۱۴۰۵/۰۳/۲۵

«تمدّن» ِ آمريکايی

نوشته‌ی بارون يوليوس اوولا


به نماينده‌ترين چهره‌ی تمدّن ِ آمريکايی بر جان ديويی‌ی تازه درگذشته از مطبوعات ِ آمريکايی آفرين بود. اين راستی بحقّ است. نظريّه‌های او تمام نماينده‌ی آن ديد از آدمی و زندگی‌اند که مقدّمه‌ی آمريکاييگری و «دموکراسی»ی آن است.

گوهر ِ چنان نظريّه‌ها اين است: که هرکس، در حدّ ِ وسايل ِ فنّاور ِ در اختيارش، آن می‌تواند شد که می‌خواهد. همچندان، کس آن نيست که او از روی ِ طبيعت ِ راستين ِ خويش است و نه فرق ِ واقعی که فقط فرق ِ شرايط ميان ِ کسان است. بر طبق ِ اين نظريّه هرکس هرآنکه می‌خواهد بود می‌تواند بود اگر می‌داند چگونه خويش را ورزش دهد.

اين آشکارا قضيّه‌ی «مرد ِ خودساخته» است؛ در جامعه‌يی که همه‌گونه حسّ ِ تراداد از دست داده است پنداره‌ی اعزاز ِ شخصی، با تقويّت ِ آموزه‌ی مساواتی‌ی دموکراسی‌ی ناب، به هر وجه ِ هستی‌ی بشری کشيده خواهد شد. اگر پايه‌ی چنين مينوها پذيرفته شود، آنگاه همه گوناگونی‌ی طبيعی بايد واگذارده شود. هر کسی می‌يارد به خود جرأت دهد که دارای توانش ِ هر کس ِ ديگر است و اصطلاحهای «برتر» و «فروتر» معنی‌ی خود را از دست می‌دهند؛ هر پنداره‌ی فاصله و احترام معنی از دست می‌دهد؛ همه‌ی زيست‌شيوه‌ها به روی ِ همه گشاده‌اند. برابر ِ همه‌ی تصوّرهای انداموار ِ زندگی آمريکاييها تصوّری ماشينوار می‌نهند. در جامعه‌يی که «از صفر شروع کرده»، همه‌چيز صفت ِ مجعول بودن دارد. در جامعه‌ی آمريکا نمودها رخ نيستند، نقاب‌اند. همزمان، طرفداران ِ راه‌ورسم ِ آمريکايی‌ی زندگی دشمن ِ شخصيّت‌اند.

«گشاده‌ذهنی»ی آمريکاييها، که گهگاه به نفع‌شان ذکرش کنند، روی ِ ديگر ِ بيصورتی‌ی باطنی‌شان است. همين درباره‌ی «تکروی»شان روا است. تکروی و شخصيّت يکسان نيستند: يکی به جهان ِ بيصورت ِ کمّيّت تعلّق دارد، ديگری به جهان ِ کيفيّت و پايگان. آمريکاييها وازنش ِ زنده‌ی اصل ِ متعارف ِ دکارتی‌ی «می‌انديشم، پس هستم»اند: آمريکاييها نمی‌انديشند، ولی هستند. «ذهن» ِ بچّگانه و بدوی‌ی آمريکايی فاقد ِ صورت ِ صفتی‌ست و بنابراين به روی ِ همه جور بامعيارسازی گشاده است.

در يک تمدّن ِ برتر، چونان، برای ِ نمونه، تمدّن ِ هندوآرياييها،‌ هستی‌يی که بی از صورت ِ صفتی يا (در معنی‌ی سرآغازين ِ واژه) کاسْت ِ حتّا چاکر يا شودْرا است به پاريا سر برمی‌آورْد. از اين نظر آمريکا جامعه‌ی پارياهاست. برای ِ پارياها نقشی هست. اين است که زيردست ِ هستيهايی شوند که صورت و قانونهای درونی‌شان تعريف ِ دقيق دارد. بعوض، پارياهای مدرن جويای آن‌اند که خود مسلّط شوند و بر همه‌ی جهان سلطه ورزند.

اين پنداره‌ی مردم‌پسند درباره‌ی ايالات ِ متّحده در کار است که «کشوری جوان» با يک «آينده‌ی بزرگ پيش ِ روی ِ خود» است. پس عيبهای نمايان ِ آمريکا را به «خطاهای جوانی» يا «درد ِ رشد» تعبير می‌کنند. دشوار نيست که ببينيم افسانه‌ی «ترقّی» سهمی بزرگ در اين داوری بازی می‌کند. بر طبق ِ اين مينو که هر چيز ِ نو نيکوست، آمريکا در بازی‌ی کشورهای متمدّن نقشی ممتاز دارد. در جنگ ِ جهانی‌ی نخست ايالات ِ متّحده بتمام معنی در نقش ِ «جهان ِ متمدّن» پا ميان گذاشت. «تکامل‌يافته‌ترين» کشور نه تنها حقّ بلکه وظيفه‌ی مداخله در سرنوشت ِ ديگر مردمان داشت.

