۱۳۹۶/۰۹/۱۹

[ضرب‌المثلِ خودساخته در ستايشِ بيکاری]

بخت ندارد آن که وخت ندارد.

«وقت»، يا، چنانکه تلفّظِ کلمه در فارسی پيش می‌نهد، «وخت»، بر طبقِ حيدری ملايری، کلمه‌يی فارسی‌ست و «بخت» و «بخش» شکلهای ديگری از همان‌اند.

از گفت‌وگوی يک ميزانتروپ و يک فمينيست

- بايد گريخت از آينده‌يی که «زن» باشد.
- امّا اين بسيار زن‌بيزارانه است!
- همينطور است. متأسّفانه من هم مثلِ شما فکر می‌کنم که زنان نيز انسان‌اند.

[شايد:] از هيپنوتيکِ موسيقی

معمول است که در برخورد با نمونه‌يی از موسيقی‌ی تکرارگرانه، از نوعِ مينيماليستی يا جز آن، از جايی به بعد از آن نوعی موسيقی‌ی پسزمينه بسازند چرا که به آن عادت می‌کنند و از تکرارها نتيجه می‌گيرند، پيشبينی می‌کنند، که چيزِ «تازه»يی در ادامه‌اش نخواهند شنيد. امّا چنين موسيقی‌يی، اگر خوب باشد، درست زمانی کار خواهد کرد که گوشها را چنان به آن دوخته باشند که چشمها را به حرکتِ تکرارشونده‌ی يک آونگ.

پی‌نوشت. شايد نيچه به توانشِ هيپنوتيکِ تکرار در موسيقی نظر داشته باشد آنجا که، در پاره‌ی ۱ از فتادِ واگنر، می‌نويسد: «[واگنر] بی‌ادب‌ترين نابغه‌ی جهان بود (واگنر چنان با ما رفتار می‌کند که گويی ـــ ـــ، او يک چيز را آن‌قدر می‌گويد، که درمانيم، ـــ که باورش کنيم)». کمی بعد، در پاره‌ی ۵، او واگنر را «استادِ ترفندهای هيپنوتيک» می‌خوانَد. شرحی از سرشتِ هيپنوتيکِ موسيقی‌ی واگنر را در پاره‌ی ۸٣۹ از اراده به قدرت نيز می‌توان يافت.

۱۳۹۶/۰۹/۱۸

نارگاروت: گهگاه او که در خواب است

گهگاه او که در خواب است، دلِ آن ندارم که خسته شوم، زيرا در مرگ زمانِ کافی هست تا برآسايم.
نگاههايم بر او می‌افتند و انديشه‌هايم می‌آغازند به رفتن از راههای نو...

گهگاه او که در خواب است به رؤياهايی می‌انديشم،
که خود در خواب آرام‌اش نمی‌دهند.
گهگاه او که در خواب است سايه‌ها را می‌بينم،
که از پسِ پلکهايش می‌شکارندش.
گهگاه او که در خواب است باران را فرامی‌خوانم،
که نرم بر او فرومی‌بارد.
گهگاه او که در خواب است، زان‌پس بر چهره‌اش می‌چکد،
تا چشمهای خون‌گريسته‌اش را خنک کند.
گهگاه او که در خواب است تاکِ وحشی خشّ‌وخش می‌کند،
و پيچکِ وحشی می‌پوشانَدش.
گهگاه او که در خواب است،
گلهای ستاره‌ای‌ی آبی بر دل‌اش می‌نهم.
گهگاه او که در خواب است من آن باران‌ام،
که بر او فرومی‌بارد.
و گهگاه او که در خواب است،
مويش بوی برگهای تازه افتاده می‌دهد.
گهگاه او که در خواب است باران همچنان می‌بارد،
و بدين‌سان او نياز به گريستن ندارد.
گهگاه او که در خواب است برگها همچنان می‌افتند،
و بدين‌سان او نياز به افتادن ندارد.
گهگاه او که در خواب است به آن دريا می‌انديشم،
که قدرت دارد، امّا رحم نمی‌شناسد.
گهگاه او که در خواب است زان‌پس يکی آذرخش لبخندی می‌گشايد،
که (شايد) سرانجام نويدِ آرامش دهد.

از آلبومِ دلدارِ باران [+، +]

۱۳۹۶/۰۹/۰۴

خواب ديدم که مُرده‌اند: يک دوست، خواهرم، و خواهرِ يک دوستِ ديگر. و هر سه يکی بودند.
بيدار که شدم غرقِ اشک بودم و از بالا صدای کوبيدن می‌آمد.

۱۳۹۶/۰۹/۰۳

درباره‌ی HIP: پيشنويسِ چند پنداره برای گسترش يا بازبينی‌ی بعدی

هر ترجمه، از زبانی آغازين به زبانی فرجامين، تجربه‌يی‌ست از کشاکش ميانِ آشنا کردنِ امرِ بيگانه و آشنا کردنْ ـــ مخاطب را ـــ با امرِ بيگانه.
امّا اين کشاکشی‌ست در دلِ هر تمرينِ شناساندنِ آغازِ ناشناخته: HIP، برای مثال، همچون رويکردِ سرشت‌نمای جنبشِ موسيقی‌ی آغازين، شايد با همين مسئله سروکار داشته باشد اگر در بن‌اش اين آگاهی را بيابيم که موسيقی در دوره‌های گوناگونِ تاريخی، حتّا موسيقی‌ی دوره‌های کلاسيک و رمانتيک، نه به يک زبانِ استانده [standard]ی «جهانی»، آنچنان که جريانِ اصلی‌ی «موسيقی‌ی کلاسيک» کمابيش فرض می‌گيرد، بلکه به زبانهای گو «محلّی»ی گوناگونی نوشته می‌شود که در دوره‌های سپسين به زبانهای بيگانه و هم منقرض‌شده و «باستانی» بدل می‌شوند، و هر تفسيرِ درست نخست بر ترجمه‌يی بنا می‌شود که «مأمورِ ظاهر» است.

