۱۳۹۶/۰۷/۲۵

«ترانه‌ی خر»

در فراسوی نيک و بد (ترجمه‌ی داريوش آشوری، انتشاراتِ خوارزمی: چاپِ سوم، ۱٣۷۹)«درباره‌ی پيشداوريهای فيلسوفان»، ۸آمده بود:
در هر فلسفه لحظه‌ای هست که در آن «ايقانِ» فيلسوف پای به صحنه می‌نهد؛ و يا بنا به يک تعزيهٔ قديمی:
خر رسيد
زيبا و قوی.
ارجاعِ فروبسته و کنجکاوی‌برانگيزِ نيچه بعدها از مسيری ديگر گشوده شد، و در ضبطِ فيليپ پيکت از موسيقی‌ی جشنِ گولان به آن کلمه‌ها برخوردمدر کارولِ ميان‌سده‌ای/قرون‌وسطايی‌ی Orientis Partibus که بخشی از جشنِ خر بوده است، و نه بخشی از يک «تعزيه»: «تعزيه» را—معلوم نيست چرا—آشوری در برابرِ Mysterium آورده، که در اصل به معنای راز است (و شايد اينجا، چنان که آشوری خود در فرهنگِ علومِ انسانی برای برابرِ انگليسی‌ی کلمه پيشنهاد کرده، «داستانِ رمزی» يا «آيينِ پنهانی»؟).

اجرا(ها)ی پيکت از Orientis Partibus را در اينجا و همچنين در اينجا می‌شود شنيددومی ويديويی‌ست قديمی از پيکت و گروه‌اش New London Consort، که همچنان بهترين کشفِ اين چند سالِ من است، و شايد بهترين درآمد به زيبايی‌ی بيگانه و «تاريکِ» موسيقی‌ی سده‌های ميانه نيز.

۱۳۹۶/۰۷/۱۹

نيچه در ياد

شدّتِ احساس چيزی‌ست، مدّتِ احساس چيزِ ديگر: بررسيها نشان می‌دهند که يکی گرفتنِ اين با آن می‌تواند پيامدهايی فاجعه‌آميز داشته باشد.

۱۳۹۶/۰۷/۱۸

«خواهی نشوی رسوا؟»

«وقيح»، مانندِ «بی‌شعور»، دشنامِ بابِ روزی‌ست، و مانندِ هر چيزِ بابِ روزی بايد نخست، به اين يا آن شيوه، به آن بدگمان بود. کافی‌ست خجالت نکشيد از اينکه همرنگِ جماعت نمی‌شويد، کافی‌ست که همه‌ی شيوه‌های سرکوب‌شان را (از شرم دادن و تزريقِ عذابِ وجدان گرفته تا بدنام کردن و تحميلِ انزوا) بی‌ثمر گذاشته باشيد، تا «وقيح» باشيد.

۱۳۹۶/۰۷/۱۶

در ميانِ دو خستگی

خستگی‌يی هست که درآمدی بر دل‌مردگی‌ست، خستگی‌يی هست که برآمدی از دل‌مردگی‌ست. آن يکی دل‌ريشی و زخم‌خوردگی‌ستکه معنای اصلی‌ی کلمه است [خَستن: زخم زدن]—امّا اين يکی دل‌زدگی و ازپاافتادگی‌ست، چه‌بسا درست در هنگامِ بازيابی‌ی «تندرستی».

و ملالديگر نه سرخوردگی‌يی در ميانِ دو آرزو که نقاهتی در ميانِ دو خستگیخود چيزی جز دل‌مردگی‌ست؟

هيچ دل‌مرده، البته، هرگز راست نخواهد انگاشت اين را که روزی دل‌زنده بوده است.

۱۳۹۶/۰۷/۱۳

«مشکلِ» اديب‌سلطانی

- کسی نمی‌داند، امّا قطعاً به «تهرونی» ترجمه نکرده.

***
چارده۔پانزده سال پيش بود. از کتابفروشی سراغِ سنجشِ خردِ ناب را گرفتم، و کتابفروش با لحنی ميانِ شوخی و جدّی گفت که ترجمه‌ی اديب‌سلطانی را نمی‌شود خواند مگر اينکه کسی پيدا شود و آن را به فارسی ترجمه کند. کتاب را نداشت، البته، و خداحافظی کردم.
دور و برِ ده سال پيش بود. وبلاگ‌نويسِ مشهوری با تعجّب و تمسخر نوشته بود که اديب‌سلطانی چنان موجودِ عجيب‌وغريبی‌ست که به جای «بدونِ» می‌نويسد «بی از». نمی‌توانست بداند که منِ خراسانی حتّا نيازی نيست سراغِ مولوی بروم تا معنی‌ی «بی از» را بفهمم، چون هميشه آن را، دست‌کم در يک ترکيبِ خاص، از مادرم شنيده‌ام. در هر حال، اگر نمی‌شنيدم می‌رفتم سراغِ مولوی و يادش می‌گرفتم به جای آنکه از نادانی‌ام سرافراز باشم. ياد گرفتنِ کلمه‌ها و ترکيبهای تازه آنقدرها کارِ سختی نيست.
سه سال پيش بود. متنی را پيشِ ناشری برده بودم و ويراستارِ بخش، که مترجمِ اسم‌ورسم‌داری‌ست، به من گفت که اديب‌سلطانی رويکردِ «فاشيستی» دارد چون وی با کلمه‌ی «ديالکتيک» «بزرگ» شده و ترجمه‌ی آن به «دويچمگوييک» يعنی «حذفِ» او (و، لابد، حذفِ خاطره‌های کودکی‌اش). در متنِ من البته نه کلمه‌ی يادشده آمده بود و نه ديگر ساخته‌های خاصِ اديب‌سلطانی، و من نمی‌دانستم چرا بايد شنونده‌ی نقدهای او به اديب‌سلطانی باشم. مخالفتِ مشخّصِ او با ترم‌شناسی‌ی متن در اين حد بود که چرا برای production گذاشته‌ای «فرآورش»و هنگامی که توضيح دادم که چرا «توليد»، دستکم در آن بافتار، نابسنده و حتّا نادرست است، توصيه کرد که «حذف»‌اش کنم و به جايش «پرداخت» بگذارمو چرا برای desire گذاشته‌ای «خواهش»، زيرا فارسی‌ی آقای ويراستار در حدّی بود که «خواهش» را تنها در عبارتهايی مانندِ «خواهش می‌کنم» و «خواهشمند است» می‌شناخت و نمی‌توانست بپذيرد که به معنای «ميل» به کار رود.