ساختار ِ تاريخ، باری، نه تکاملی که چرخی‌ست. حاشا که قضيّه اين باشد که تازه‌ترين تمدّنها بضرورت «برتر» باشند. بسا که، در واقع، فرتوت‌سر و منحطّ باشند. ميان ِ پيشرفته‌ترين منزلهای چرخه‌ی تاريخی و بدويترينها همسانی‌يی ضروری هست. آمريکا واپسين منزل ِ اروپای مدرن است. گنون ايالات ِ متّحده را «غرب ِ دور» خواند، در اين معنی‌ی بديع که ايالات ِ متّحده نماينده‌ی برهان ِ خُلف ِ وجه‌های منفی و فرتوت‌تر ِ تمدّن ِ غربی‌ست. آنچه در اروپا به صورت ِ رقيق هست در ايالاتّ ِ متّحده عظيم و غليظ می‌شود تا از اين راه به علامت ِ تجزيه و سير ِ قهقرايی‌ی فرهنگ و انسان آشکار شود. ذهنيّت ِ آمريکايی را تنها به نمونه‌ی سير ِ قهقرايی تفسير توان کرد که خود را در کاهيدگی‌ی ذهنی نسبت به همه‌ی علاقه‌های والاتر و عدم ِ ادراک ِ حسّاسيّت ِ والاتر نشان می‌دهد. ذهن ِ آمريکايی افقهای محدود دارد، در خدمت ِ هرچه بيدرنگ و ساده‌انگارانه است، با اين پيامد ِ ناگزير که همه‌چيز مبتذل، فروپايه و فروترازيده می‌شود تا اينکه از همه‌گونه زندگی‌ی روحانی بی‌بهره شود. زندگی در چارچوب ِ آمريکايی خود جملگی ماشينوار است. حسّ ِ «من» در آمريکا جملگی به تراز ِ جسمانی‌ی وجود تعلّق دارد. آمريکايی‌ی نوعی نه دوراهی‌ی روحانی دارد نه پيچيدگی: او يک پيوستار و همرنگ‌شونده‌ی «طبيعی» است.

ذهن ِ بدوی‌ی آمريکايی را تنها بسان ِ سطحی می‌توان با ذهن ِ جوان همسنجيد. ذهن ِ آمريکايی مشخّصه‌ی آن جامعه‌ی قهقرايی‌ست که بنقد بدان اشاره کرده‌ام.

اخلاق ِ آمريکايی

جاذبه‌ی جنسی‌ی پُرلاف‌وگزاف ِ زنان ِ آمريکايی آورده‌ی فيلمها و مجلّه‌ها و پوسترها است، و بسان ِ عمده ساختگی‌ست. يک پيمايش ِ پزشکی‌ی تازه در ايالات ِ متّحده نشان داد که ۷۵ درصد از زنان ِ جوان ِ آمريکايی بی از احساس ِ جنسی‌ی نيرومندند و بعوض ِ برآوردن ِ ليبيدويشان خودشيفته‌وار از خودنمايی، لاف‌زنی و کيش ِ تناسب ِ اندام و تندرستی در يک معنی‌ی سترون لذّت می‌جويند. دختران ِ آمريکايی «مشکلی با سکس ندارند»؛ آنان «آسان‌ياب»اند برای ِ مردی که کلّ ِ فراروند ِ جنسی را چيزی مجزّا می‌بيند و بدين‌وسيله ناجالب و امر ِ مسلّم‌اش می‌کند، که، در چنين ترازی، مقصود آن است که باشد. بدينسان، پس از اينکه به سينما يا رقص‌اش می‌برند، برای ِ دختر چيزی مثل ِ حُسن ِ سلوک ِ آمريکايی‌ست که بگذارد ببوسندش – اين هيچ معنی‌يی ندارد. زنان ِ آمريکايی بصفت سرد و مادّی‌اند. مردی که «زير ِ پای» يک دختر ِ آمريکايی نشسته است تحت ِ تعهّدی مادّی نسبت به اوست. زن لطفی مادّی عطا کرده است. در مورد ِ طلاق قانون ِ آمريکا بسان ِ غالب طرف ِ زن را می‌گيرد. زنان ِ آمريکايی هنگامی که معامله‌يی بهتر ببينند بس براحتی طلاق خواهند گرفت. در آمريکا فراوان می‌افتد که زنی همسر ِ مردی شود ولی بنقد «نامزد» ِ يک شوهر ِ ناآمده، مردی که زن زمينه می‌چيند تا پس از يک طلاق ِ سودآور با او ازدواج کند، باشد.

رسانه‌های آمريکايی‌ی «ما»

آمريکايی‌سازی در اروپا گسترده و آشکار است. در ايتاليا پديده‌يی‌ست که در اين سالهای پس از جنگ بسرعت در تکوين است و بيشتر ِ مردم، باشوق‌وذوق اگر نه، دستکم چيزی طبيعی‌اش می‌گيرند. چندی پيش نوشتم که از دو خطر ِ بزرگ ِ روبروی ِ اروپا – آمريکاييگری و کمونيسم – اوّلی موذيتر است. کمونيسم جز به صورت ِ درنده و مصيبت‌آميز ِ قبض ِ سرراست ِ قدرت بدست ِ کمونيستها خطر بنتواند بود. از ديگر سو آمريکايی‌سازی از فراروند ِ نفوذ ِ تدريجی ميدان می‌گيرد و بدينسان در ذهنيّتها و رسمها تعديلهايی به عمل می‌آورد که به خودی‌ی خود بی‌آزار می‌نمايند ولی به انحراف و خفّتی بنيادين می‌انجامند که جز در درون ِ خويش نمی‌توان با آن پيکار کرد.

از همين نظر ِ چنان مقاومت ِ درونی‌ست که بيشتر ِ ايتالياييها سست می‌نمايند. به فراموش کردن ِ ميراث ِ فرهنگی‌ی خودشان آماده‌اند که به ايالات ِ متّحده در مقام ِ چيزی شبيه ِ راهنمای والدانه‌ی جهان روی آورند. هرکه می‌خواهد مدرن باشد بايد خود را با معيار ِ آمريکايی اندازه بگيرد. رقّت‌انگيز است ديدن ِ کشوری اروپايی که اينچنين خود را پست کند. احترام به آمريکا کاری با علاقه‌ی پرورده به شيوه‌يی که مردم ِ ديگر می‌زيند ندارد. برعکس، غلام‌صفتی نسبت به ايالات ِ متّحده آدمی را به اين گمان می‌کشاند که هيچ زيست‌شيوه‌ی ديگر نيست که در همان تراز ِ زيست‌شيوه‌ی آمريکايی ارزش ِ ملاحظه داشته باشد.