***

هوادارانِ HIP اغلب متّهم شده‌اند به اين که، به رغمِ جنونِ دقّت، نشانی از «ذوق» و «زيبايی» و «ظرافت» در اجراهايشان نيست، که نسخه‌هايی «سرد» و «بيروح» و حتّا «ناانسانی» از قطعه‌های موسيقی پيش می‌نهند (برخی اين نسخه‌ها را، به‌ريشخند، به نسخه‌های MIDI همانند می‌کنند)، که، در يک کلمه، موسيقی را تباه می‌کنند. پيروِ همسنجی‌ی ترجمه و اجرای موسيقی، می‌توان يادِ نقدهای معمول بر يکی از مترجمانِ فارسی نيفتاد؟ ميرشمس‌الدّين اديب‌سلطانی در پيشگفتارش بر منطقِ ارسطو می‌نويسد:
ما بر آنيم که ترجمه‌ی دقيق خودبخود زيبا است؛ از اينرو کوشش افزونه‌ای برای «زيباسازی» جمله‌های ارسطو انجام نگرفته است: هيچ‌چيز رايگان نيست: يک ترجمه‌ی «زيبا» توانستنی است ناگزير شود بهايی برای زيبايی خود بپردازد و توانستنی است ناچار شود مبلغ آن را از حساب دقّت خود برداشت کند.
در اينجا جمله‌ای از رولان کايّوآ (Roland Caillois) از مترجمان اسپينوزا (از لاتين به فرانسه) را به فارسی برمی‌گردانيم: «من اِلِگانْس را قربانی روشنی کرده‌ام، چنانکه در يک ترجمه‌ی فلسفی قاعده همين است (در جايی که وانگهی، اين روشنی است که زيبا است).»
«دقيق خودبخود زيباست»: تا آنجا که مسئله بر سرِ رويکرد به اجرای موسيقی (و نه رپرتوآرش) باشد، آن را بايد از آرمانهای زيباحسّيکِ [aesthetics] بنيادينِ جنبشِ موسيقی‌ی آغازين خواند ـــ هم اگر به روش‌شناسی‌ی اين جنبش برای دستيابی به دقّتِ تاريخی بدگمان باشيم. در واقع، بازيابی‌ی موسيقی‌ی ازدست‌رفته به خودی‌ی خود چندان بی‌پيشينه نيست. پرآوازه‌ترين نمونه شايد احيای موسيقی‌ی يوهان زباستيان باخ به دستِ مندلسزون در سده‌ی نوزدهم باشد، در دورانی که باخ آهنگسازی ازمُدافتاده و کمابيش فراموشيده بود. با اينهمه، زمانی که مندلسزون پاسيونِ متّا را اجرا کرد، «کوششِ افزونه»يی برای «زيباسازی»ی موسيقی‌ی باخ کرد: کوتاه‌اش کرد، در ارکستراسيونِ آن تا سرحدِ به‌کارگيری‌ی يک پيانو دست برد، گروههای کُرِ غول‌پيکر به کار گرفت، و غيره. برای مندلسزون، باززنده‌سازی‌ی باخ برابر با بازآرايی‌ی موسيقی‌ی او بر پايه‌ی معيارهای ذوقی و زيباحسّيکِ همروزگارانِ خودش بود.

***

پيانو «جهانی» شد و هارپسيکورد منقرض (هارپسيکورد، البته، مانندِ بسياری از سازهای موسيقی‌ی آغازين، مدّتهاست که احيا شده و، بيرون از اين جنبش، آهنگسازانِ مدرن هم سراغِ آن می‌روند ـــ امّا باززنده‌سازی‌ی هر چيز خود نشانگرِ مرگِ آن است): اينک می‌توان پرسيد که «جهانی» شدنِ پيانو چه نسبتی با همزمانی‌ی شکلگيری و فرگشتِ آن با پيشرفت‌باوری و جهانی‌باوری‌ی روشنگری دارد به جای آن که ريشه در ويژگيهای آهنجيده «موسيقايی»‌ی پيانو داشته باشد، و می‌توان پرسيد که آيا تفسير۔ترجمه‌ی جنبشِ موسيقی‌ی آغازين از موسيقی‌ی عصرِ روشنگری، کوشش برای بازيابی‌ی اجرای آن در شکلِ خاستگاهی‌اش، پارادَخشيکانه [paradoxically]، آزادسازی‌ی مُرده‌ريگِ روشنگری از خود۔اندريافتِ روشنگری نيست به جای آن که واپسگرايی‌يی بی‌غرض، بازگشتی ساده به رسم‌وراهِ عصری درگذشته، باشد؟ آيا، به يک معنای ريشه‌ای، نمی‌تواند حق با منتقدانِ HIP باشد زمانی که «اصالتِ» اجراهای موسيقی‌ی پس از باروک به دستِ گروههای موسيقی‌ی آغازين را به پرسش می‌کشند ـــ تنها اين که، شايد اين ديگر يک نقد نباشد؟

۱۳۹۶/۰۹/۰۲

بورتْسوم: طلسمِ سياهِ ويرانی

بشنويد صدای شمشيرم را
... در ساختنِ
طلسم‌ام
کلمه به کلمه
دامْکونا، ايفْتْراگا
شِب نيگورِپور، دافاسْت
تراژدی‌ی جهان در ميهمانی‌ام سِرو می‌شود

وارگ ويکرنس [+، +]

کلمه‌های سطرهای پنجم و ششم (که اينجا حرفنويسی شده‌اند)، به گفته‌ی ويکرنس، «هيچ معنايی ندارد. صرفاً قرار است «طلسم»ای باشد که جهان را چنان که می‌شناسيم ويران می‌کند... و آن را در «بورتسوم» (تاريکی) می‌پوشاند».