ملال‌افزا خواهد بود که بحث را به کارِ اديب‌سلطانی و مسئله‌هايی که طرح کرده، و راههايی که رفته، بکشانيم: بيشترِ آنها يک صفحه از متنهای او را، چه نوشته و چه ترجمه، نخوانده‌اند، بيشترشان نمی‌دانند که حتّا کسی مانندِ آشوری از اديب‌سلطانی «سره‌گرا»تر است، و آن «دويچمگوييکِ» کذايی کلمه‌يی‌ست که مثلِ آدامس در دهان‌شان افتاده تا هی بجوند و هرگز از جويدن‌اش خسته نشوند و افسوس که حتّا نمی‌توانند درست بجوندش—حتّا تلفّظِ درست‌اش را نمی‌دانند. مسئله‌ی اصلی، به هر حال، جای ديگری‌ست: آنها تصوّری ندارند که ترجمه چگونه چيزی می‌تواند باشد. گمان می‌کنند که مترجم موجودی‌ست که از برای خدمت به خلق‌الله دست به ترجمه می‌زند، و منظورم از خلق‌الله، از جمله، کسانی‌ست با چنان درجه‌يی از کودنی يا تنبلی‌ی ذهنی که نمی‌توانند به جای تحليلِ شبانه‌روزی‌ی همه‌چيز و همه‌کس در شبکه‌های اجتماعی، که از هر بی‌هنری «نويسنده»يی ساخته است، خودشان بروند و زبانِ بيگانه را بياموزند، و انتظار دارند که مترجم با ترجمه‌اش کارِ آنها را راحت کرده باشد: آنها اگر سراغِ يک متنِ انگليسی‌زبان بروند و از هر پنج کلمه معنی‌ی چار کلمه را در ديکشنری نگاه کنند، گمان نخواهند کرد که مشکل از متن است، امّا سخت‌شان خواهد بود که سراغِ متنی فارسی‌زبان بروند و ناچار باشند که در هر صفحه چار کلمه را در واژه‌نامه‌ی آخرِ کتاب نگاه کنند، زيرا خيال می‌کنند که «فارسی را که ديگر بلدند»، و منظورشان از «فارسی» کمابيش همان زبانی‌ست که به آن «توئيت» می‌کنند.

ترجمه‌های اديب‌سلطانی، امّا، چنين ترجمه‌هايی نيستند—آنها جايگزينی برای متنهای اصلی نيستند و حتّا فارسی‌زبانی که آلمانی و انگليسی بداند و کانت و شکسپير را به زبانِ اصلی خوانده باشد با خواندنِ ترجمه‌های او جنبه‌های تاريخی و زبانی و مفهومی‌ی  تازه‌يی را در متنهای اصلی کشف خواهد کرد که در خودِ آن متنها نيز، نه تنها برای او که چه‌بسا برای آلمانی‌زبانها و انگليسی‌زبانها هم، پوشيده‌اند؛ و آنها حق دارند که تا ابد لودگی کنندزمانه‌ی ما زمانه‌ی بشردوستی‌ست، و لودگی از حقوقِ بشر است.

۱۳۹۶/۰۷/۱۱

بنديکتوسِ باخ آکنده از چنان اندوهِ زيبا و نيالوده و بی‌عذابی‌ست که هر بار به آن می‌رسم اشکهايم بی‌اختيار می‌ريزند. و نه از احساسِ اندوه بلکه از تصوّرِ امکان‌پذيری‌ی بيگناهی و بيگانگی‌ی دوردستِ چنان اندوهی‌ست که می‌ريزند.
اجرای وُکس لومينيس، يک گروهِ موسيقی‌ی آغازين، از مس در سی مينور بود و پس از مدّتها، به اشک يا به لبخند، برای دو ساعت از خود بيرون بودم.
شمارِ «روز»هايی که ما زندگی کرده‌ايم از آنچه تقويم‌تان نشان می‌دهد کمتر است [يا، به‌ندرت، بيشتر].

پی‌نوشت. چيزی که امشب تازه فهميده‌ام و تکان‌ام داده اين است که بيشترِ«مبتلايان» کورند.
در همان صفحه‌ی ويکی‌پديا آمده:
The circadian rhythms of individuals with non-24 can resemble those of experimental subjects living in a time-isolated environment, even though they are living in normal society.

۱۳۹۶/۰۷/۰۸

بورتْسوم: تاريکی

هنگامی که شب فرامی‌رسد
جهان را می‌پوشاند
در تاريکی‌يی ناخَليدنی
سرمايی از خاک برمی‌آيد
و هوا را می‌آلايد
ناگهان...
زندگی معنای تازه دارد

وارگ ويکرنس [+]

۱۳۹۶/۰۷/۰۷

Un automne musical à Versailles

با هيچ زاده شدم، و با هيچ خواهم مُرد. اين است گورنگاشت‌ام، که خود نوشتم. گورنگاشتِ آهنگسازی که در سپيده‌دمِ عصرِ روشنگری مُرد، بی‌خبر از آنچه به جا خواهد گذاشت. 
من مارک۔آنتوآن شارپانتيه‌ام، آهنگسازِ عصرِ بزرگ [grand siècle]، که هرگز موسيقيدانِ پادشاهی نشد.
[+]

