال از سرِ‌ اتّفاق ـــ امّا به قدرِ کافی دور از انتظار برای يک قطعه‌ی بلک‌متال.

۱۳۹۷/۰۲/۰۷

توانِ درکِ مفهومِ اهمّيت را از دست داده بود: ديگر آن را نمی‌گرفت. امّا ديگران، که توانِ درکِ مفهومِ اهمّيت را از دست نداده بودند، گمان می‌کردند که همه‌چيز برای او به يک اندازه بااهمّيت (يا شايد بی‌اهمّيت) است.

۱۳۹۷/۰۱/۳۰

عاطفه‌های خودکُشانه | ابيسيک هِيت

«... و کلمه‌های گرانبارش ناگهان به تکّه‌های خشک‌وخالی‌ی صدای توگلويی فروکاسته می‌شوند.» ـــ يوجين تکر درباره‌ی بدبينی
در جهان بی‌معنی‌تر از کلمه‌های افسردگی نيست. آنها يا به طورِ تحت‌الّفظی بی‌معنی‌اند، هذيانی و جنون‌آميز و ازهم‌گسيخته، يا چنان کليشه‌ای و بيروح و «همه‌اش هزاربار شنيده» به گوش می‌رسند که از هرگونه نشانگری (دلالت/اهمّيت) بی‌بهره می‌مانند.
اگر افسردگی راهِ سومی برای بر زبان آوردنِ خودش نمی‌شناسد (و نمی‌شناسد)، کلمه‌های او، هرچه باشند، هذيانی يا کليشه‌ای، سرنوشتِ مشترکی دارند: شنيده نمی‌شوند.



«چون غروب فرامی‌رسد، تاريکی‌ی دَرتنيده‌ی شب آسمان را فرامی‌گيرد و موجبِ مرگِ خورشيد می‌شود. ديگربار، عاطفه‌های خودکشانه را احساس می‌کنم که جان‌ام را آلوده می‌کنند، از اين واقعيتِ پاره‌پاره وامی‌گسلندم، عذابِ نابايسته بر هستی‌ام تحميل می‌کنند. زمان يکباره يخ می‌زند، به نظر می‌رسد که ساعتها بی‌پايان می‌شوند. در تنهايی، اين هستی‌ی دلگير و تهی را از پيش می‌بينم. ناگهان، زخمها بر تن‌ام شکل می‌گيرند و سرخی‌ی خونی‌رنگ گوشت‌ام را لکّه‌دار می‌کند. با اينهمه، زخمها در جايی‌اند ديگرسان از آنجا که پيشتر بودند. و آنگاه درد می‌آيد... دردی که اين روز را زنده‌ام نگه می‌دارد. دردی که، روزی نه چندان دور، به پايان خواهد رسيد.»

افسردگی ـــ بخشِ ۱

فراسوی ديوارهای همه ايمنی در دياری
انزجارآور چون بلندترينِ آسمانهای خداوند
دستانِ گرسنگی‌کشيده همچنان پديدار می‌شوند ـــ
چنگ‌زنان به کندنِ تکّه‌هايی از گوشت و ذهن‌ام

و چون ريگها بر راهِ بی‌تغييرشان می‌خزند {؟}
به نظر می‌رسد که همه‌ی وسيله‌ها متوجّهِ هدف {پايان} اند
دليلی برای ادامه دادن به زندگی وجود ندارد هنگامی که دليل نمی‌تواند به دست آيد

امّا تسلّی در آنسوی تاريکی بود
در دياری که روشنايی و زندگی خانه دارند
با اينهمه مرگ خواهد آمد و آتشهای کرختی‌آور
تنها آنگاه ذهن‌ام خواهد آراميد

زيرا من در اين جهان تنهايم
دربند و در محاصره‌ی مردگانِ زنده
با اينهمه سربلند ايستاده‌ام چون خون‌ام می‌ريزد
از ژرفنای برشهای روی پوست‌ام

خيانت‌ديده

تاريکترين ترسهايم حقيقتی هراس‌آور شده‌اند
و زخمها پنهان‌اند پس نمی‌توانی درد را احساس کنی
زيرا من راهِ شوربختی و اندوه را برگزيده‌ام
و پوست‌ام به پژمردن و پوسيدن ادامه خواهد داد

خوشبختی ـــ کجايی؟
اين رنج از ميان خواهد رفت؟

اين جنون بايد بازايستد وگرنه اين جهان را ترک خواهم کرد
چون واقعيت در خوابهای وحشت‌بار به هم می‌آيد
ترکِ زمين برای من فرامی‌رسد
و چون به مرگ نزدیک شوم، ترسی بروز نخواهم داد