۱۳۹۶/۰۹/۰۱

واگنر: ملودرام

آه ای دردآگين،
بخششگرانه روی آر،
بر من در اين تنگی.

تيغ در دل،
با هزار درد،
درنگری مرگِ پسرت را.

بنگری به پدر،
و آهها برآری
ز تنگی‌ی او و خويش.

کی‌ست که احساس کند،
درد در استخوان‌ام
چه‌سان جان‌ام می‌کاهد؟
تو می‌دانی و بس، تنها تو و بس،
کاين بينوا دل‌ام چرا بسهمد،
چرا بلرزد، چه را آرزو برد!

سوی هرکجا روم،
چه دردی، چه دردی، چه دردی
آيد در اين سينه‌ام!
آه، هنوز تنها نشده،
می‌گريم، می‌گريم، می‌گريم،
دل در برم درشکند.

گلدانهای پای پنجره‌ام را
با اشکهايم آب دادم، آوخ!
سحرگاهان که چيدم
برايت اين گلها را.

صبحدم که خورشيد
در اتاق‌ام روشنايی می‌داد،
در بسترم
زار نشسته بودم.

ياری‌ام کن! بِرهان مرا از ننگ و مرگ!
آه ای دردآگين،
بخششگرانه روی آر،
بر من در اين تنگی!

از هفت هَمنِهِش برای فاؤستِ گوته
موسيقی: ريشارت واگنر
شعر: يوهان ولفگانگ فُن گوته

۱۳۹۶/۰۸/۲۹

جاندار و بيجان: در پيرامونِ توصيف

در فارسی‌ی (دستکم) امروزين، زمانی که می‌خواهند صفتی به چيزها بدهند پسوندی مانندِ «ـانه» يا «ـی» به آن می‌چسبانند (گمان می‌رود که اگر نچسبانند کلام‌شان طنينِ نابجا شاعرانه‌يی پيدا می‌کند). «انسانِ سرخوش»، امّا «نگاهِ سرخوشانه» (يعنی، نگاهی که متعلّق به سرخوشان است نه اينکه خودش سرخوش باشد). همچنين، «انديشمندِ کمونيست»، امّا «انديشه‌ی کمونيستی». کنجکاوم بدانم که در زبان يا زبانهای ديگری نيز اين تمايزگذاری هست يا که نه.
نگاه و انديشه نيز به شيوه‌ی خود جان دارند. ندارند؟

اصلِ يادداشت قديمی‌ست. يادآورش پُستِ پيشين بود. شک داشتم بر سرِ «سبکسرانه‌ترينِ پاسخها» و «سبکسرترينِ پاسخها».

۱۳۹۶/۰۸/۲۸

يوجين تکر: ترانه‌ی اندوه

نيچه يک بار، همچنان که درباره‌ی بدبينی نظر می‌داد، شوپنهاؤر را برای بيش از اندازه سبک گرفتنِ چيزها سرزنش کرد. او می‌نويسد: «شوپنهاؤر، گرچه بدبين [بود]، واقعاً ـــ فلوت می‌نواخت. هر روز، پس از غذا: دراين‌باره زندگينامه‌اش را بايد خواند. و در ضمن: يک بدبين، کسی که خدا و جهان را انکار می‌کند امّا در برابرِ اخلاق درنگ می‌کند ـــ که به اخلاق آری می‌گويد و فلوت می‌نوازد... چی؟ اين واقعاً ـــ بدبين است؟»
می‌دانيم که شوپنهاؤر دارنده‌ی مجموعه‌يی از سازها بود، و نيز می‌دانيم که نيچه خود آهنگسازی می‌کرد. دليلی وجود ندارد که فکر کنيم که يکی از اين دو موسيقی را از جمهوری‌ی فلسفه دور می‌رانْد.
امّا طعنه‌های نيچه به شوپنهاؤر همان قدر درباره‌ی موسيقی‌اند که درباره‌ی بدبينی‌اند. برای بدبينی که به همه‌چيز نه می‌گويد و با اين حال در موسيقی تسلّی می‌يابد، نه‌گويی‌ی بدبينی تنها شيوه‌يی نزار از آری گفتن تواند بود ـــ گرانبارترين گزاره سستی‌گرفته از سبکسرترينِ پاسخها. کمترين کاری که شوپنهاؤر می‌توانست بکند نواختنِ کنترباس است.
من چندان هوادارِ فلوت، يا، راست‌اش، سازهای بادی به طورِ کلّی، نيستم. امّا آنچه نيچه می‌فراموشد نقشی‌ست که فلوت از نظرِ تاريخی در تراژدی‌ی يونانی بازی کرده است. در تراژدی، فلوت (آؤلُس) نه سازِ سبکسری و شادی بلکه سازِ تنهايی و اندوه است. آؤلُسِ يونانی نه تنها غمِ دست‌رفتِ [= فقدانِ] تراژيک را بيان می‌کند، بلکه به شيوه‌يی چنين می‌کند که گريستن و ترانه خواندن را از يکديگر جدايی‌ناپذير می‌سازد. دانش‌پژوهانِ تراژدی‌ی يونانی زيرِ عنوانِ «آوازِ سوگوار» از آن ياد می‌کنند. جدا از آيينهای شهری‌ی رسمی‌ترِ سوگواری‌ی خاکسپارانه، آوازِ سوگوارِ تراژدی‌ی يونانی پيوسته سرِ آن دارد که ترانه را در شيون محو کند، موسيقی را در ناله، و آواز را در پاد۔موسيقی‌يی بُن‌آغازين و ازهم‌گسيخته. آوازِ سوگوار همه‌ی شکلهای رنج را بازمی‌نماياند ـــ اشک، گريستن، هق هق برآوردن، شيون کردن، ناليدن، و تشنّجهای انديشه فروکاسته به فهم‌ناپذيری‌يی اساسی.
آيا شوپنهاؤر را از نيچه رهانده‌ايم؟ شايد نه. شايد شوپنهاؤر فلوت می‌نواخت تا کارکردِ واقعی‌ی آوازِ سوگوار را به خود يادآوری کند ـــ اندوه، آه، و ناله‌يی که از موسيقی تمييزناپذيرش ساخته‌اند، فروپاشی‌ی انسانی به ناانسانی. بالاترين ناکامی‌ی بدبينی.