طوقِ لعنتِ کلمه

هر کلمه‌يی، هرچه معمولی يا از سرِ خالی نبودنِ عريضه، تنها ساعتی پس از گفتن يا شنيدن‌اش شکنجه‌يی‌ست و در تنهايی مثلِ يک آلودگی‌ی ذهنی، مثلِ يک نويزِ دائمی‌ی آزارناک، در سرم تکرار می‌شود.
اغلب دچارِ اين احساس‌ام که کسی با من کاری خواهد داشت، و باز ناچار از گفت‌وگو خواهم بود. می‌دانم، خواهند گفت که جنونی‌ست. می‌دانم که تقريباً کسی با من کاری ندارد. تقريباً کسی را نمی‌بينم و تلفنِ من شايد، شايد، هفته‌يی يک بار زنگی بخورد. امّا مسئله هميشه بر سرِ همان «تقريباً» است که به جای «مطلقاً» نشسته است. دست‌آخر، می‌دانم که، برای گذرانِ زندگی هم که شده، کلمه‌ها ناگزيرند.

گفته بودم، زخمهای من همه از کلمه است.

بورتْسوم: شکستگی

اشکها از چشمهای بسيار سرد، اشکها از چشمها، در چمنِ بسيار سبز.
همچنان که اينجا افتاده‌ام، يک بار برای هميشه بار از من برمی‌گيرند، يک بار برای هميشه.
زنهار از نور، تواند بُردتان آنجا که هيچ شرّی در کار نيست.
خواهد بُردتان، برای هميشه.
شب بسيار زيباست (همان قدر نيازش داريم که روز را).

وارگ ويکرنس [+]

۱۳۹۶/۰۷/۰۴

اميل سيوران: [از] بر بلنديهای نوميدی (٣)

آنان که اعتقاد دارند که خودکشی تأييدِ زندگی‌ست بزدلان‌اند. آنان توضيحها و بهانه‌ها می‌تراشند تا ناتوانی و کم‌جرئتی‌شان را پنهان کنند، چرا که در واقع نه هيچ تصميمِ ارادی يا عقلانی برای اقدام به خودکشی بلکه تنها علّتهای سازمانمند و نهانی‌يی در کار می‌توانند بود که از پيش مقدّرش می‌سازند.
آنان که دست به خودکشی می‌زنند کششی بيمارگون به مرگ دارند، که می‌کوشند آگاهانه در برابرش بايستند امّا نمی‌توانند به‌تمامی سرکوب‌اش کنند. زندگی در آنان چنان نامتعادل است که هيچ حجّتِ عقلانی نمی‌تواند روبراه‌اش کند. خودکشی‌ی عقلانی‌يی وجود ندارد، که سِگالِشی درباره‌ی هيچی و بيهودگی‌ی زندگی را تا نتيجه‌ی منطقی‌اش دنبال کند. اگر بگويند که در عصرِ باستان مردانِ خردمندی بوده‌اند که در تنهايی دست به خودکشی می‌زدند، می‌گويم که آنان چنين می‌توانستند کرد تنها از آن رو که پيشاپيش زندگی را در خود فرونشانده بودند. سِگاليدن درباره‌ی مرگ و موضوعهای خطرناکِ همانند ضربتی مرگبار بر زندگی زدن است، زيرا ذهنی که به مسئله‌هايی چنين عذاب‌آور اندرمی‌نگرد بايد پيشاپيش زخم خورده باشد. هيچ کس به دليلهای بيرونی دست به خودکشی نمی‌زند، بلکه تنها به دليل ناترازمندی‌ی درونی‌اش چنين می‌کند. تحتِ شرايطِ نامساعدِ همانند، برخی بی‌تفاوت‌اند، برخی به هيجان می‌آيند، برخی به سوی خودکشی رانده می‌شوند. برای داشتنِ وسوسه‌ی خودکشی، بايد چنان عذابِ درونی‌يی در کار باشد که همه‌ی سدّهای خود۔برنهاده بشکنند و جز سرگيجه‌يی فاجعه‌آميز، گردبادی غريب و قدرتمند، چيزی به جا نماند. خودکشی چگونه می‌توانست که تأييدِ زندگی باشد؟ آنان می‌گويند که علّتِ خودکشی سرخوردگی‌ست، که نشانگرِ آن است که زندگی را می‌خواسته‌ای، که انتظارهايی داشته‌ای که برآورده‌اش نکرده است. دويچمگوييکِ دروغينی‌ست! انگار که خودکُشنده پيش از آن که بميرد نزيسته است، اميد و آرزو و درد نداشته است. برای خودکشی اين باور ضروری‌ست که ديگر نمی‌توانی زيست، نه از روی هوس بلکه تنها به دليلِ يک تراژدی‌ی درونی‌ی هراس‌انگيز. آيا ناتوانی از زيستن تأييدِ زندگی‌ست؟ هر خودکشی‌يی باعظمت است. از اين رو در شگفت‌ام که چرا مردم همچنان به دنبالِ دليل و توجيه‌اند، چرا حتّا محکوم‌اش می‌کنند. هيچ چيز مسخره‌تر از آن نيست که پايگانی از خودکشيها بسازند و آنها را به والا و پست بخش کنند. جان‌ستانی از خويش به اندازه‌ی بسنده باعظمت هست تا از هرگونه جست‌وجوی تنگ‌نظرانه‌ی انگيزه‌ها بازدارد. خوار می‌دارم آنان را که خودکشی برای عشق را به ريشخند می‌گيرند، زيرا آنان نمی‌فهمند که برای عاشق عشقِ برنيامده الغای هستی‌ی اوست، سقوطی ويرانگر به درونِ بی‌معنايی. شورهای تحقق‌نيافته شتابانتر از ناکاميهای بزرگ به مرگ راه می‌برند. ناکاميهای بزرگ عذابِ آهسته‌اند، امّا شورهای بزرگی که بازداشته شده‌اند مثلِ برق می‌کُشند. من تنها دو گونه از آدميان را می‌ستايم: بالقوّه ديوانه و خودکشنده‌ی بالقوّه. تنها آنان در دل‌ام شِکوه می‌آورند، زيرا تنها آنان از پسِ شورهای بزرگ و تراديسيهای روحانی‌ی بزرگ برمی‌آيند. آنان که مثبت‌انديشانه می‌زيند، آکنده از خويشتن‌باوری، راضی از گذشته و حال و آينده، تنها از احترامِ من برخوردارند.
چرا دست به خودکشی نمی‌زنم؟ زيرا از مرگ همانقدر خسته‌ام که از زندگی. مرا بايد در ديگی شعله‌ور بيفکنند! چرا بر اين خاک‌ام؟ احساس می‌کنم که بايد فرياد برآورم، که بايد نعره‌يی سخت زنم که جهان را از سهم بلرزاند. من همچون آذرخشی‌ام که آماده است جهان را به آتش کشد و يکباره در شعله‌های هيچی‌ام فروبلعدش. من مهيبترين موجودِ تاريخ‌ام، وحشِ آخرالزّمان و پر از آتش و تاريکی، از اشتياق و نوميدی. من آن وحش‌ام با نيشخندی کژمژ، ترنجيده تا وهم و فراخيده تا بيکرانگی، هم رويان و هم ميران، خوش معلّق ميانِ اميد به هيچ و نوميدی از همه‌چيز، بارآمده ميانِ عطرها و زهرها، وارفته از عشق و نفرت، کُشته‌ی روشنيها و سايه‌ها. نمادِ من مرگِ روشنی است و شعله‌ی مرگ. اخگرها در من می‌ميرند تنها از آن رو که باز همچون تندر و آذرخش زاده شوند. تاريکیْ خود در من می‌درخشد.

