۱۳۹۶/۰۷/۲۵

«ترانه‌ی خر»

در فراسوی نيک و بد (ترجمه‌ی داريوش آشوری، انتشاراتِ خوارزمی: چاپِ سوم، ۱٣۷۹)«درباره‌ی پيشداوريهای فيلسوفان»، ۸آمده بود:
در هر فلسفه لحظه‌ای هست که در آن «ايقانِ» فيلسوف پای به صحنه می‌نهد؛ و يا بنا به يک تعزيهٔ قديمی:
خر رسيد
زيبا و قوی.
ارجاعِ فروبسته و کنجکاوی‌برانگيزِ نيچه بعدها از مسيری ديگر گشوده شد، و در ضبطِ فيليپ پيکت از موسيقی‌ی جشنِ گولان به آن کلمه‌ها برخوردمدر کارولِ ميان‌سده‌ای/قرون‌وسطايی‌ی Orientis Partibus که بخشی از جشنِ خر بوده است، و نه بخشی از يک «تعزيه»: «تعزيه» را—معلوم نيست چرا—آشوری در برابرِ Mysterium آورده، که در اصل به معنای راز است (و شايد اينجا، چنان که آشوری خود در فرهنگِ علومِ انسانی برای برابرِ انگليسی‌ی کلمه پيشنهاد کرده، «داستانِ رمزی» يا «آيينِ پنهانی»؟).

اجرا(ها)ی پيکت از Orientis Partibus را در اينجا و همچنين در اينجا می‌شود شنيددومی ويديويی‌ست قديمی از پيکت و گروه‌اش New London Consort، که همچنان بهترين کشفِ اين چند سالِ من است، و شايد بهترين درآمد به زيبايی‌ی بيگانه و «تاريکِ» موسيقی‌ی سده‌های ميانه نيز.

۱۳۹۶/۰۷/۱۹

نيچه در ياد

شدّتِ احساس چيزی‌ست، مدّتِ احساس چيزِ ديگر: بررسيها نشان می‌دهند که يکی گرفتنِ اين با آن می‌تواند پيامدهايی فاجعه‌آميز داشته باشد.

۱۳۹۶/۰۷/۱۸

«خواهی نشوی رسوا؟»

«وقيح»، مانندِ «بی‌شعور»، دشنامِ بابِ روزی‌ست، و مانندِ هر چيزِ بابِ روزی بايد نخست، به اين يا آن شيوه، به آن بدگمان بود. کافی‌ست خجالت نکشيد از اينکه همرنگِ جماعت نمی‌شويد، کافی‌ست که همه‌ی شيوه‌های سرکوب‌شان را (از شرم دادن و تزريقِ عذابِ وجدان گرفته تا بدنام کردن و تحميلِ انزوا) بی‌ثمر گذاشته باشيد، تا «وقيح» باشيد.

۱۳۹۶/۰۷/۱۶

در ميانِ دو خستگی

خستگی‌يی هست که درآمدی بر دل‌مردگی‌ست، خستگی‌يی هست که برآمدی از دل‌مردگی‌ست. آن يکی دل‌ريشی و زخم‌خوردگی‌ستکه معنای اصلی‌ی کلمه است [خَستن: زخم زدن]—امّا اين يکی دل‌زدگی و ازپاافتادگی‌ست، چه‌بسا درست در هنگامِ بازيابی‌ی «تندرستی».

و ملالديگر نه سرخوردگی‌يی در ميانِ دو آرزو که نقاهتی در ميانِ دو خستگیخود چيزی جز دل‌مردگی‌ست؟

هيچ دل‌مرده، البته، هرگز راست نخواهد انگاشت اين را که روزی دل‌زنده بوده است.

۱۳۹۶/۰۷/۱۳

«مشکلِ» اديب‌سلطانی

- کسی نمی‌داند، امّا قطعاً به «تهرونی» ترجمه نکرده.

***
چارده۔پانزده سال پيش بود. از کتابفروشی سراغِ سنجشِ خردِ ناب را گرفتم، و کتابفروش با لحنی ميانِ شوخی و جدّی گفت که ترجمه‌ی اديب‌سلطانی را نمی‌شود خواند مگر اينکه کسی پيدا شود و آن را به فارسی ترجمه کند. کتاب را نداشت، البته، و خداحافظی کردم.
دور و برِ ده سال پيش بود. وبلاگ‌نويسِ مشهوری با تعجّب و تمسخر نوشته بود که اديب‌سلطانی چنان موجودِ عجيب‌وغريبی‌ست که به جای «بدونِ» می‌نويسد «بی از». نمی‌توانست بداند که منِ خراسانی حتّا نيازی نيست سراغِ مولوی بروم تا معنی‌ی «بی از» را بفهمم، چون هميشه آن را، دست‌کم در يک ترکيبِ خاص، از مادرم شنيده‌ام. در هر حال، اگر نمی‌شنيدم می‌رفتم سراغِ مولوی و يادش می‌گرفتم به جای آنکه از نادانی‌ام سرافراز باشم. ياد گرفتنِ کلمه‌ها و ترکيبهای تازه آنقدرها کارِ سختی نيست.
سه سال پيش بود. متنی را پيشِ ناشری برده بودم و ويراستارِ بخش، که مترجمِ اسم‌ورسم‌داری‌ست، به من گفت که اديب‌سلطانی رويکردِ «فاشيستی» دارد چون وی با کلمه‌ی «ديالکتيک» «بزرگ» شده و ترجمه‌ی آن به «دويچمگوييک» يعنی «حذفِ» او (و، لابد، حذفِ خاطره‌های کودکی‌اش). در متنِ من البته نه کلمه‌ی يادشده آمده بود و نه ديگر ساخته‌های خاصِ اديب‌سلطانی، و من نمی‌دانستم چرا بايد شنونده‌ی نقدهای او به اديب‌سلطانی باشم. مخالفتِ مشخّصِ او با ترم‌شناسی‌ی متن در اين حد بود که چرا برای production گذاشته‌ای «فرآورش»و هنگامی که توضيح دادم که چرا «توليد»، دستکم در آن بافتار، نابسنده و حتّا نادرست است، توصيه کرد که «حذف»‌اش کنم و به جايش «پرداخت» بگذارمو چرا برای desire گذاشته‌ای «خواهش»، زيرا فارسی‌ی آقای ويراستار در حدّی بود که «خواهش» را تنها در عبارتهايی مانندِ «خواهش می‌کنم» و «خواهشمند است» می‌شناخت و نمی‌توانست بپذيرد که به معنای «ميل» به کار رود.