از بدبينی‌ی کيهانی. «آواز» را، به پيشنهادِ حيدری ملايری، (تنها) برای voice به کار برده‌ام.
گفت‌آورد از نيچه از آنسوی خير و شرّ (آشوری: فراسوی نيک و بد) است، پاره‌ی ۱۸۶.
از دل‌گرانی تا گران‌جانی [+] راهِ درازی نيست.

يوجين تکر: ماليخوليای فروشکافی

اين پاره، همچنان از بدبينی‌ی کيهانی، درست از پسِ پاره‌يی می‌آيد زيرِ عنوانِ «فروشکافی‌ی بدبينی». «فروشکافی» در اين متن معادلِ «آناتومی»ست.

بدبينی را منطقی در کار است که برای بدگمانی‌اش به راژمانِ [= سيستمِ] فلسفی بنيادی‌ست. بدبينی دربردارنده‌ی گزاره‌يی درباره‌ی يک شرط است. در بدبينی هر گزاره در يک هايش [= تأييد] يا يک نايش [= نفی] خلاصه می‌شود، همچنان که هر شرطی در بهترين يا بدترين خلاصه می‌شود.
با شوپنهاؤر، آن سَر۔بدبين [= بدبينِ نخستين]، انديشمندی که برايش فيلسوف و کژخُلق همپوشانی‌ی کامل دارند، نه۔گويی‌يی به بدترين می‌بينيم، نه‌گويی‌يی که در نهان چشم به آری‌گويی‌يی دارد (از طريقِ زُهدوَرزی، رازوَرزی، خاموشی‌گزينی)، هم اگر اين آری‌گويی‌ی پنهانی افقی در مرزهای ادراک باشد. با نيچه اعلامِ رسمی‌ی بدبينی‌يی ديونيزوسی فرامی‌رسد، بدبينی‌ی زورآوری يا شادی، آری‌گويی‌يی به بدترين، آری‌گويی‌يی به اين جهان چنان که هست. و با سيوران باز يک وَرتشِ [= وارياسيونِ] ديگر، بيهوده امّا غنايی، نه‌گويی‌يی به بدترين، و نه‌گويی‌يی فراتر به امکان‌پذيری‌ی هر جهانِ ديگر، در اينجا يا بر آنجا. با اينها به ترکِ مطالعه‌شده‌ی خودِ بدبينی نزديک می‌شويم، بی که هرگز به آن برسيم.
منطقِ بدبينی از سه ردّ می‌گذرد: نه‌گويی‌يی به بدترين (ردِ جهان۔برای۔ما، يا اشکهای شوپنهاؤر)؛ آری‌گويی‌يی به بدترين (ردِ جهان۔در۔خود، يا خنده‌ی نيچه)؛ و نه‌گويی‌يی به برای۔ما و در۔خود (ردّی دوتايی، يا خوابِ سيوران).
گريستن، خنديدن، خوابيدن ـــ چه پاسخهای ديگری بسنده‌اند زندگی‌يی را که اينچنين بی‌تفاوت است؟

۱۳۹۶/۰۸/۲۶

يوجين تکر[: بدونِ عنوان]

سيوران يک بار موسيقی را «فيزيکِ اشکها» خواند. اگر اين راست باشد، آنگاه شايد متافيزيک گزارش‌اش باشد. يا عذرآوری‌اش.

از بدبينی‌ی کيهانی.

۱۳۹۶/۰۸/۲۲

«اخبار»

هريک از آنان مرکزِ جهان‌شان بودند؛ بی‌خبر مردن‌شان تنها بر شمارِ کشتگانِ جهان‌مان می‌افزايد.

پی‌نوشت. «بی‌خبر»، طبعاً، يعنی بی که آنان را خبر شود، نه ما را.

در تاريکی بهل که خانه کنم

در تاريکی بهل که خانه کنم، زمين‌اش اندوه خواهد بود،
بام‌اش نوميدی، تا همه روشنايی‌ی شادان ز من بازدارد،
ديوارهايش از مرمرين سياهی، که نَمين باز خواهند گريست،
موسيقی‌ام صداهای دوزخی‌ی ناساز، تا خوابِ ناز را دور کند.
بدينسان، همسرِ دردهايم و در بسترِ گورم،
آه بهل زيان بميرم، تا آن زمان که مرگ آيد.

شعر: بينام

۱۳۹۶/۰۸/۱۷

يوجين تکر: اشکهای کانت

سيوران يک بار نوشت، «من از فلسفه روی گرداندم هنگامی که ناتوانستنی شد که در کانت سستی‌يی انسانی، طنينی راستين از ماليخوليا، پيدا کنم، در کانت و در همه‌ی فيلسوفان». من همچنان به کانت بازمی‌گردم، امّا به دليلِ خلاف. هر بار می‌خوانم، و ساختمانِ درخشان و بی‌پيرايه‌ی راژمانی [= سيستمی] را شاهدم، چاره‌يی ندارم جز آن که غمی احساس کنم ـــ بنای شکوهمند خودْ به گونه‌يی افسرده‌کننده است.

ترجمه‌ی پاره‌يی بود از کتابِ بدبينی‌ی کيهانی. «بی‌پيرايه» austere است، در اصل به معنای خشک و سخت، و همچنين به معنای ترشرويانه و زاهدانه.