ترجمه از همانجاست.

۱۳۹۶/۰۶/۳۰

اميل سيوران: [از] بر بلنديهای نوميدی (٢)

هيچ چيز مهم نيست. چه مهم تواند بود که می‌رنجم و می‌انديشم؟ حضورم در اين جهان چند زندگی‌ی آرام را خواهد پريشاند و ساده‌دلی‌ی ناآگاهانه و دلپذيرِ ديگران را خواهد برآشفت. گرچه احساس می‌کنم که تراژدی‌ی من بزرگترين تراژدی‌ی تاريخ استبزرگتر از سقوطِ امپراتوريهابا اينهمه از بی‌اهمّيتی‌ی کاملِ خود باخبرم. من مطلقاً قانع شده‌ام که در اين گيتی هيچ‌ام؛ با اينهمه احساس می‌کنم که وجودِ من تنها وجودِ واقعی‌ست. اگر ناچار بودم که ميانِ جهان و خويش يکی را برگزينم، جهان را با روشنيها و قانونهايش پس می‌زدم، بی هراس از اينکه تک‌وتنها در هيچی‌ی مطلق بسُرَم. گرچه زندگی برايم شکنجه است، نمی‌توانم ترک‌اش کنم، زيرا به ارزشهايی مطلق که به نام‌شان خود را قربانی کنم باور ندارم. اگر بنا بود که کاملاً صادق باشم، می‌گفتم که نمی‌دانم چرا زنده‌ام و چرا از زيستن بازنمی‌ايستم. پاسخ چه‌بسا در سرشتِ ناعقلانی‌ی زندگی نهفته باشد که خود را بی دليل ادامه می‌دهد. اگر تنها انگيزه‌های ياوه برای زيستن در کار باشد چه؟ همچنان می‌توان انگيزه خواندشان؟ اين جهان ارزشِ قربانی کردن به نامِ ايده يا باوری را ندارد. امروز چه مايه شادتريم از اين رو که ديگران برای بهروزی و روشنگری‌مان مُرده‌اند؟ بهروزی؟ روشنگری؟ اگر کسی مرده باشد تا بتوانم شاد باشم، از اين هم ناشادتر خواهم بود، زيرا نمی‌خواهم زندگی‌ام را بر گورستانی بنا کنم. لحظه‌هايی هست که برای هر رنجی در تاريخ احساسِ مسئوليت می‌کنم، چون نمی‌توانم بفهمم که چرا برخی به خاطرِ ما خون فشانده‌اند. سترگْ گواژه‌يی می‌شد اگر معلوم‌مان می‌شد که آنان از ما شادتر بوده‌اند. بگذار تاريخ با خاک يکسان شود! چرا خود را به زحمت اندازم؟ بگذار مرگ در نوری مسخره ظاهر شود؛ رنج، کرانمند و ناافشاگر؛ شوق، ناخالص؛ زندگی، عقلانی؛ دُويچِمگوييکِ {ديالکتيکِ} زندگی، منطقی تا که اهريمنی؛ نوميدی، خُرد و جزئی؛ جاودانگی، تنها کلمه‌يی؛ تجربه‌ی هيچی، وهمی؛ بدفرجامی، شوخی‌يی! به جدّ از خود می‌پرسم، معنای اين همه چی‌ست؟ چرا پرسشها پيش کشم، نورها افکنم، يا سايه‌ها ببينم؟ بهتر نمی‌بود اگر در بيکسی‌ی محض اشکهايم را در درياکناری به خاک می‌سپردم؟ امّا من هرگز نَگريسته‌ام، زيرا اشکهايم همواره به انديشه بدل گشته‌اند. و انديشه‌هايم به تلخی‌ی اشک‌اند.

ترجمه از همانجاست.