بخش ِ راديويی‌ی ما آمريکاييده است. بی هيچ سنجيداری از برتر و فروتر، هم از پی ِ مضمونهای باب‌روز ِ لحظه می‌رود و آنچه «پذيرفتنی» به شمار می‌آيد بازار می‌کند – پذيرفتنی، يعنی نزد ِ آمريکاييده‌ترين بخش ِ عموم، که يعنی ناخَلَفترين‌اش. باقی‌ی ما در دنبال‌اش کشيده می‌شويم. حتّا سبک ِ ارائه در راديو آمريکاييده شده است. «چه کسی می‌تواند، پس از گوش دادن به يک برنامه‌ی راديويی‌ی آمريکايی، چندش فرونشاند هنگامی که ملاحظه می‌کند که تنها راه ِ گريختن از کمونيسم از آمريکاييده شدن می‌گذرد؟» اينها کلمه‌های نه يک خارجی بلکه يک جامعه‌شناس ِ آمريکايی، جيمز برنهام، استاد ِ دانشگاه ِ پرينستون* است. چنين داوری‌يی از يک آمريکايی بايستی برنامه‌سازان ِ راديويی‌ی ايتاليا را از شرم سرخ کند.

پيامد ِ دموکراسی‌ی «کار ِ خود کن» مسموميّت ِ بخش ِ بزرگتر ِ جمعيّت است که برای ِ خودش قوّه‌ی تشخيص ندارد، که، اگر توانی و آرمانی راه‌اش ننمايد، حسّ ِ کيستی‌ی خويش را بس بسيار آسان از دست می‌دهد.

سامان ِ صنعتی در آمريکا

در مطالعه‌ی کلاسيک‌اش سرمايه‌داری را، ورنر سومبارت مرحله‌ی سرمايه‌دارانه‌ی متأخّر را در مَثَل ِ فرآورش کرده باد، آدمی نابوده باد [Fiat productio, pereat homo] خلاصه کرد. به صورت ِ غايی‌اش سرمايه‌داری نظامی‌ست که در آن ارزش ِ آدمی را تنها در چارچوب ِ فرآورش ِ کالا و اختراع ِ وسايل ِ فرآورش برآورد می‌کنند. آموزه‌های سوسياليستی از واکنشی به فقدان ِ ملاحظه‌ی انسانی در اين نظام رُستند.

يک مرحله‌ی نو در ايالات ِ متّحده آغازيده که در آن فورانی از علاقه به آنچه روابط ِ کارش خوانند برجا بوده است. در ظاهر به نظر خواهد رسيد که نشانگر ِ بهبود است: در واقعيّت پديده‌يی آسيب‌رسان است. کارآفرينان و کارفرمايان بدانجا رسيده‌اند که اهمّيّت ِ «عامل ِ انسانی» در اقتصاد ِ فرآورنده را بجا آورند، و اينکه خطاست ناديده گرفتن ِ فرد ِ درگير ِ صنعت: انگيزه‌هايش، احساسهايش، زندگی‌ی روز ِ کاری‌اش. بدينسان، بر پايه‌ی رفتارگروی، يک مکتب ِ تمام از مطالعه‌ی روابط ِ انسانی در صنعت بررُسته است. مطالعه‌هايی چون روابط ِ انسانی در صنعت از ب. گاردنر و گ. مور با هدف ِ دقيق ِ تعريف ِ بهترين وسايل ِ رفع ِ همه‌ی عاملهايی که مانع ِ بيشينه‌سازی‌ی فرآورش توانند شد تحليلی خرده‌بين از رفتار ِ کارکنان و انگيزشهايشان تهيّه کرده‌اند. به تحريک ِ متخصّصانی از دانشکده‌های مختلف، يقين برخی مطالعه‌ها نه از سالن ِ کارخانه بلکه از هيأت‌مديره می‌آيند. تحقيقهای جامعه‌شناختی تا تحليل ِ محيط ِ اجتماعی‌ی کارکن فرامی‌روند. اينجور مطالعه مقصودی عملی دارد: حفظ ِ رضايت ِ روانی‌ی کارکن همچندان مهمّ است که رضايت ِ جسمانی‌اش. در موردهايی که در آنها کارگر ملزم به کاری يکنواخت است که تمرکز ِ بسيار نمی‌طلبد، مطالعه‌ها توجّه را به اين «خطر» جلب خواهند کرد که ذهن ِ او به شيوه‌يی رو به پراکندگی تواند داشت که سرانجام بر نگرش ِ او به کارش اثر ِ بد تواند گذاشت.

زندگی‌ی خصوصی‌ی کارکنان فراموش نمی‌شود – افزايش ِ مشاوره‌ی باصطلاح پرسنلی ازينروست. متخصّصان درخوانده می‌شوند که، حتّا تا حدّ ِ مشورت‌دهی در خصوص ِ شخصيترين چيزها، اضطراب، پريشانيهای روانی و «عقده»های ناسازگاری را دور کنند. يک فنّ ِ فاشْ روانکاوانه و يک فنّ ِ پُرکاربرد آن است که طرف را به «آزادانه حرف زدن» دارند و نتيجه‌های بدست‌آمدنی از اين «روانپالايی» را برجسته سازند.

هيچ‌يک از اينها ربطی به بهتری‌ی روحانی‌ی آدميان يا هيچ مشکل ِ انسانی‌ی واقعی، آنچنانکه اروپايی در اين «عصر ِ اقتصاد» خواهدش فهميد، ندارد. در سوی ديگر ِ پرده‌ی آهنين با آدمی به حيوان ِ بارکش رفتار می‌کنند و فرمانبرداری‌اش را با وحشت و گرسنگی نگه می‌دارند. در ايالات ِ متّحده نيز آدمی را فقط عامل ِ کار و گسارش می‌بينند، و از هيچ وجه ِ زندگی‌ی درونی‌ی او غفلت نمی‌کنند و هر عامل ِ هستی‌ی او را به همان عاقبت می‌کشند. در «سرزمين ِ آزادان»، از هر رسانه‌يی، آدمی را می‌گويند که او به درجه‌يی از خوشبختی رسيده که تاکنون به خواب نديده‌اند. او فراموش می‌کند کی‌ست، از کجا آمده، و کيف ِ حال ِ حاضر می‌کند.