اينجا به تو نياز دارم تا اين درد را تسکين دهی
زيرا می‌ترسم که هرگز محو نشود
با اينهمه تو بسيار دوری و خون همچنان می‌ريزد

گرمی‌ات را احساس کردم ـــ نمی‌توانم پوست‌ات را لمس کنم
به ياد می‌آورم، چون که کارد گوشت‌ام را نوازش می‌کند
و رنج و نوميدی را فرامی‌خوانم
با اينهمه اين کاری‌ست که نمی‌خواهم بکنم

خون‌ام زهرها را به خود می‌کشد
داروخورده و گيج ـــ ديوارها فرامی‌گيرندم
ذهن‌ام بسيار بلند است ـــ جان‌ام همچنان فرومی‌ريزد

و عذاب فروکش می‌کند چون جان از کف می‌رود
نفس‌بريده، خوابِ جاويد را به اشاره‌يی فرامی‌خوانم
زيرا ديگر نخواهم زيست تا با تو باشم
چون چهره‌ات را می‌بينم که از ميانِ مه پديدار می‌شود

افسردگی ـــ بخشِ ۲

درباره‌ی زندگی می‌انديشم و احساسِ بيزاری‌ی محض می‌کنم که اينجا بر اين خاک به دام افتاده‌ام
به همه‌ی جانهای درگذشته که از اين خراب‌شده رفته‌اند رشک می‌برم
ساعتهای پيش‌رويم آکنده از ترس‌اند، با ساعتهای بيداری‌ام نمی‌خواهم روبرو شوم
هرگونه خواستِ زندگی به سر رسيده
فقط می‌خواهم کپه‌ی مرگ‌ام را بگذارم!

انديشه‌ی احيای زندگی چيزی جز وهمِ ناب نيست
اين انگيزه‌ی ناگهانی برای پايان دادن به زندگی‌ام همچنان در سرم طنين می‌اندازد

فريادهای ياری‌خواهی‌ام بيهوده بوده‌اند
نيازی نيست که اين فشارِ بی‌پايان را تحمّل کنم
جيغهای دردناک‌ام بيصدا به گوش می‌رسند
راحتی را اکنون در مرگ يافته‌ام

خاموش در فکر فرومی‌روم... «چرا به اين زندگی ادامه می‌دهم؟»
خاموش با خود می‌انديشم... «هنگامی که بميرم، هيچ‌کس متوجّهِ درگذشت‌ام هم خواهد شد؟»

دلمردگی

رؤياهايم همه مه‌آلودند
جز سرخی هيچ نمی‌بينم

اين بيزاری اکنون تقريباً به اوجِ حالتِ انجماد رسيده
چرا اينجا می‌مانم تا در گذرِ سالها ناتوانتر شوم؟
بسيار آشفته‌ام ـــ جان‌ام پيوسته می‌ميرد

نمی‌خواهم که با اين نژادِ انسانی‌ی نزار همزيستی کنم
نيازی نمی‌بينم که آلوده‌ی مرضی شوم که نام‌اش «زندگی»ست

حالتی از رنجِ روانی ذهن‌ام را به دردِ بسيار دچار می‌کند
در اين حالتِ عاطفی
دچارِ دلمردگی‌ام

انديشه‌های خشونت‌بار و قاتلانه
در ژرفنای ذهن‌ام شکل می‌گيرند
در اين جاها خانه می‌کنند تا اين که ديوانه شوم
چرا زنده می‌مانم هنگامی که تنها می‌خواهم بميرم؟
بسيار غمزده‌ام ـــ جان‌‌ام پيوسته می‌گندد

در محاصره‌ی شبحهای دوستدارِ زندگی‌ام که از سرِ ناچاری هستند
ترسهايتان از مرگ پوشانده با کلمه‌های «خودکشی ناتوانانه است»

رَسته از چنگِ زنجيرهای سنگينِ زندگی
تن‌ام تهی از خون و ناتوان از آغوشيدنِ درد

با مرگ توان و زورم خواهد افزود
ناپديد که شوم بی پشيمانی
با مرگ اين خاکِ سستی‌گرفته را پشتِ سر خواهم گذاشت
تا با شب يگانه شوم

با مرگ توان و زورم خواهد افزود
ناپديد که شوم بی پشيمانی
با مرگ اين خاکِ سستی‌گرفته را پشتِ سر خواهم گذاشت
با شب يگانه‌ام

۱۳۹۷/۰۱/۱۱

«فلسفه‌ی بدترين»