۱۳۹۶/۰۶/۲۹

اميل سيوران: [از] بر بلنديهای نوميدی

کسانی هستند که مقدّر است از چيزها تنها زهرشان را بچشند، که برايشان هر شگفتی شگفتی‌يی دردناک است و هر تجربه فرصتی نو برای شکنجه. اگر کسی به من می‌گفت که چنان رنجی دليلهای درون‌آختی {ذهنی} دارد، که به خُلقِ خاصِ هر فرد بازمی‌گردد، می‌پرسيدم: آيا سنجيداری برون‌آختی {عينی} برای ارزيابی‌ی رنج در کار است؟ چه کس می‌تواند به‌دقّت بگويد که همسايه‌ام از من بيشتر رنج می‌بَرد يا عيسا بيش از همه‌ی ما رنج بُرد؟ معيارِ برون‌آختی‌يی در کار نيست زيرا رنج را نه بر پايه‌ی انگيزشِ بيرونی يا تحريکِ موضعی‌ی اندامه {ارگانيسم} بلکه تنها چنان می‌توان اندازه گرفت که احساس می‌شود و در آگاهی بازتاب می‌يابد. افسوس، از اين ديدگاه، هيچ پايگانی جای بحث ندارد. هر کس با رنجِ خود به جا می‌ماند، که مطلق و ناکرانمند می‌داندش. چه مايه از رنجِ شخصی‌ی خود می‌کاستيم اگر آن را با همه‌ی رنجهای جهان تاکنون می‌سنجيديم، با وحشت‌آورترين عذابها و دشوارترين شکنجه‌ها، سنگدلانه‌ترين مرگها و دردناکترين خيانتها، همه‌ی آن جذاميها، همه‌ی آنان که زنده۔زنده در آتش سوختند يا از گرسنگی مُردند؟ نه هيچ‌ کس از رنجِ خود برآسايد اگر بينديشد که همه‌مان ميراييم، نه آن کس که رنج می‌برد واقعاً در رنجِ گذشته يا کنونی‌ی ديگران تسلّی‌يی می‌يابد. زيرا در اين جهانِ سازمانمندانه نابسنده و پاره۔پاره، فرد آماده است که پُراپُر بزيد، در اين آرزو که از وجودِ خود مطلقی بسازد. هر وجودِ درون‌آختی برای خود مطلق است. از همين رو هر کس چنان می‌زيد که گويی مرکزِ گيتی يا مرکزِ تاريخ است. پس رنجِ او چه‌گونه می‌توانست که مطلق نباشد؟ من نمی‌توانم رنجِ ديگری را بفهمم تا از رنجِ خود بکاهم. همسنجيها در چنين موردهايی بيربط‌اند، زيرا رنج حالتی درونی‌ست که در آن هيچ چيزِ بيرونی چاره‌گر نمی‌تواند بود.
امّا در تنهايی‌ی رنج امتيازی بزرگ هست. چه می‌شد اگر چهره‌ی هر کس به طورِ بسنده رنجِ او را بيان می‌کرد، اگر کلِ عذابِ درونی‌اش در حالتِ چهره‌اش برون می‌افتاد؟ همچنان می‌توانستيم با هم مراوده‌يی داشته باشيم؟ آيا در اين صورت به هنگامِ سخن گفتن چهره‌مان را با دستان‌مان نمی‌پوشانديم؟ زندگی واقعاً ناممکن می‌شد اگر بيکرانگی‌ی احساسهايی که در دلِ خود نگاه می‌داريم پُراپُر در خطوطِ چهره‌مان به بيان درمی‌آمد.
هيچ کس نمی‌يارست که در آينه به خود بنگرد، زيرا در خطوطِ چهره‌اش تصويری گروتسک و تراژيک با لکها و ردهای خون، زخمهايی که نمی‌توان شفاشان بخشيد، و جريانهای بی‌امانِ اشک می‌آميخت. شِکوهی هوسناک در دل‌ام می‌آمد اگر آتشفشانی از خون می‌توانستم ديد، طغيانی به سرخی‌ی آتش و به سوزانی‌ی نوميدی، بَرزَده در دلِ هارمونی‌ی آسوده و سطحی‌ی زندگی‌ی هرروزه، يا اگر همه‌ی زخمهای پنهان‌مان را باز می‌توانستم ديد، همچنان که برای هميشه از ما طغيانی خونين می‌سازند. تنها اينگونه می‌بود که امتيازِ تنهايی را به‌راستی می‌فهميديم و ارج می‌نهاديم، که رنج‌مان را ساکت می‌کند و دسترس‌ناپذيرش می‌سازد. شرنگی که از رنج برمی‌آمد، همچنان که از آتشفشانِ هستی‌مان فوران می‌کرد، بسنده می‌بود تا کلِ جهان را در طغيانی خونين زهرآگين کند. شرنگِ بسيار، زهرِ بسيار، در رنج هست.

ترجمه از اينجاست:
E. M. Cioran, On the Heights of Despair, translated by Ilinca Zarifopol-Johnston, The University of Chicago Press, 1992.

پی‌نوشت. نمی‌گويد مقدّر است «که تنها چيزهای زهرآگين را بچشند»، می‌گويد مقدّر است «که از چيزها تنها زهرشان را بچشند»... معنايش را می‌فهمند؟

۱۳۹۶/۰۵/۲۹

«نگران به دخترانِ آسمان»

يک شبِ سردِ زمستانی؛ از آغاز تا پايان بادِ بی‌امان می‌توفد.
(هنوز) سوگوار نيست؛ انگار در ابتدای درکِ فاجعه‌يی، بهت‌زده است. در خلسه‌يی هيپنوتيک، يادش می‌آيد از «سبزی‌ی ديگرسانِ هر بهار»؛ از «سياهی‌ی ديگرسانِ هر شب»، از «سرمای ديگرسانِ هر زمستان» می‌گويد.
در شگفت است که زمستان چه‌گونه خواهد بود؛ باورش نشده، نمی‌شود، که زمستانْ پيشنون فرارسيده.