«دموکراسی»ی آمريکايی در صنعت

در ايالات ِ متّحده ميان ِ کهنه‌شعارهای ايدئولوژی‌ی سياسی‌ی غالب و ساختارهای اقتصادی‌ی مؤثّر ِ کشور مغايرتی معنيدار و فزاينده هست. بخش ِ عمده‌ی مطالعه‌های اين موضوع با «ريخت‌شناسی‌ی کسب‌وکار» سر و کار دارد. مطالعه‌ها اين گمان را تأييد می‌کنند که از کسب‌وکار ِ آمريکايی تا آن نوع از سازمان که مطابق با آرمان ِ دموکراتيک ِ پروپاگاندای ايالات ِ متّحده است راهی دراز است. کسب‌وکارهای آمريکايی ساختاری «هرمی» دارند. در بالا پايگانی مفصّل تشکيل می‌دهند. کسب‌وکارهای بزرگ به همان شيوه گردانده می‌شوند که وزارتهای دولتی، و در امتداد ِ خطوط ِ همانند سازمان می‌گيرند. بدنه‌های هم‌آراينده و نظارت‌کننده دارند که رهبران ِ کسب‌وکار را از توده‌ی کارکنان جدا می‌سازد. «نخبه‌ی مُديری» (برنهام) بجای اينکه در يک معنی‌ی اجتماعی انعطاف‌پذيرتر شود خودکامه‌تر از هميشه می‌شود – چيزی که نامربوط به سياست ِ خارجی‌ی آمريکا نيست.

اين پايان ِ يک وهم ِ آمريکايی‌ی ديگر است. آمريکا: «سرزمين ِ فرصتها»، آنجا که هر امکانی برای ِ کسی که به چنگ‌اش تواند آورد يافت می‌شود، سرزمينی که در آن هرکسی از حضيض ِ فقر به اوج ِ ثروت تواند رسيد. در ابتدا برای ِ همه «مرز ِ باز» بود تا از آن درتازند. آن بسته شد و «مرز ِ باز» ِ نو آسمان بود، توانش ِ بيکران ِ صنعت و تجارت. چنانکه گاردنر، مور و بسياری ديگر نموده‌اند، اين نيز ديگر بيکران نيست، و فرصتها نزار می‌شوند. نظر به تخصّصی شدن ِ هرچه بيشتر ِ کار در فراروند ِ فرآورش و تکيه‌ی هرچه بيشتر بر «شرايط»، آنچه روزگاری بر آمريکاييها آشکار می‌نمود – اينکه فرزندان‌شان از آنان «فراتر خواهند رفت» – برای ِ بسی کسان ديگر هيچ آشکار نيست. بدينسان است که در اين باصطلاح دموکراسی‌ی سياسی‌ی ايالات ِ متّحده، زور و قدرت در کشور، يعنی صنعت و اقتصاد، هرچه خودآشکارانه‌تر نادموکراتيک می‌شود. وانگهی مشکل اين است: واقعيّت را بايستی درخور ِ ايدئولوژی کرد يا برعکس؟ تا اين اواخر تقاضای غالب برای ِ راهکار ِ اوّل بوده است؛ خروش ِ بازگشت به «آمريکای واقعی»ی کار و کسب ِ بيقيد و فرد ِ آزاد از نظارت ِ دولت ِ مرکزی برمی‌آيد. با اينهمه، همچنين هستند آنانی که محدود کردن ِ دموکراسی برای ِ سازگار کردن ِ نظريّه‌ی سياسی با واقعيّت ِ تجاری را بر خواهند گزيد. اگر نقاب ِ «دموکراسی»ی آمريکايی بدين‌وسيله برداشته می‌شد، روشن می‌شد که تا چه اندازه «دموکراسی» در آمريکا (و جاهای ديگر) فقط ابزار ِ اليگارشی‌يی‌ست که روش ِ «کنش ِ غيرمستقيم» را دنبال می‌کند و بدينسان در يک مقياس ِ بزرگ امکان ِ بدرفتاری و فريبکاری با آن بسياران را تضمين می‌کند که پذيرای نظامی پايگانی‌اند زيرا گمان می‌کنند عادلانه اينچنين است. اين دوراهی‌ی «دموکراسی» در ايالات ِ متّحده شايد يک روز جا برای ِ تکوينهايی جالب باز کند.

* اين به نظر می‌رسد که اشتباهی از جانب ِ اوولا يا مترجم ِ او باشد؛ برنهام دانش‌آموخته‌ی دانشگاه ِ پرينستون امّا استاد ِ دانشگاه ِ نيويورک بود.

برگردان ِ پارسی از روی ِ برگردان ِ انگليسی‌ست و برگردان ِ انگليسی از روی ِ برگردان ِ آلمانی.

۱۴۰۴/۰۸/۱۸

از قول ِ پنتی لينکلا: برای ِ پرندگان

اينجا سخنان ِ کارلو پنتی لينکلا به فارسی درمی‌آيد.

به نقل از موزه‌ی ملّی‌ی فنلاند:
 