۱۳۹۶/۰۸/۱۲

خوشی‌ی ناخوشحال

-          چطوری؟
-          خوب‌ام.
-          واقعاً خوب‌ای يا از سرِ عادت گفتی؟
[سکوتِ دراز]
-          نه، واقعاً خوب‌ام. حال‌ام خوب نيست امّا خودم خوب‌ام.

هيچ بشری تاکنون چنين پاسخ داده است؟

۱۳۹۶/۰۸/۰۸

«مردسالاری» در ويکی‌پديای فارسی

نويسندگانِ مدخلِ «مردسالاری» در ويکی‌پديای فارسی گمان کرده‌اند که چون فمينيسم «برابری‌ی زن و مرد» تعريف می‌شود، لابد ماسکوليسم، که در تقابل با فمينيسم به نظر می‌رسد، می‌شود همان چيزی که فمينيسم با آن مبارزه می‌کند، و سپس از خود پرسيده‌اند که چی‌ست آنچه فمينيسم با آن مبارزه می‌کند—و يافتم‌۔يافتم‌گويان نتيجه گرفته‌اند که ماسکوليسم بايد همان «مردسالاری»ی خودمان باشد.
اگر سری به مدخلهای feminism و masculism در ويکی‌پديای انگليسی بزنيد، می‌بينيد که، به طورِ خلاصه، اين‌يکی هواداری از حقوقِ مردان و پسران يا هواداری از ارزشها و رويکردهايی که «نوعاً» مردانه انگاشته می‌شوند تعريف شده (که در واقع به دو دلالتِ جداگانه‌ی کلمه اشاره دارند) و آن‌يکی گستره‌يی از جنبشها و ايدئولوژيها که به دنبالِ برابری‌ی دو جنس‌اند. درباره‌ی روش‌شناسی و سرشتِ ديگرسانِ اين دو تعريف و پيشداوريهايشان می‌توان نوشت، امّا، با پذيرش‌شان نيز، ماسکوليسم همچنان برابرِ ترم‌شناختی‌ی مردسالاری نيست حتّا اگر، به رغمِ ادّعای برابری‌خواهی‌ی هواداران‌اش، برآمده از (يا نمودی از) مردسالاری باشد يا پيامدش تقويتِ مردسالاری. در مدخلِ فارسی‌زبان، تفاوتِ بديعِ جفنگی نيز ميانِ masculism و ypatriarch گذاشته‌اند: اين‌يکی «زيرمجموعه»ی آن‌يکی «به حساب می‌آيد» («آيرونيک» اين که ماسکوليسم از پیِ فمينيسم پديد آمده و قدمت‌اش به چند دهه نمی‌رسد حال آنکه «زيرمجموعه»اش، گفته می‌شود که، قدمتی هزاره‌ای دارد!).

و با اين سطح از فهم و آگاهی و دقّت می‌خواهند جدّی‌شان بگيريم!

۱۳۹۶/۰۸/۰۳

ترم‌شناسی يا تعريف؟

ترکيبِ کمابيش پيش‌پاافتاده‌ی «خود۔[...]۔پنداری» (از جمله؟) در برابرِ ترمهای ساخته‌شده با mania به کار می‌رود. به گمان‌ام روشن باشد که «مانيا» پندار نيست، بلکه جنون و شيدايی‌ست، و اگرچه ترمِ ساخته‌شده از آن نشانگرِ يک «اختلالِ وهمی» باشد، هر وهم و پنداری شيدايانه و جنون‌آميز نيست. برابرِ «خودبزرگ‌پنداری» را برای megalomania ديده بودم، که درست‌ترش همان برابرِ شايد رايجترِ «جنونِ عظمت» است. امّا تازگيها به موردِ ديگری، موردِ بدتری، برخوردم: «خودمعشوق‌پنداری» برای erotomania (برابرهای پيشنهادی‌ی اديب‌سلطانی برای اين ترم در جدولِ 8.II از فصلِ «اصطلاح‌شناسی» در راهنمای آماده ساختن کتاب «شهوت‌زدگی» و «شهوت‌پرستی» و «جنونِ شهوت» است، که به نظر نمی‌رسد، دستکم در دو موردِ نخست، ناظر به کاربردِ خاصِ آن در روانشناسی باشد—می‌توان به ترکيبهايی مانندِ «شهوت‌شيدايی» يا حتّا «اروس‌شيدايی» نيز فکر کرد).

از گرفتاريهای ترم‌شناسی‌ی فارسی يکی اين است که مترجمان بر پايه‌ی «تعريفِ» ترمهای بيگانه (و در واقع، اغلب بر پايه‌ی برداشتهای سطحی‌شان از تعريفِ ترم) برابرِ فارسی جعل می‌کنند. اين شيوه‌ی برابرگذاری البته کارِ مخاطب‌شان را راحت می‌کند: ديگر نيازی نخواهد داشت که برود و درباره‌ی آن ترم بخواند، چون مفهومِ آن پيشاپيش برای او، اغلب به طرزِ کاذبی البته، روشن است.

«بيطرفی» در فرهنگ‌نويسی

به هيج آمدن (قد.) دچار برانگيختگی جنسی شدن
دچار (صـ.) گرفتار و مبتلا به وضعی ناخوشايند
معلوم نيست که آيا «به هيج آمدن» نشانگرِ دست دادنِ نه هر برانگيختگی‌ی جنسی‌ بلکه تنها آن برانگيختگی‌ی جنسی‌ست که از نظرِ گوينده (و احتمالاً برای «به‌هيج‌آينده») وضعی ناخوشايند باشد، يا مؤلّفِ محترمِ فرهنگ فشرده‌ی سخن برانگيختگی‌ی جنسی را «وضعی ناخوشايند» می‌انگارد.