***

در شگفت‌ام که زمستان چه‌سان خواهد بود
با بهاری که هرگز نخواهم‌اش ديد
در شگفت‌ام که شب چه‌سان خواهد بود
با روزی که هرگز نخواهم‌اش ديد

در شگفت‌ام که زندگی چه‌سان خواهد بود
با نوری که هرگز نخواهم‌اش ديد
در شگفت‌ام که زندگی چه‌سان خواهد بود
با دردی که جاودانه می‌پايد

هر شب سياهی‌يی ديگرسان در کار است
هر شب با خود می‌گويم که کاش برمی‌گشتم
به آن زمان که سواری می‌کردم
در ميانِ جنگلهای کهن

هر زمستان سرمايی ديگرسان در کار است
هر زمستان احساس می‌کنم که بسيار پيرم
آنچنان پير که شب
آنچنان پير که سرمای سهمگين

در شگفت‌ام که زندگی چه‌سان خواهد بود
با مرگی که هرگز نخواهم‌اش ديد
در شگفت‌ام که چرا زندگی بايد
زندگی‌يی باشد که جاودانه می‌پايد

وارگ ويکرنس

***
 
زمستانِ هشتادونه بود. تمامِ روز به نقطه‌يی خيره مانده بودم.
 

۱۳۹۶/۰۵/۲۳

ليلی گلستان پدرش را «بداخلاق» و «تحقيرکننده» و «سلطه‌جو» خوانده. سايتِ ميدان متنی منتشر کرده که در بخشی از آن آمده:
در جامعه‌ای عمیقا پدرسالار زنی ۷۰ و چند ساله که تا سی سالگی مقابل پدرش لکنت زبان داشته، این پدر ۹۰ و چند ساله را زیر سوال می‌برد. ابراهیم گلستان را، کسی را [که] به اعتبار چند کتاب و فیلم موفق، نیم قرن است خیلی بهتر از منتقدان فیسبوکی در مقام طعن و لعن همگان نشسته و خیلی‌ها هم هنوز برای این تبختر او کف می‌زنند. سست کردن اقتدار ابراهیم گلستان ظرفیتی رهایی‌بخش، ولو ناچیز، ندارد؟
تصوّرش نبايد دشوار باشد که در اين «جامعه‌ی عميقاً پدرسالار»، اگر مردِ هفتادوچندساله‌يی بر صحنه‌يی همگانی مادرِ نودوچندساله‌اش را «بداخلاق» و «تحقيرکننده» و «سلطه‌جو» بخواند، «ناسپاس» و «بی‌شرم» و «بی‌غيرت» خوانده خواهد شد و بايد با آبروی اخلاقی‌ی خود برای هميشه خداحافظی کند.
ترشيدگی‌ی خنده‌ناکِ اخلاقِ خوش‌خويی و فروتنی و فرسودگی‌ی غمناکِ «رهايی» به کنار.

۱۳۹۶/۰۴/۲۲

«نه بر، نه بحرِ بيکران»

پس از مدّتها، باز با SLEEP به خواب رفتم و باز با Return 2 افتادم در درّه‌ی اشکها.

دوباره بهارِ ۹۰ بود و خوابِ جاهايی را ديدم که آن سال نديده بودم.

۱۳۹۶/۰۴/۰۸

هيلدگاردِ بينگنی: درباره‌ی آميزش

آن زمان که زنی با مردی عشقبازی می‌کند، حسّی از گرما در مغزِ او، که لذّتِ حسّانی {شهوانی} به دنبال دارد، طعمِ آن لذّت را در هنگامِ عمل منتقل می‌کند و آبِ پشتِ مرد را برمی‌آورد. و آن زمان که آبِ پشت به جای خود ريخته شد، آن گرمای تند که از مغزِ زن فرود می‌آيد آبِ پشت را به خود می‌کشد و نگاه‌اش می‌دارد، و ديری نمی‌گذرد که اندامهای جنسی‌ی زن می‌تَرَنجند {منقبض می‌شوند} و همه‌ی آن بخشها که در زمانِ قاعدگی آماده‌ی باز شدن‌اند اکنون بسته می‌شوند، به همان شيوه که مردی نيرومند چيزی را در حصارِ مشتِ خود نگاه تواند داشت.
گفته می‌شود که اين قطعه، از کتابِ علّتها و علاجها، نخستين توصيفِ نوشته‌شده [و، لابد، بازمانده] از ارگاسمِ زنانه است. بريده‌های بلندتری از متن در موضوعِ «فيزيولوژی‌ی زنان» در کتابِ زنان و نوشتن در اروپای ميان‌سده‌ای آمده است. عنوانِ اين پُست برگرفته از عنوانِ قطعه در همين کتاب است.

۱۳۹۶/۰۳/۲۰

«در نيمه‌راهِ زندگی خود را در جنگلی تاريک يافتم...»

می‌گفتم که برای من همه‌چيز تازه آغاز شده، يا اينکه همه‌چيز پايان گرفته است. هنوز هيچ‌چيز نديده‌ام، يا اينکه هيچ‌چيز نمانده است که نديده باشم. ميانِ اين دو احساس در رفت‌وآمدم، و تکان‌دهنده است که می‌بينم (چه‌بسا) درست در ميانه‌ی زندگی‌ام.
بعدتر فکر کردم: شايد ميانه درست نامِ نقطه‌يی باشد که همه‌چيز در آنجا پايان می‌گيرد و همه‌چيز در آنجا آغاز می‌شود.

۱۳۹۶/۰۲/۲۱

بدبينی‌ی کيهانی

آرام‌آرام و تکّه‌تکّه، بدبينی‌ی کيهانی[Cosmic Pessimism]ی يوجين تکر را می‌خوانم. اين ترجمه‌يی‌ست از نخستين تکّه‌ی اين کتاب، با گوشی به يکی از ترانه‌های اين شبهايم.

محکوم‌ايم. بدبينی برِ شبانه‌ی انديشه است، ملودرامِ بيهودگی‌ی مغز، شعری نوشته در گورستانِ فلسفه. بدبينی شکستِ ليريکِ انديشِشِ فلسفی است و هر تلاشی برای انديشه‌ی روشن و همدوس {منسجم}، ترشروی و غوته‌ور در شادی‌ی بيهودگی‌ی خويش. بدبينی در عبارتهای مسخره و کوتاهِ «هرگز موفّق نخواهيم شد»، يا، به‌سادگی، «محکوم‌ايم»، بيش از هر زمانِ ديگر به استدلالِ فلسفی نزديک می‌شود. هر کوششی محکوم به شکست [است]، هر فراآخته‌يی {پروژه‌يی} محکوم به ناکاملی، هر زندگی‌يی محکوم به زيسته نشدن، هر انديشه‌يی محکوم به انديشيده نشدن.