پنتی لينکلای بومشناس و مُرغشناس (۱۹۳۲–۲۰۲۰) از ماهيگيری روزی می‌جُست، ولی شور ِ او از پرندگان بود. لينکلا پرندگان را از نزديک می‌پاييد و بر ديده‌هايش آمار تأليف می‌کرد. او همچنين شاهد ِ تغييرها در بسياری از جمعيّتهای پرندگان بود.
نزد ِ پنتی لينکلا، طبيعت مهمّتر از انسانها بود. انسانها فقط يک گونه بين ِ گونه‌های جانوری‌ی همچندان ارزشمند بودند. ديدن ِ تخليه‌ی پرندگان و طبيعت، به سبب ِ صنعتی‌سازی، داربُری، کشاورزی‌ی ژرفارو [intensiveو کاربرد ِ بهم‌وابسته‌ی آفتکشها، برای ِ لينکلا دشوار بود.
لينکلا را می‌توان در مُرغشناسی پيشگام شمرد. در زندگی‌اش، دهها هزار پرنده را حلقه گذاشت. او همچنين ميان ِ سالهای ۱۹۴۵–۲۰۱۶ بر ديده‌هايش از پرندگان ۶۵ روزنامه تأليف کرد. پرکارترين سالهای پرنده‌نگری‌اش ميان ِ دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۷۰ بود، ولی او سراسر ِ زندگی‌اش در تماشای پرندگان و ثبت ِ ديده‌هايش مداومت می‌کرد، هنگامی که وضع ِ تندرستی‌اش اجازه می‌داد.
بر طبق ِ لينکلا، جمعيّت ِ پرندگان آهسته تغيير می‌کند، ولی هر سال خاليتر می‌شود. تفصيل ِ ديده‌های دهه‌های گذشته‌اش از پرندگان در او ماليخوليا می‌نمود، از آنکه يادداشتها تغييرها در گونه‌ها و طبيعت را به شيوه‌يی ملموس نشان می‌دادند، چه با کاهش ِ جمعيّت، چه با انقراض، چه با گونه‌های تازه که به ناحيه آمده بودند.
به‌زنهارداشت ِ بيشه‌ها در حالت ِ طبيعی‌شان رؤيای پنتی لينکلا بود. اين رؤيا سرانجام با بنياد ِ ميراث ِ طبيعی‌ی فنلاند، که در ۱۹۹۵ بنيان گذاشت، بجای آورده شد. بنيادْ سراسر ِ فنلاند مالک ِ بيشه‌های به‌زنهار است، که همچنين ياری‌اش می‌کند که زيستگاههای گونه‌های درخطر را ايمن دارد.

۱۴۰۳/۰۹/۳۰

زير ِ نَرْمْدار

زير ِ نرمدار،
نزد ِ بوته‌زار،
آنجا که بستر بود ما دُوان را،
آنجا توانيد يافت
خوش هردو را
کَفته، گُل و گيازار.
پيش ِ بيشه به درّه،
چَهْچَهْچَهْ،
خوش می‌سرود آن هَزار.
 
آمدم
به مَرغزار،
آنجا رسيده بود يارم از پيش.
پذيره‌ام گشت:
بانوی والا!
چنانکه جاودانه فرّخ‌ام من.
بلکه هزاربار بوسيد مرا:
چهچهچه،
ببينيد، مرا چه سرخ است دهن.
 
آنجا آراسته بود
جمله پُرمايه
ز گُل بستری.
بر آن بخندد هنوز،
از ته ِ دل،
آنْک از همان ره رَسيد.
بلکه تواند از وَرد،
چهچهچه،
پی بدانجا بُرد که‌م سر آرميد.
 
اينکه با من آرميد،
اگر دانستی‌اش کس
(کاين مَخواهدا خدای!)، آنگاه شرميدمی.
آنچه با من کرد،
هرگز هيچ کس
جز اوی و من خبر مَياباد زان،
و جز مُرغيزه‌يی خُرد،
چهچهچه،
کو تواند بود بلکه رازبان.

۱۴۰۲/۱۲/۱۹

فرشته

در آغازين روزهای کودکی
بسيار می‌شنيدم از فرشتگانی گفتن
که رامش ِ بلند ِ آسمان را
به آفتاب ِ خاک می‌گَهولند.
 
کانجا که پُربيم دلی به تيمار
نهفته از گيتی تشنه‌کام است،
کانجا که در خون درنشستن خواهد آرميده،
و درگذشتن در سيلاب ِ ديده،
 
کانجا که پُرسوز نمازش
تنها بهر ِ رهايی نياز می‌کند،
آنجا فرشته بزير پر کشد،
وانرا نرم زی آسمان برکشد.
 
آری، مرا نيز فرود آمدست فرشته‌يی،
و بر پَرْجامه‌ی درخشان
بَرَد، از هر دردمندی بدور،
روح ِ مرا کنون سوی آسمان.

شعر از ماتيلده وزندونک
ليد از ريشارد واگنر، ۵۸–۱۸۵۷

۱۴۰۲/۰۸/۰۸

نيچه و «يهودی‌ستيزی»

فراروندهای «جبران» در تاريخ ِ فهم ِ فيلسوفان جالب‌توجّه‌اند. اين شايد بيش از همه درباره‌ی فريدريش نيچه رخ داده باشد. روزگاری نيچه را فيلسوفی «زن‌ستيز» می‌گرفتند، و سپس روزگاری رسيد که از او چيزی نزديک به يک فمينيست ِ تمام‌عيار ساختند. همانندانه، روزگاری بود که نيچه، به ميانجی‌ی تداعی‌ی «نازيها»، فيلسوفی «يهودی‌ستيز» گرفته می‌شد؛ آن روزگار بتقريب گذشته است، و امروزه رسم اين است که بگويند نيچه «يهودی‌ستيز» نبود، و در واقع ضدّ ِ «يهودی‌ستيزی» بود—و اين را چنان بگويند که گويی در کار ِ تقرير ِ پُليتيکال کُرِکْتْنِس ِ فيلسوف ِ آلمانی‌اند، يا گويی که مانندگی‌ی انگاشته‌ی او به «نا-يهودی‌ستيزانی» چون خودشان گواه ِ درستی‌ی اوست. آيا نيچه ضدّ ِ «يهودی‌ستيزی» بود؟

کليد ِ فهم ِ نسبت ِ نيچه با «يهودی‌ستيزی» بازشناخت ِ اين نکته است که او «يهودی‌ستيزی»ی روزگار ِ خودش را پديده‌يی مسيحی و ازينرو يهودی می‌ديد (اينکه اين ديد ِ او کجا راست يا ناراست بود مسئله‌ی اين يادداشت نيست). تازش ِ او بر «يهودی‌ستيزی»، بدينسان، بخشی از تازش ِ کلّی‌ی او بر يهوديّت و مسيحيّت ِ برخاسته از آن—در يک کلمه، يهودمسيحيّت—بود:

يهوديان نشان‌وارترين قوم ِ تاريخ ِ جهان‌اند، زيرا، قرارگرفته پيش ِ پرسش ِ بودن و نبودن، بودن به هر قيمت را با دانستگی‌يی بتمامی وحشتناک پيش داشتند: اين قيمتْ دروغين‌سازی‌ی ريشه‌ای‌ی همه زاستار [≈ طبيعت]، همه زاستاريگی [≈ طبيعيّت]، همه واقعيّت، جمله جهان ِ درونی همچنانکه بيرونی بود. ايشان از همه‌ی شرايطی خويش برکنار کردند که تحت ِ آنها تاکنون قوم می‌توانست بزيد، می‌شايست بزيد؛ ايشان مفهومی مقابل با شرايط ِ زاستاری  [≈ طبيعی] از خويش درکردند،—ايشان، به‌نوبت، دين، آيين ِ پرستش، اخلاق، تاريخ، روانشناسی را به شيوه‌يی درمان‌ناپذير به نقض ِ ارزشهای زاستاری‌ی آنها برگرداندند. به همين پديده يک بار ِ ديگر و در ابعاد ِ وصف‌ناپذيرانه بزرگترکرده برمی‌خوريم، با اين حال تنها چونان رونوشت:—کليسای مسيحی، در مقايسه با «قوم ِ مقدّسان»، از هر حقّی بر ادّعای اصالت محروم است. يهوديان، هم بدانسان، پُربلاترين قوم ِ تاريخ ِ جهان‌اند: در پَسْ‌کُنش‌شان ايشان بشريّت را بدان اندازه دروغين کرده‌اند که امروزه نيز مسيحی احساس ِ يهودی‌ستيزی می‌تواند کرد، بی که خويش را چونان واپسين تالی‌ی يهودی بفهمد. [ضدّمسيح، ۲۴ §]

در تقرير ِ سرشت ِ يهودی‌ی «يهودی‌ستيزی»ی مسيحی، نيچه ازجمله به خودمرکزپنداری‌ی مسيحی می‌پردازد. پس از توصيف ِ مسيحيان ِ آغازين چونان «عالی‌جهودان ِ کوچک»، که، «آماده‌ی هرگونه ديوانه‌خانه»، «ارزشها را خود به فراخور ِ خويش واگرداندند»، می‌نويسد:

جمله بلا تنها ازآنرو ممکن شد که پيشاپيشْ گونه‌يی خويشاوند، نژادانه خويشاوند از جنون ِ بزرگی در جهان بود، گونه‌ی يهودی: همينکه ميان ِ يهوديان و مسيحيان ِ يهودی شکاف افتاد، اخيران را هيچ گزينه نماند مگر برعليه ِ خود ِ يهوديان به کار بردن ِ همان روندهای خودداری [= صيانت ِ نفْس] که غريزه‌ی يهودی پَنديده بود، در حالی که يهوديان تاکنون آنها را فقط برعليه ِ هر چيز ِ نا-يهودی به کار برده بودند. مسيحی تنها يهودی‌يی با خُسْتوشَوِش [≈ ايمان] ِ «آزادانه‌تر» است. [ضدّمسيح، ۴۴ §]

می‌توان گفت: نيچه ضدّ ِ «يهودی‌ستيزی» بود، نه ازآنرو که چيزی ضدّيهودی بود بل ازآنرو که چيزی يهودی بود—مشخّصتر، از ديد ِ او، فرآورده‌يی بود با سرشت‌نشانهايی که از آن ِ يهوديّت بودند و او به خاطر ِ آنها بر يهوديّت می‌تاخت. بدينسان، هنگامی که او برعليه ِ «يهودی‌ستيزی» سخن می‌گويد، واژه در فهم‌اش به شيوه‌يی صورت نمی‌بندد که بتواند چونان اتّهام ِ سياسی‌ی نايهوديان به کار رود. استناد به آن سخن، بنابراين، به رفع ِ اين اتّهام از او ياری نمی‌کند.

و فراموش نکنيم: اتّهام ِ «يهودی‌ستيزی»، چونان مانع ِ کنش و نگرش، امروزه بر سر ِ راه ِ هر کسی قرار دارد که حاضر نيست پرستندگی‌ی چيزها را کند به محض ِ اينکه يهودی‌اند. وقت ِ آن است که نيرومان را بر سر ِ برداشتن‌اش به هدر ندهيم، بلکه، خندان، از روی‌اش بپرّيم.

۱۴۰۲/۰۷/۲۴

هنر چونان پادزاستار: مورد ِ بکمسر

چون، در دی مايسترزينگر فون نورنبرگ، استادان از والتر، شهسوار ِ جوان، می‌پرسند که در کدام مدرسه سراييدن آموخته است، پاسخ می‌گويد: در جنگل ِ فوگِل‌وايْده. واکنش ِ بِکْمِسِر ِ دبير ريشخندآميز است:

«اُهو! از سهره‌ها و چرخ‌ريسکها
نغمه‌های استادان آموخته‌ايد؟» [پرده‌ی يکم، صحنه‌ی سوم.]

همچنانکه واکنش‌اش به «ستايش»‌ ِ مختصر ِ فوگِل‌گِزانْگ از والتر:

«می‌ستاييدش، استاد فوگل‌گزانگ؟
مگر ازيرا که سرود از مُرغ آموخته است؟» [همانجا.]

نزد ِ بکمسر، هنر ِ ارزشمند نقيض ِ زاسْتار [≈ طبيعت] است. واگنر ذهنيّت ِ‌ او را در برابر ِ ذهنيّت ِ هانْس زاکْس می‌نهد، که خردمندانه می‌داند که قاعده‌های سرايش ِ استادان يک بار در سال به آزمون ِ ديگران گذاشته شوند، زيرا:

«اينکه آيا زاستار را
هنوز راست از پی‌ايد
تنها کسی گويدتان
که از لوح ِ قاعده‌ها هيچ نداند.» [همانجا.]

چونان گواه‌آوری بر حضور ِ «يهودی‌ستيزی»ی واگنر در کارهای موسيقايی‌ی او، فراوان گفته‌اند که بکمسر «کاريکاتوری» از يهوديان است. اگر چنين باشد، پس بايستی گفت که واگنر، در اين نقطه، به همان دليل ِ درست بر يهوديان می‌تازد که نيچه، در قطعه‌ی ۲۴ از ضدّمسيح، بر ايشان: زيرا ايشان چيزها را «به شيوه‌يی درمان‌ناپذير به نقض ِ ارزشهای زاسْتاری [≈ طبيعی]ی آنها» برگردانده‌اند.