۱۳۹۶/۰۷/۳۰

بورتْسوم: مرگِ عيسا

پيکری خفته در خاک بود
چنان بدخو، که گلهای پيرامون‌اش پژمردند
جانی تاريک خفته در خاک بود
چنان سرد، که آب همه يخ شد
سايه‌يی بر جنگل افتاد
همچنان که جانِ پيکر فرومی‌پژمرد
زيرا جانِ پيکر سايه‌يی بود
سايه‌يی از نيروهای شرّ

وارگ ويکرنس [+]

پی‌نوشت. فکر می‌کنم که اين گفته‌ی ويکرنس در يک مصاحبه گويای کششِ بلک‌متال برای من هم باشد: «کششِ راستينی که اين زيرفرهنگِ خاص {بلک‌متال} برای آدمها دارد چه‌بسا چيزی ديگر باشد، مانندِ خوارداشتِ جهانِ مدرن، شيفتگی به مرگ و گوتيک، رُمانتيسم و حتّا ارزشهای کافرکيشانه، امّا اينهمه بسيار معيوب می‌شود هنگامی که با فرهنگِ ترادادی‌ی راک‌اند‌رول يا هوی‌متال می‌آميزد.»

۱۳۹۶/۰۷/۲۷

اغلب فکر می‌کنم که اگر مرا عمری دگر می‌بود وقفِ کيهان‌شناسی می‌کردم‌اش. گذشته از همه‌چيز، سرنوشتِ انسانی‌ی هر يک از ما در گستره‌ی کيهان چنان بی‌اهميت به نظر می‌رسد که خيره شدن به آن شايد ما را از همه‌ی نگرانيهای انسانی‌مان نجات می‌داد.

۱۳۹۶/۰۷/۲۵

«ترانه‌ی خر»

در فراسوی نيک و بد (ترجمه‌ی داريوش آشوری، انتشاراتِ خوارزمی: چاپِ سوم، ۱٣۷۹)—«درباره‌ی پيشداوريهای فيلسوفان»، ۸—آمده بود:
در هر فلسفه لحظه‌ای هست که در آن «ايقانِ» فيلسوف پای به صحنه می‌نهد؛ و يا بنا به يک تعزيهٔ قديمی:
خر رسيد
زيبا و قوی.
ارجاعِ فروبسته و کنجکاوی‌برانگيزِ نيچه بعدها از مسيری ديگر گشوده شد، و در ضبطِ فيليپ پيکت از موسيقی‌ی جشنِ گولان به آن کلمه‌ها برخوردم—در کارولِ ميان‌سده‌ای/قرون‌وسطايی‌ی Orientis Partibus که بخشی از جشنِ خر بوده است، و نه بخشی از يک «تعزيه»: «تعزيه» را—معلوم نيست چرا—آشوری در برابرِ Mysterium آورده، که در اصل به معنای راز است (و شايد اينجا، چنان که آشوری خود در فرهنگِ علومِ انسانی برای برابرِ انگليسی‌ی کلمه پيشنهاد کرده، «داستانِ رمزی» يا «آيينِ پنهانی»؟).

اجراهای پيکت از Orientis Partibus را اينجا و اينجا می‌شود شنيد—دومی ويديويی‌ست قديمی از پيکت و گروه‌اش New London Consort، که همچنان بهترين کشفِ اين چند سالِ من است، و شايد بهترين درآمد به زيبايی‌ی بيگانه و «تاريکِ» موسيقی‌ی سده‌های ميانه نيز.

۱۳۹۶/۰۷/۱۹

نيچه در ياد

شدّتِ احساس چيزی‌ست، مدّتِ احساس چيزِ ديگر: بررسيها نشان می‌دهند که يکی گرفتنِ اين با آن می‌تواند پيامدهايی فاجعه‌آميز داشته باشد.

۱۳۹۶/۰۷/۱۸

«خواهی نشوی رسوا؟»

«وقيح»، مانندِ «بی‌شعور»، دشنامِ بابِ روزی‌ست، و مانندِ هر چيزِ بابِ روزی بايد نخست، به اين يا آن شيوه، به آن بدگمان بود. کافی‌ست خجالت نکشيد از اينکه همرنگِ جماعت نمی‌شويد، کافی‌ست که همه‌ی شيوه‌های سرکوب‌شان را (از شرم دادن و تزريقِ عذابِ وجدان گرفته تا بدنام کردن و تحميلِ انزوا) بی‌ثمر گذاشته باشيد، تا «وقيح» باشيد.

۱۳۹۶/۰۷/۱۶

در ميانِ دو خستگی

خستگی‌يی هست که درآمدی بر دل‌مردگی‌ست، خستگی‌يی هست که برآمدی از دل‌مردگی‌ست. آن يکی دل‌ريشی و زخم‌خوردگی‌ستکه معنای اصلی‌ی کلمه است [خَستن: زخم زدن]—امّا اين يکی دل‌زدگی و ازپاافتادگی‌ست، چه‌بسا درست در هنگامِ بازيابی‌ی «تندرستی».

و ملالديگر نه سرخوردگی‌يی در ميانِ دو آرزو که نقاهتی در ميانِ دو خستگیخود چيزی جز دل‌مردگی‌ست؟

هيچ دل‌مرده، البته، هرگز راست نخواهد انگاشت اين را که روزی دل‌زنده بوده است.
«ما مُرده نيستيم: ما هرگز نزيسته‌ايم.»

۱۳۹۶/۰۷/۱۳

«مشکلِ» اديب‌سلطانی

- به چه زبونی حرف ميزنه؟ کتابو به چه زبونی ترجمه کرده؟
- کسی نمی‌داند، امّا قطعاً به «تهرونی» ترجمه نکرده.