به نظر می‌رسد که «بدبينی» از واژه‌های ازپيش‌بوده‌يی‌ست که بعدها در برابرِ ترمی بيگانه ـــ که برابری در فارسی نداشته چون بيانگرِ مفهومِ تازه‌يی بوده که از جايی ديگر می‌آمده ـــ به کار رفته است. دهخدا «بدبينی» را «به بدگمانی نگريستن در امری يا در همه‌ی امور» تعريف می‌کند، و «بدبينی کردن» را برابرِ «عيب‌جويی کردن» گزارش می‌کند چنان که شاهدی از گرشاسب‌نامه می‌آورد.
با اينهمه، «بدبينی» برابرِ رضايت‌بخشی برای pessimism در کاربردِ فلسفی‌اش نيست: دستکم، به نظر می‌رسد که pessimist جهان را صرفاً بد نمی‌بيند ـــ در برابرِ «بهترينِ همه‌ی جهانهای ممکن»، آن را بدترينِ همه‌ی جهانهای ممکن می‌بيند. و اين نشانگری را در ريشه‌شناسی‌ی واژه نيز می‌توان يافت: به گزارشِ فرهنگِ ريشه‌شناسی‌ی آنلاين، pessimism نخست در ۱۷۹۴ به معنی‌ی «بدترين وضعِ ممکن» به کار رفته، از لاتينِ pessimus به معنی‌ی «بدترين»، و بعدها، در ۱۸٣۵، از آلمانی‌ی Pessimismus (شوپنهاؤر، ۱۸۱۹)، به معنی‌ی آموزه‌يی فلسفی. در نمونه‌يی همروزگار، يوجين تکر pessimism را «فلسفه‌ی بدترين» می‌خواند همچنان که از «موسيقی‌ی بدترين» می‌گويد، و خودِ «بدترين» را همچون مفهومی بنيادين در گزارشِ آن فلسفه به کار می‌گيرد.
و همچنين است optimism، از لاتينِ optimus به معنی‌ی «بهترين»‌، که در کاربردِ فلسفی‌اش فراتر از «خوشبينی‌»ست و بهين‌بينی برابرِ بهتری برای آن می‌بود (نيز بسنجيد با «بهين»‌ برای optimal، «بهينه»‌ برای optimum و «بهين‌سازی» يا «بهينه‌سازی» برای optimization). شايد بتوان، به مدلِ صفتِ عالی‌ی بهين، از «بد» صفتِ عالی‌ی بَدين را ساخت و به همين شيوه pessimism را به بَدين‌بينی ترجمه کرد (اينهمه اگر «ـبينی» را برای ism- بپذيريم).

۱۳۹۷/۰۱/۱۰

۸۹

چرا در پاييزِ هشتادونه پيشِ روانپزشک رفتم؟
دليل‌اش احساسِ افسردگی و نياز به ياری گرفتن از کسی برای بهبودِ آن نبود (شبگرديهای مرگ‌خواهانه از نيمه‌ی شهريور آغاز شده بود و نمی‌دانم که طبقِ تعريف «افسرده» بودم يا نه، امّا من،‌ اگر حافظه‌ام دروغ نمی‌گويد، نه «افسردگی»‌يی احساس می‌کردم نه نيازی به «بهبودِ» آن). آن سال هنوز دانشجو بودم، امّا، در حالی که از آغازِ ترم مدّتها گذشته بود، هنوز کلاسها را نمی‌رفتم (هنوز اين کابوس گهگاه در خواب بازمی‌گردد: ترم به پايان رسيده و فصلِ امتحان است و تازه يادم می‌آيد که هيچ‌يک از کلاسها را نرفته‌ام). يکی‌دو سالی بود که تنها برای به پادگان نرفتن بود که به دانشگاه می‌رفتم، و اکنون برای به دانشگاه نرفتن نياز به دستاويزی داشتم تا از آزارِ اطرافيان در امان باشم. اين دستاويز «افسردگی»يی بود که با رفتن پيشِ روانپزشک رسميت می‌يافت و توجيه می‌شد.
شايد ديری نکشيد که ديدم روانپزشک‌ام به هر شيوه، هم به بهای بيمار کردنِ خودِ مرگ‌خواهی و رام و ناتوان کردنِ من، می‌کوشد زنده‌ام نگه دارد و اين نزدِ وی بر هر چيزِ ديگری ـــ اگر چيزِ ديگری در کار باشد ـــ اولويت دارد. امّا بدتر اين است که هم اگر اين را می‌دانستم، با ايمانِ درمانده‌يی که به پايانِ نه‌بس‌ديرآينده‌ی زندگی‌ی خود داشتم، انگيزه‌يی برای مقاومت در برابرِ تباهی نداشتم. تباهی؟ گمان می‌کنم که پس از پنج سال ناتوانتر شدم، از هر نظر، و هرگز بهتر نشدم.
کلمه‌اش شايد هميشه «پشيمانی» نباشد (گاهی، متأسّفانه، هست)، امّا از بزرگترين اشتباههای زندگی‌ام می‌دانم که برای چند سال تن به دارودرمانی دادم، نتيجه‌ی تن ندادن‌ام هرچه می‌شد يا نمی‌شد.
شبحِ هشتادونه، مانندِ شبحِ هشتاد، هنوز گهگاه به من سر می‌زند. نيمه‌شب است. اين را گوش می‌دهم و به طورِ شگفت‌انگيزی روايتِ دقيقِ هر چار فصلِ آن سالِ زندگی‌ی من است.