بدبينی پست‌ترين شکلِ فلسفه است، اغلبْ خوارداشته‌شده و کنارگذاشته‌شده، علامتِ {سمپتومِ} رويکردی بد و بس. هيچ‌کس هرگز به بدبينی نياز ندارد، به همان شيوه که به خوشبينی نياز دارد تا به سوی بلنديها برانگيزانَدَش و برخيزد، به همان شيوه که به نقدِ سازنده، پند و بازخورد، کتابهای الهامبخش يا تشويق نياز دارد. هيچ‌کس به بدبينی نياز ندارد (گرچه دوست دارم ايده‌ی خودياريگری‌ی بدبينانه را به پندار آورم). هيچ‌کس به بدبينی نياز ندارد، و با اينهمه هرکس—بی استثنا—در نقطه‌يی از زندگی‌اش، ناچار بوده با بدبينی روبرو شود، اگر نه همچون فلسفه‌يی همچون شِکوِه‌يی—از خودش يا ديگران، از دوروبرش يا زندگی‌اش، از حال‌وروزِ چيزها يا جهان به طورِ کلّی.

رستگاری‌ی اندکی برای بدبينی در کار است، و نه هيچ جايزه‌ی جبرانی‌يی. سرانجام، بدبينی از همه‌چيز و از خودش خسته است. بدبينی شکلِ فلسفی‌ی سرخوردگی‌ست—سرخوردگی همچون سرايش،* سرودی، ذِکری، آوازی تنها و تک‌صدايی که وسعتِ اُنسِ** پيرامون‌اش ناچيزش ساخته است.

* بازی‌ی زبانی با کلمه‌های disenchantment و chanting
** yintimate immensit. از پیِ «اُنس» و «خلوتِ اُنس» [آشوری] برای yintimac.

۱۳۹۶/۰۱/۲۷

يک سالی می‌شود از زمانی که يکباره، به معجزه‌ی مستی‌يی شايد، ديدم او را بخشيده‌ام. و بخشيدنِ او، برای من، يعنی از داوری کردنِ گفته‌ها و کرده‌هايش دست کشيدن، تاريخِ مشترک را به دادگاهی ذهنی نبردن و آنجا فيصله ندادن، بيگناهی‌ی طبيعت را به او بازگرداندن—منظورم گناهکار شمردن و ديگر کفّاره نخواستن نيست.
گاهی از خودم می‌پرسم: خودم را هم بخشيده‌ام؟ او هم مرا بخشيده؟

زيرا در دادن است
که می‌گيريم.
در بخشيدن است
که بخشيده می‌شويم.

۱۳۹۶/۰۱/۱۴

Deathcade

نيمه‌شبِ چاردهِ فروردين.

مخدّرِ ضروری، درست در شبی که بايد، از راه رسيد: از «برفِ فوْريه» تا «بچّه‌های مُرده».

«دهه‌ی مرگ»‌شان (تصادفاً) روی دهه‌ی مرگ‌ام افتاده بوده.

۱۳۹۶/۰۱/۱۰

نيچه: آنک انسان، «چرا چنين خردمندم»، ٣

اين را امتيازی بزرگ می‌بينم که چنين پدری داشته‌ام: دهقانانی که پيش‌شان وعظ می‌گفتزيرا او، پس از آنکه چند سالی در دربارِ آلتن‌بورگ زندگی کرده بود، واپسين سالهايش را واعظ بودمی‌گفتند که فرشته هم بايد چنين سروشکلی داشته باشد. — و بدين‌سان به پُرسمانِ نژاد می‌رسم. من يک بزرگ‌زاده‌ی لهستانی‌ی اصيل‌ام که به يک قطره خونِ فاسد هم، دستکم به خونِ آلمانی، آلوده نيست. هرگاه ژرفترين پادنهادم را، پستی‌ی بی‌اندازه‌ی غريزه‌ها را، می‌جويم، همواره مادر و خواهرم را می‌يابم، — با چنين بی‌سروپاهايی خويشاوندم انگاشتن کفر به خدايانگی‌ام باشد. رفتاری که از مادر و خواهرم می‌بينم، تا بدين لحظه، مرا به وحشتی ناگفتنی درمی‌اندازد: اينجا ماشينِ دوزخی‌ی فرساخته‌يی در حالِ کار است، با استواری‌ی لغزش‌ناپذير در پیِ آن لحظه که به خونين شيوه زخم‌ام بتوان زد — در والاترين لحظه‌هايم،... زيرا در اين هنگام هيچ نيرويی نيست که در برابرِ اين کرمهای زهرآگين ايستادگی کند... همجواری‌ی فيزيولوژيکْ چنين ناهماهنگی‌ی از پيش مستقرّی [disharmonia praestabilita] را شدنی می‌سازد... امّا اعتراف می‌کنم، که ژرفترين ايرادِ «بازگشتِ جاويد»، انديشه‌ی به‌راستی پرتگاهی‌ی من، همواره مادر و خواهر[م]اند. — امّا من به عنوانِ لهستانی نيز نيامانندی [Atavismus]يی هولناک‌ام. بايستی سده‌ها پس رفت تا اين شريفترين نژادِ روی زمين را با آنهمه غريزه‌پاکی، چنانکه من بازمی‌نمايم، پيدا کرد. در برابرِ هرآنچه امروزه اشرافيت نام دارد، احساسِ بلندپايه‌يی از جُداسانی دارم، — به قيصرِ جوانِ آلمان افتخار ندهم که درشکه‌رانِ من باشد. با سپاسداری‌ی ژرف اعتراف می‌کنم که تنها يک مورد وجود دارد که در آن همتايم را به رسميت می‌شناسم. خانمِ کوزيما واگنر از هر نظر شريفترين سرشت است؛ و برای آنکه چيزی را کم نگفته باشم، می‌گويم که ريشارت واگنر که از هر نظر خويشاوندترين کس‌ام بود... باقی سکوت است... همه‌ی برداشتهای حاکم درباره‌ی درجه‌های خويشاوندی ياوگی‌يی فيزيولوژيک‌اند، که رودست ندارند. امروز نيز پاپ در کارِ تجارتِ همين ياوگی‌ست. آدمی با پدر۔مادرش کمترين خويشاوندی را دارد: آشکارترين نشانه‌ی پستی‌ست که خويشاوندِ پدر۔مادرش باشد. سرشتهای والاتر خاستگاهی بی‌نهايت دورتر در پسِ خود دارند، می‌بايد که در پی‌شان ديرترين زمان به گرد آوردن و پس‌انداز کردن و انباشتن گذشته باشد. فردهای بزرگ کهنسالترينهايند: نمی‌فهمم، امّا ژوليوس سزار می‌توانست پدرِ من باشد—يا اسکندر، اين ديونيزوسِ مجسّم... در اين لحظه، که اين را می‌نويسم، پُست برايم سرِ ديونيزوسی را می‌آورد...