۱۴۰۲/۰۲/۲۶

ايمنی‌ی ساکن

بنيوش، در بيشه‌ی تاريک چه ساکن گردد،
دخترک، ايمن‌ايم و تنها.
ساکن به زمزمه وَراُفتد اينجا بر دامن ِ چمن
دگر نوای مانده‌ی زنگ ِ شام.
بر گُلهايی که می‌خَمَد پيش‌ات
نَسيمَک ِ پسين غنوده است و می‌خاموشد.
می‌شايد بگويم‌ات، تنهاييم،
که دل‌ام جاودانه، جاودانه آن ِ توست.
 
نيکُلاؤس لِيناؤ
ليد از روبرت فرانتس
ليد از هوگو وُلف

۱۴۰۲/۰۲/۲۳

روز آيد پيش ِ بيشه

روز آيد پيش ِ بيشه؛
برخيز، کاتِرينَک!*
خرگوشان زود تازند،
برخيز، کاترينک، دلبر ِ ناز!
هاياهوی! مرايی،
و من ترايم، آری، ترايم.
 
به‌آواز چکاوک بسَرايد؛
برخيز، کاترينک!
گُلها بيدار بگردند همه،
برخيز کاترينک، دلبر ِ ناز!
هاياهوی! مرايی،
و من ترايم، آری، ترايم.

* مصغّر ِ کاترين، نام ِ مادينه
 
ليد از روبرت فرانتس
بر پايه‌ی مردم‌چامه‌ی آلمانی از سده‌ی پانزدهم/شانزدهم

۱۴۰۲/۰۱/۲۶

نمازْ زندگی را

يقين، چنان مهر دارد دوست بر دوست
که من بر تو مهر دارم، زندگی‌ی رمزناک!
در تو اگر به هلهله، اگر به گريه بوده‌ام،
گَرَم رنج، گَرَم رامش داده‌ای،
به دولت و نکبت‌ات بر تو مهر دارم،
وگر نيست‌ام کردن بايدت،
خويش از برت برمی‌کَنم 
دردناک،

۱۴۰۱/۱۰/۰۷

فراموش

ای خواب ِ پُربيم، چه پَرپَر زنی
با سياه بال به گرد ِ سرم؟
تو، تو جمله آرام‌ام
از دل ِ من بتندی ربوده‌ای.
خواب می‌بينم اِستاده‌ام به لب ِ آبْجوی،
بيدمجنون درآويخته‌ست،
چشمه محو شده،‌ خشکيده در ريگ
همه فراموشم‌مَکُنهای آبی‌اند.
فراموش، آه! فراموش بودن
از دلاراترين دل اندر جهان،
اين بتنها گرانترين عذاب است
که بر دل ِ آدمی افتد.
 
کارل ويلهلم اُسْتِرْوالْد
ليد از روبرت فرانتس

۱۴۰۱/۰۶/۰۶

ور دانستندی گُلها، آن کوچَکان

ور دانستندی گُلها، آن کوچَکان،
چه ژرف خسته‌ست دل‌ام،
با من گريستندی،
به درمان ِ درد ِ من.
 
ور دانستندی بلبلان
چه بس غمگين و بيمارم،
شادان هِشْتَنْدی به صدا درآيد
سرود ِ جانبخش‌شان.
 
ور دانستندی رنج ِ من،
اخترکان ِ زرّين،
آمدندی از بلندی‌شان،
و دَرگُفتندی مرا دلداری.
 
ايشان همه نتوانندش دانستن،
تنها يکی می‌شناسد درد ِ من؛
او خود آری دريده‌ست،
دريده دل‌ام.
 
هاينريش هاينه

۱۴۰۱/۰۳/۰۵

زمان | رامشتاين

برخی چيزها بايستی، برخی چيزها نه
می‌بينيم، ولی کوريم
بی چراغ سايه می‌افکنيم
 
پس از ما پيشتر در کار خواهد بود
از جوانی ديگر تنگی پديد می‌آيد
همچنان می‌ميريم تا [هنگامی که] بزييم
زيان تا به مرگ می‌ميريم
کرانه را به سو رانده می‌شويم
فراغی نه، تنها در پيشروی می‌کوشيم
بر ساحلْ بيکرانگی دست تکان می‌دهد
گرفتار اينچنين در رود ِ زمان
 
خواهش می‌کنم بِايست، بِايست
زمان، هميشه بايد اينچنين بگذرد
 
تن ِ گرم بزودی سرد است
آينده را نمی‌توان قسم داد
توقّف برنمی‌تابد
آفريدن [می‌خواهد] و همانگاه ويران کردن
اينجا در آغوش ِ تو افتاده‌ام
آه، اگر می‌توانست برای هميشه باشد
ولی زمان رحْم نمی‌شناسد
ديگر گذشته‌ست دَم
 
زمان، خواهش می‌کنم بِايست، بِايست
زمان، هميشه بايد اينچنين بگذرد
زمان، اينچنين زيباست، اينچنين زيبا
هر يکی می‌شناسد دَم ِ فَرآراسته* را
 
زمان، خواهش می‌کنم بِايست، بِايست
 
هنگامی که زمان‌مان آمده باشد
آنگاه زمان ِ رفتن است
دست کشيدن [بايد]، هنگامی که زيباترين است
ساعتها می‌ايستند
 
دَم اينچنين فرآراسته است
ولی همچنان می‌تازد زمان
لحظه، درنگ کن آخر
هنوز آماده نيستم
 
زمان، خواهش می‌کنم بِايست، بِايست
زمان، هميشه بايد اينچنين بگذرد
زمان، اينچنين زيباست، اينچنين زيبا
هر يکی می‌شناسد دَم ِ فرآراسته را

* «بی‌عيب، کامل»، برابر ِ perfekt [اديب‌سلطانی]


اين ترجمه‌يی بود از ليريک ِ «زمان»، برای فـاصـلـه‌پـيـمـا.