***

چارده۔پانزده سال پيش بود. از کتابفروشی سراغِ سنجشِ خردِ ناب را گرفتم، و کتابفروش با لحنی ميانِ شوخی و جدّی گفت که ترجمه‌ی اديب‌سلطانی را نمی‌شود خواند مگر اينکه کسی پيدا شود و آن را به فارسی ترجمه کند. کتاب را نداشت، البته، و خداحافظی کردم.
دور و برِ ده سال پيش بود. وبلاگ‌نويسِ مشهوری با تعجّب و تمسخر نوشته بود که اديب‌سلطانی چنان موجودِ عجيب‌وغريبی‌ست که به جای «بدونِ» می‌نويسد «بی از». نمی‌توانست بداند که منِ خراسانی حتّا نيازی نيست سراغِ مولوی بروم تا معنی‌ی «بی از» را بفهمم، چون هميشه آن را، دست‌کم در يک ترکيبِ خاص، از مادرم شنيده‌ام. در هر حال، اگر نمی‌شنيدم می‌رفتم سراغِ مولوی و يادش می‌گرفتم به جای آنکه از نادانی‌ام سرافراز باشم. ياد گرفتنِ کلمه‌ها و ترکيبهای تازه آنقدرها کارِ سختی نيست.
سه سال پيش بود. متنی را پيشِ ناشری برده بودم و ويراستارِ بخش، که مترجمِ اسم‌ورسم‌داری‌ست، به من گفت که اديب‌سلطانی رويکردِ «فاشيستی» دارد چون وی با کلمه‌ی «ديالکتيک» «بزرگ» شده و ترجمه‌ی آن به «دويچمگوييک» يعنی «حذفِ» او (و، لابد، حذفِ خاطره‌های کودکی‌اش). در متنِ من البته نه کلمه‌ی يادشده آمده بود و نه ديگر ساخته‌های خاصِ اديب‌سلطانی، و من نمی‌دانستم چرا بايد شنونده‌ی نقدهای او به اديب‌سلطانی باشم. مخالفتِ مشخّصِ او با ترم‌شناسی‌ی متن در اين حد بود که چرا برای production گذاشته‌ای «فرآورش»—و هنگامی که توضيح دادم که چرا «توليد»، دستکم در آن بافتار، نابسنده و حتّا نادرست است، توصيه کرد که «حذف»‌اش کنم و به جايش «پرداخت» بگذارم—و چرا برای desire گذاشته‌ای «خواهش»، زيرا فارسی‌ی آقای ويراستار در حدّی بود که «خواهش» را تنها در عبارتهايی مانندِ «خواهش می‌کنم» و «خواهشمند است» می‌شناخت و نمی‌توانست بپذيرد که به معنای «ميل» به کار رود.

ملال‌افزا خواهد بود که بحث را به کارِ اديب‌سلطانی و مسئله‌هايی که طرح کرده، و راههايی که رفته، بکشانيم: بيشترِ آنها يک صفحه از متنهای او را، چه نوشته و چه ترجمه، نخوانده‌اند، بيشترشان نمی‌دانند که حتّا کسی مانندِ آشوری از اديب‌سلطانی «سره‌گرا»تر است، و آن «دويچمگوييکِ» کذايی کلمه‌يی‌ست که مثلِ آدامس در دهان‌شان افتاده تا هی بجوند و هرگز از جويدن‌اش خسته نشوند و افسوس که حتّا نمی‌توانند درست بجوندش—حتّا تلفّظِ درست‌اش را نمی‌دانند. مسئله‌ی اصلی، به هر حال، جای ديگری‌ست: آنها تصوّری ندارند که ترجمه چگونه چيزی می‌تواند باشد. گمان می‌کنند که مترجم موجودی‌ست که از برای خدمت به خلق‌الله دست به ترجمه می‌زند، و منظورم از خلق‌الله، از جمله، کسانی‌ست با چنان درجه‌يی از کودنی يا تنبلی‌ی ذهنی که نمی‌توانند به جای تحليلِ شبانه‌روزی‌ی همه‌چيز و همه‌کس در شبکه‌های اجتماعی، که از هر بی‌هنری «نويسنده»يی ساخته است، خودشان بروند و زبانِ بيگانه را بياموزند، و انتظار دارند که مترجم با ترجمه‌اش کارِ آنها را راحت کرده باشد: آنها اگر سراغِ يک متنِ انگليسی‌زبان بروند و از هر پنج کلمه معنی‌ی چار کلمه را در ديکشنری نگاه کنند، گمان نخواهند کرد که مشکل از متن است، امّا سخت‌شان خواهد بود که سراغِ متنی فارسی‌زبان بروند و ناچار باشند که در هر صفحه چار کلمه را در واژه‌نامه‌ی آخرِ کتاب نگاه کنند، زيرا خيال می‌کنند که «فارسی را که ديگر بلدند»، و منظورشان از «فارسی» کمابيش همان زبانی‌ست که به آن «توئيت» می‌کنند.

ترجمه‌های اديب‌سلطانی، امّا، چنين ترجمه‌هايی نيستند—آنها جايگزينی برای متنهای اصلی نيستند و حتّا فارسی‌زبانی که آلمانی و انگليسی بداند و کانت و شکسپير را به زبانِ اصلی خوانده باشد با خواندنِ ترجمه‌های او جنبه‌های تاريخی و زبانی و مفهومی‌ی تازه‌يی را در متنهای اصلی کشف خواهد کرد که در خودِ آن متنها نيز، نه تنها برای او که چه‌بسا برای آلمانی‌زبانها و انگليسی‌زبانها هم، پوشيده‌اند؛ و آنها حق دارند که تا ابد لودگی کنند—زمانه‌ی ما زمانه‌ی بشردوستی‌ست، و لودگی از حقوقِ بشر است.

۱۳۹۶/۰۷/۱۱

بنديکتوسِ باخ آکنده از چنان اندوهِ زيبا و نيالوده و بی‌عذابی‌ست که هر بار به آن می‌رسم اشکهايم بی‌اختيار می‌ريزند. و نه از احساسِ اندوه بلکه از تصوّرِ امکان‌پذيری‌ی بيگناهی و بيگانگی‌ی دوردستِ چنان اندوهی‌ست که می‌ريزند.
اجرای وُکس لومينيس، يک گروهِ موسيقی‌ی آغازين، از مس در سی مينور بود و پس از مدّتها، به اشک يا به لبخند، برای دو ساعت از خود بيرون بودم.
شمارِ «روز»هايی که ما زندگی کرده‌ايم از آنچه تقويم‌تان نشان می‌دهد کمتر است [يا، به‌ندرت، بيشتر].