ترجمه از اينجاست.

۱۳۹۶/۰۱/۰۲

Time Passing

چون جايی از خيال‌ام می‌گذرد که کسی در آن نيست، که کسی نمی‌بيندش، در جايگاهِ آن که می‌بيندش، يکباره نا۔کس می‌شوم. خلسه‌ی خيال‌ام نه تنها از کششِ جاهای بی‌کس که همچنين از کششِ نا۔کسی‌ست.

۱۳۹۵/۱۲/۱۹

از ميانه‌ی زمستان، با چند بارشِ سنگينِ برف، و يک دوره‌ی چندروزه‌ی تب و بيماری، حال‌ام دگرگون شده؛ نمی‌خواهم برگردم به حالی که داشتم، و همين‌جا خوب‌ام. به اندازه‌ی کافی، و شايد بيش از اندازه‌ی کافی، خوب‌ام. نمی‌دانم دوروبرم چه خبر است، نمی‌خواهم بدانممدّتهاست که خبر نمی‌خوانم، و، بهتر از آن، چشم‌ام به «تحليل»های اين و آن نمی‌افتد. غمی ندارم مگر همجواری با خانواده و وسواسی که گاه دوباره آزارناک می‌شود و سردرد می‌آورد.

امشب به سرم زد که ساعت‌شنی‌يی بخرم.

۱۳۹۵/۱۲/۰۷

همچنانکه گوش‌اش می‌دادم، خيالی بافتم: زمستانی چنان خوب، که بتوان رفتن‌اش را نيز جشن گرفتجشنی نه برای آمدنِ بهار، جشنی به‌رغمِ آمدنِ بهار.
«امّا حسرتهايی در دل‌ام پرسه می‌زنند»؟باشد؛ چرا آنها ميهمانِ، و چه‌بسا ميزبانِ، اين جشن نباشند؟

۱۳۹۵/۱۱/۲۳

درباره‌ی (واژه‌ی) «جنسيت‌زده»

واژه‌ی ناخوش و پريشانِ «جنسيت‌زده» را نمی‌دانم چه کسی برای نخستين بار ساخته و به زبانِ فارسی درآورده، امّا به نظر می‌رسد که بی‌بی‌سی‌ی فارسی پس از «مجموعه مطالبِ» کذايی‌اش سهمِ چشمگيری در رواجِ آن داشته است. به هر رو، به نظرم می‌رسد که، تا دير نشده، بايد در برابرش مقاومت کرد. «سکسيست» از روی مدلِ «راسيست» ساخته شده، و اگر اين‌يک «نژادپرست» باشد (که به نظرم برابرِ بی‌اشکالی‌ست)، آن‌يک چيزی مانندِ «جنس‌پرست» خواهد بود. پسوند‌گونه‌ی «۔زده» يکباره بيربط است: دهخدا گزارش می‌دهد که «زده» را «چون ترکيب کنند با لفظِ ديگر معنی‌ی بسيار دهد»، و به نظر می‌رسد که در «جنسيت‌زده» قرار است نشانگرِ آسيب‌خوردگی يا تأثيرپذيرفتگی‌ی زيادی از چيزی، در اينجا «جنسيت»، باشد—گويی مسئله بر سرِ کم و زيادِ ماجراست، و شايستگی‌ی «اعتدال» و ميانه‌روی! وانگهی، خودِ «جنسيت» در فارسی اغلب برای «جندر» به کار می‌رود و گهگاه برای «سکسوآليته»: ابهامی که مسئله‌ساز است و فکرآشوب، به‌ويژه در کاربردِ نخستينِ آن، زيرا «جندر» مفهومی‌ست جدا از «سکس»—حتّا آنجا که ميان‌شان پيوندی/نسبتی برقرار می‌شود—و مايه‌ی آشفتگی‌ست که برابرِ فارسی‌ی آن‌يک از روی برابرِ فارسی‌ی اين‌يک، يعنی «جنس»، ساخته شود—در واقع، اگر «سکسوآل» برابرِ «جنسی» باشد، منطقی خواهد بود که «جنسيت» برابرِ «سکسوآليته» باشد، نه «جندر». در هر حال، «سکسيسم» با «سکس» سروکار دارد، نه با «سکسوآليته»: تبعيض/پيشداوری بر پايه‌ی جنس است. و روشن است که اين تبعيض می‌تواند در، برای مثال، نقشهای ژانه‌ای [gender roles] نيز جلوه‌گر شود، امّا مفهومِ پايه‌ای همچنان «سکس» است، نه «جندر».

۱۳۹۵/۱۰/۲۹

«شاهزاده‌ی يأس»

يکباره، چه‌بسا شوپن چيزی باشد ميانِ اين و آن.

انگار که از دوستار و رفته‌يی، پس از ديری بی‌خبری، يکباره عکسِ تازه‌يی ديده باشم. خشک‌ام زد.