ملال‌افزا خواهد بود که بحث را به کارِ اديب‌سلطانی و مسئله‌هايی که طرح کرده، و راههايی که رفته، بکشانيم: بيشترِ آنها يک صفحه از متنهای او را، چه نوشته و چه ترجمه، نخوانده‌اند، بيشترشان نمی‌دانند که حتّا کسی مانندِ آشوری از اديب‌سلطانی «سره‌گرا»تر است، و آن «دويچمگوييکِ» کذايی کلمه‌يی‌ست که مثلِ آدامس در دهان‌شان افتاده تا هی بجوند و هرگز از جويدن‌اش خسته نشوند و افسوس که حتّا نمی‌توانند درست بجوندش—حتّا تلفّظِ درست‌اش را نمی‌دانند. مسئله‌ی اصلی، به هر حال، جای ديگری‌ست: آنها تصوّری ندارند که ترجمه چگونه چيزی می‌تواند باشد. گمان می‌کنند که مترجم موجودی‌ست که از برای خدمت به خلق‌الله دست به ترجمه می‌زند، و منظورم از خلق‌الله، از جمله، کسانی‌ست با چنان درجه‌يی از کودنی يا تنبلی‌ی ذهنی که نمی‌توانند به جای تحليلِ شبانه‌روزی‌ی همه‌چيز و همه‌کس در شبکه‌های اجتماعی، که از هر بی‌هنری «نويسنده»يی ساخته است، خودشان بروند و زبانِ بيگانه را بياموزند، و انتظار دارند که مترجم با ترجمه‌اش کارِ آنها را راحت کرده باشد: آنها اگر سراغِ يک متنِ انگليسی‌زبان بروند و از هر پنج کلمه معنی‌ی چار کلمه را در ديکشنری نگاه کنند، گمان نخواهند کرد که مشکل از متن است، امّا سخت‌شان خواهد بود که سراغِ متنی فارسی‌زبان بروند و ناچار باشند که در هر صفحه چار کلمه را در واژه‌نامه‌ی آخرِ کتاب نگاه کنند، زيرا خيال می‌کنند که «فارسی را که ديگر بلدند»، و منظورشان از «فارسی» کمابيش همان زبانی‌ست که به آن «توئيت» می‌کنند.

ترجمه‌های اديب‌سلطانی، امّا، چنين ترجمه‌هايی نيستند—آنها جايگزينی برای متنهای اصلی نيستند و حتّا فارسی‌زبانی که آلمانی و انگليسی بداند و کانت و شکسپير را به زبانِ اصلی خوانده باشد با خواندنِ ترجمه‌های او جنبه‌های تاريخی و زبانی و مفهومی‌ی  تازه‌يی را در متنهای اصلی کشف خواهد کرد که در خودِ آن متنها نيز، نه تنها برای او که چه‌بسا برای آلمانی‌زبانها و انگليسی‌زبانها هم، پوشيده‌اند؛ و آنها حق دارند که تا ابد لودگی کنندزمانه‌ی ما زمانه‌ی بشردوستی‌ست، و لودگی از حقوقِ بشر است.

۱۳۹۶/۰۷/۱۱

بنديکتوسِ باخ آکنده از چنان اندوهِ زيبا و نيالوده و بی‌عذابی‌ست که هر بار به آن می‌رسم اشکهايم بی‌اختيار می‌ريزند. و نه از احساسِ اندوه بلکه از تصوّرِ امکان‌پذيری‌ی بيگناهی و بيگانگی‌ی دوردستِ چنان اندوهی‌ست که می‌ريزند.
اجرای وُکس لومينيس، يک گروهِ موسيقی‌ی آغازين، از مس در سی مينور بود و پس از مدّتها، به اشک يا به لبخند، برای دو ساعت از خود بيرون بودم.
شمارِ «روز»هايی که ما زندگی کرده‌ايم از آنچه تقويم‌تان نشان می‌دهد کمتر است [يا، به‌ندرت، بيشتر].

پی‌نوشت. چيزی که امشب تازه فهميده‌ام و تکان‌ام داده اين است که بيشترِ«مبتلايان» کورند.
در همان صفحه‌ی ويکی‌پديا آمده:
The circadian rhythms of individuals with non-24 can resemble those of experimental subjects living in a time-isolated environment, even though they are living in normal society.