۱۳۹۷/۰۱/۰۹

جنگ | بورتْسوم

اين جنگ است
افتاده‌ام زخمی بر زمينِ زمستانی
با صد جنازه دور و بر
زخميهای بسيار به بيچارگی دور و بر می‌خزند
بر زمينِ برفی‌ی خونی‌رنگ
جنگ
فريادهای صدای رنجور
فريادهای ياری‌خواهی از همه‌ی مامانهای عزيزشان
جنگ
چندين ساعت موسيقی
قطره‌های خونِ بسيار
رعشه‌های بسيار و من اکنون مُرده‌ام
و باز هرگز نبايد تسليم شويم
جنگ

از آلبومِ بورتسوم [+]

۱۳۹۷/۰۱/۰۲

ختنه‌ی پسران را متوقّف کنيد

کسی که نمی‌خواهد درباره‌ی ختنه‌ی پسران در ايران حرف بزند چون فکر می‌کند که دغدغه‌ی «لوس»ای‌ست که فقط «ايسلنديهای خوشی‌زيردل‌شان‌زده» می‌توانند داشته باشند، به‌ويژه اگر برای اين بی‌ميلی پشتوانه‌ی مذهبی ندارد، بهتر است که درباره‌ی «خشونتِ مردانه» در ايران ساکت باشد، زيرا بدرفتاری با پسران در نوزادی و کودکی بهترين شيوه برای ساختنِ «مردانِ خشنِ» آينده است.
اگر پسری به دنيا آورده‌ايد و می‌خواهيد او را ختنه کنيد در حالی که از آسيبهای جسمی و روانی‌ی ختنه‌ی پسران ناآگاه‌ايد (زن‌ايد يا مرد، فرقی نمی‌کند) وظيفه‌ی شماست که آگاهی‌تان را بالا ببريد. هيچ بهانه‌يی پذيرفته نيست، اگر به اينترنت دسترسی داريد و می‌توانيد گوگل کنيد.
اگر فکر می‌کنيد که آگاهی‌ی کافی داريد و با استناد به يکی‌دو سازمانِ پزشکی‌ی آمريکايی (آنها دليلهای خوبی دارند تا طرفدارِ ختنه‌ی پسرانِ نوزاد باشند!) فکر می‌کنيد که ختنه‌ی پسران «فوايد»ی هم دارد يا فکر می‌کنيد که مسئله‌يی «جزئی»ست و قابلِ مقايسه با ختنه‌ی (يا اندام‌کنی‌ی جنسی‌ی) دختران نيست يا چيزهايی از اين دست، پيشنهاد می‌کنم که اين متن را بخوانيد (ترجمه‌يی همراه با تلخيص از آن را اينجا پيدا می‌کنيد اگر فرصتِ خواندنِ‌ متنِ اصلی را نداريد).
و در ايران (تا آنجا که می‌دانم!) قانونی وجود ندارد که مجبورتان کند پسرتان را ختنه کنيد. نياز به هيچ مبارزه‌ی مدنی نيست. اگر نگران‌ايد که پسرتان بزرگ شود و از «غيرعادی» بودنِ خود نسبت به اکثريتِ همجنسان‌اش ـــ‌ از ايران حرف می‌زنيم، وگرنه اکثريتِ‌ مردان در جهان ختنه نشده‌اند ـــ ناراحت باشد، نگران نباشيد چون اين امکان برای او باقی خواهد ماند که در بزرگسالی برای بدن‌اش تصميم بگيرد («بدنِ من انتخابِ من»، درست؟). اين نگرانی توجيه نمی‌کند که بدونِ دليلِ پزشکی‌ی اضطراری بخشِ طبيعی‌ی سالم و کارکردمندی از بدنِ کودک‌تان را برای هميشه ببُريد.