«در جوی ِ زمان شناوريم / بر موج فرا موج؛ / دريای ويسْپْ‌فراموشی* / فرجامگاه ِ ماست.» —يوهان گوتفريد فون هردر
* «فراموشی‌ی کلّی، فراموشی‌ی مطلق»، برابر ِ Allvergessenheit

۱۴۰۱/۰۱/۳۰

شب‌چامه‌ی راهگرد | يوهان ولفگانگ فون گوته

«دستنوشت ِ گوته در خانَک ِ کيکِلْهان.»
بر همه کوهْسَران
آرام است،
در همه اوج ِ درختان
نشان يابی
جَخْت از نسيمی؛
مُرغکان در بيشه خاموشند.
هم بشکيب، بزودی
تو هم بيارامی.

ترجمه‌ی آغازين اينجاست.

۱۴۰۱/۰۱/۱۰

خوابها

بگو، کدام بُلعجب خوابها
هوش ِ مرا در آغوش می‌دارند،
کايشان نه چونان کفهای خالی
به هيچ ِ بی‌بَر اندرگذشته‌اند؟
 
خوابهايی که هر ساعت،
به هر روز، زيباتر گُل کنند،
و با آسمان‌آگهی‌شان
فرّخ در نهان ِ دل کشند!
 
خوابهايی که چون پرتوهای بافَر
در جانْ درنشينند،
تا آنجا نقشی جاويدان نگارند:
ويسْپْ‌فَراموشْکَرد،* يک‌يادْکَردی!**
 
خوابهايی چون هنگامی که خورشيد ِ بهاری
شکوفه‌ها را ز برف ببوسد،
تا به خوشی‌یّ دل نداده هرگزش گواهی
ايشان را روز ِ نو درود گويد،
 
تا که برويند، تا که گُل کنند،
خواب ‌بينان گسترند عطرشان،
در بر ِ تو نرم وافُروزند،
وانگه نشينند در قبرشان.
 
شعر از ماتيلده وزندونک
ليد از ريشارد واگنر، ۵۸–۱۸۵۷
 
ـــــــــــــــــــــــ
* Allvergessen، «کلّاً فراموش کردن، فراموشکاری‌ی مطلق»؛ پيشوند ِ ويسپ-، از پهلوی، به معنی‌ی «کلّ، کلّی، کلّاً»، معادل است با پيشوندهای all- در آلمانی و omni- در انگليسی.
** Eingedenken؛ اين واژه در هيچ فرهنگ ِ آلمانی‌ی شناخته و دسترس‌پذير يافت نشد؛ Gedenken، از فعل ِ gedenken («ياد کردن»)، معادل ِ يادکرد و پيشوند ِ ein- معادل ِ يک- يا در-/اندر- است.

۱۴۰۰/۱۱/۲۵

در مه | هرمان هسه

طُرفه، در مه راه گشتن!
کَرانْگير است هر بوته و سنگ،
هيچ درخت آن دگر را نبيند،
هريک تنهاست.
 
پُر از دوست بودَم جهان،
چون هنوز زندگی‌ام روشن بود؛
کنون، که مه می‌افتد،
کس نه بيش پديد است.
 
براستی، نيست بخرد کسی
که نشناسد آن تاريکی را
که ناگزير و آهسته
از همه‌اش می‌گسلد.
 
طُرفه، در مه راه گشتن!
زندگانی کَرانْگيری‌ست.
هيچ کس آن دگر را نشناسد،
هريک تنهاست.

۱۴۰۰/۱۱/۰۲

برادرْ مرگ | هرمان هسه

همچنين سوی من می‌آيی يک روز،
نمی‌فراموشی‌ام،
و می‌رسد به سرْ شکنج
و زنجير می‌شکند.
 
نوز غريب و دور می‌نمايی،
دلارا برادرْ مرگ.
اِسْتاده‌ای چونان اِسْتاره‌يی سرد
بر فراز ِ تنگی‌ام.
 
ليک يک روز خواهی بودن
نزديک و شعله‌ناک—
بيا، دلدار، اينجايَم،
بِسْتان مرا، تُرايَم.

۱۴۰۰/۱۰/۱۴

دانـش ِ شـادان، ۲۷۶ § | فريدريش نيچه

بـه‌مـنـاسـبـت ِ سـال ِ نـو. — هنوز می‌زيم، هنوز می‌انديشم: بايد هنوز بزيم، زيرا بايد هنوز بينديشم. سوم، اِرْگو کوگيتو: کوگيتو، اِرْگو سوم.[۱] امروز هرکس بر خود روا می‌دارد که آرزو و دلارايْترين انديشه‌اش را برگويد: پس، اينچنين من هم می‌خواهم بگويم که امروز از خودم چه آرزو کردم و کدام انديشه امسال نخستين از دل‌ام گذشت، — کدام انديشه بايد بنياد، گواهی و شيرينی‌ی همه‌ی زندگی‌ی ديگرمانده‌ام باشد! می‌خواهم هرچه بيشتر بياموزم که بايِسْت‌آنْچ[۲] ِ چيزها را زيباآنْچ ببينم: — اينچنين يکی از آنان خواهم بود که چيزها را زيبا می‌سازند. آمور فاتی:[۳] از اين پس عشق ِ من باد! نمی‌خواهم با زشت‌آنْچ جنگ آورم. نمی‌خواهم غمز کنم، نمی‌خواهم غمزکارگان را هم غمز کنم. ديده برداشتن يگانه نايِش[۴] ِ من باد! و، رويهمرفته و در کلّ: می‌خواهم يک زمانْ ديگر تنها يک آريگوی باشم!



[۱] «هستم، پس می‌انديشم: می‌انديشم، پس هستم.»
[۲] «آنچه بايست (يا ضروری) است»، برابر ِ das Nothwendige ؛ بر همين سان‌اند، پيرو ِ پيشنهاد ِ ميرشمس‌الدّين اديب‌سلطانی، زيباآنْچ و زشت‌آنْچ، در ادامه.
[۳] «عشق به سرنوشت.»
[۴] اسم‌مصدر از ناييدن، به معنی‌ی «نه گفتن»، برابر ِ Verneinung.