درباره‌ی ختنه بيشتر بدانيد:
http://www.cirp.org
http://www.circumcision.org

سايتِ پزشکان عليهِ ختنه:
https://www.doctorsopposingcircumcision.org

پی‌نوشت بر بندِ سومسازمانهای پزشکی‌ی ديگر جاهای جهان (احتمالاً همان جاها که ختنه‌ی پسران پای منفعتهای سياسی، فرهنگی، مذهبی و البته مالی‌ی کلان را به ميان نمی‌کشد)، البته، نظرِ ديگری دارند. امّا موضوعِ اساسی‌تر شايد خودِ مفهومِ «فايده» باشد، که بيشتر در قلمروِ اتيک است تا در قلمروِ‌ پزشکی. هر بخشِ سالمِ کارکردمند از بدن را می‌توان کَند تا از بروزِ اين يا آن بيماری‌ی مربوط به آن در آينده «پيشگيری» کرد (کشيدنِ دندانِ سالم «فايده»يی دارد: هرگز نخواهد پوسيد ـــ و همچنان که اين کلمه‌ها را می‌نويسم، پاره‌ی يکمِ فصلِ «اخلاقِ ضدِ طبيعت» در غروبِ بتهای نيچه به يادم می‌آيد). وضعيت، البته، «گروتسک»تر می‌شود زمانی که خودِ بيماری بسيار کمياب باشد (و افزون بر اين، آشکار شده باشد که خودِ «پيشگيری»، دستکم در شماری چشمگير، برخلافِ ادّعاها بی‌اثر بوده است).
در فارسی کلمه‌يی برای سلامتی وجود دارد، «تن‌درستی»، که همچنين می‌تواند برابرِ کلمه‌به‌کلمه‌ی bodily integrity باشد. ختنه‌ی معمولِ‌ کودکان حمله به تندرستی‌ی آنان در هر دو معناست.

پی‌نوشتِ دوم. اين گزارشی‌ست درباره‌ی ختنه‌ی پسران در ايران و آسيبهای روانی‌اش (و اين رشته‌توئيتِ من پانوشتهايی بر اين گزارش).

۱۳۹۶/۱۲/۱۲

هيچِ مطلق، هيچِ نسبی؟

پس از روزها انديشيدنِ بی‌سرانجام به هيچ، سرانجام در گوشه‌يی نشست و ساعتها به اين انديشيد که هيچ انديشيدن ندارد يا نينديشيدن دارد.
«اگر ديری در مغاکی چشم بدوزی، آن مغاک نيز در تو چشم می‌دوزد.»

۱۳۹۶/۱۲/۰۸

مويه: اشکهای من

اشکهای من، چرا بازمی‌ايستيد،
چرا آرام نمی‌دهيد اين دردِ سخت را
که بر من دَم فروگيرد و دل گران سازد؟
پرستيده‌ام ليديا را
پدرِ دُرُشتخويش به زندان کردست،
چه او، دريغا، نگاهِ مهر بر من افکندست.
دخترکِ بيگناه گرفتارِ ديوارهايی‌ست آنچنان بلند
که پرتوِ خورشيد بر او نمی‌تواند رسيد؛
و آنچه بيش از همه می‌آزاردم
و تشويش بر غم می‌افزايد،
اين است که من‌ام
مايه‌ی رنجِ دلدارم.
با اينهمه، ای چشمانِ سوگوار، نمی‌گرييد!
اشکهای من، چرا بازمی‌ايستيد؟

ليديا را، ای دريغ، از من گرفته‌اند.
نازنين دخترکی که‌ش می‌پرستم،
در ميانِ ديوارهای بيرحم می‌پژمُرَد
و گويی که جان می‌دهم ـــ ليک نمی‌ميرم.
چون پذيرای مرگ‌ام
اينک که هر امّيد سوخته،
درآ و زندگی‌ام به پايان بر،
لابه می‌کنم تو را، اندوهِ تلخ.

ليک می‌بينم که تا بيش
شکنجد مرا،
بخت مرگ از من دريغ می‌دارد.
پس، خدا را، اگر سرنوشت‌ام
جز از اشکهايم نمی‌خواهد،
اشکهای من، چرا بازمی‌ايستيد؟
چرا آرام نمی‌دهيد اين دردِ سخت را
که بر من دم فروگيرد و دل گران سازد؟

ترجمه‌يی بود از متنِ قطعه‌يی از باربارا سْتْروتْزی (۱۶۱۹-۱۶۷۷)، آهنگسازِ دوره‌ی باروک، از پييترو دُلفينو، از روی ترجمه‌ی انگليسی.