پی‌نوشت. چيزی که امشب تازه فهميده‌ام و تکان‌ام داده اين است که بيشترِ«مبتلايان» کورند.

۱۳۹۶/۰۷/۰۸

بورتْسوم: تاريکی

هنگامی که شب فرامی‌رسد
جهان را می‌پوشاند
در تاريکی‌يی ناخَليدنی
سرمايی از خاک برمی‌آيد
و هوا را می‌آلايد
ناگهان...
زندگی معنای تازه دارد

وارگ ويکرنس [+]

۱۳۹۶/۰۷/۰۷

Un automne musical à Versailles

با هيچ زاده شدم، و با هيچ خواهم مُرد. اين است گورنگاشت‌ام، که خود نوشتم. گورنگاشتِ آهنگسازی که در سپيده‌دمِ عصرِ روشنگری مُرد، بی‌خبر از آنچه به جا خواهد گذاشت. 
من مارک۔آنتوآن شارپانتيه‌ام، آهنگسازِ عصرِ بزرگ [grand siècle]، که هرگز موسيقيدانِ پادشاهی نشد.
[+]

طوقِ لعنتِ کلمه

هر کلمه‌يی، هرچه معمولی يا از سرِ خالی نبودنِ عريضه، تنها ساعتی پس از گفتن يا شنيدن‌اش شکنجه‌يی‌ست و در تنهايی مثلِ يک آلودگی‌ی ذهنی، مثلِ يک نويزِ دائمی‌ی آزارناک، در سرم تکرار می‌شود.
اغلب دچارِ اين احساس‌ام که کسی با من کاری خواهد داشت، و باز ناچار از گفت‌وگو خواهم بود. می‌دانم، خواهند گفت که جنونی‌ست. می‌دانم که تقريباً کسی با من کاری ندارد. تقريباً کسی را نمی‌بينم و تلفنِ من شايد، شايد، هفته‌يی يک بار زنگی بخورد. امّا مسئله هميشه بر سرِ همان «تقريباً» است که به جای «مطلقاً» نشسته است. دست‌آخر، می‌دانم که، برای گذرانِ زندگی هم که شده، کلمه‌ها ناگزيرند.

گفته بودم، زخمهای من همه از کلمه است.

بورتْسوم: شکستگی

اشکها از چشمهای بسيار سرد، اشکها از چشمها، در چمنِ بسيار سبز.
همچنان که اينجا افتاده‌ام، يک بار برای هميشه بار از من برمی‌گيرند، يک بار برای هميشه.
زنهار از نور، تواند بُردتان آنجا که هيچ شرّی در کار نيست.
خواهد بُردتان، برای هميشه.
شب بسيار زيباست (همان قدر نيازش داريم که روز را).

وارگ ويکرنس [+]

۱۳۹۶/۰۷/۰۴

اميل سيوران: [از] بر بلنديهای نوميدی (٣)

آنان که اعتقاد دارند که خودکشی تأييدِ زندگی‌ست بزدلان‌اند. آنان توضيحها و بهانه‌ها می‌تراشند تا ناتوانی و کم‌جرئتی‌شان را پنهان کنند، چرا که در واقع نه هيچ تصميمِ ارادی يا عقلانی برای اقدام به خودکشی بلکه تنها علّتهای سازمانمند و نهانی‌يی در کار می‌توانند بود که از پيش مقدّرش می‌سازند.
آنان که دست به خودکشی می‌زنند کششی بيمارگون به مرگ دارند، که می‌کوشند آگاهانه در برابرش بايستند امّا نمی‌توانند به‌تمامی سرکوب‌اش کنند. زندگی در آنان چنان نامتعادل است که هيچ حجّتِ عقلانی نمی‌تواند روبراه‌اش کند. خودکشی‌ی عقلانی‌يی وجود ندارد، که سِگالِشی درباره‌ی هيچی و بيهودگی‌ی زندگی را تا نتيجه‌ی منطقی‌اش دنبال کند. اگر بگويند که در عصرِ باستان مردانِ خردمندی بوده‌اند که در تنهايی دست به خودکشی می‌زدند، می‌گويم که آنان چنين می‌توانستند کرد تنها از آن رو که پيشاپيش زندگی را در خود فرونشانده بودند. سِگاليدن درباره‌ی مرگ و موضوعهای خطرناکِ همانند ضربتی مرگبار بر زندگی زدن است، زيرا ذهنی که به مسئله‌هايی چنين عذاب‌آور اندرمی‌نگرد بايد پيشاپيش زخم خورده باشد. هيچ کس به دليلهای بيرونی دست به خودکشی نمی‌زند، بلکه تنها به دليل ناترازمندی‌ی درونی‌اش چنين می‌کند. تحتِ شرايطِ نامساعدِ همانند، برخی بی‌تفاوت‌اند، برخی به هيجان می‌آيند، برخی به سوی خودکشی رانده می‌شوند. برای داشتنِ وسوسه‌ی خودکشی، بايد چنان عذابِ درونی‌يی در کار باشد که همه‌ی سدّهای خود۔برنهاده بشکنند و جز سرگيجه‌يی فاجعه‌آميز، گردبادی غريب و قدرتمند، چيزی به جا نماند. خودکشی چگونه می‌توانست که تأييدِ زندگی باشد؟ آنان می‌گويند که علّتِ خودکشی سرخوردگی‌ست، که نشانگرِ آن است که زندگی را می‌خواسته‌ای، که انتظارهايی داشته‌ای که برآورده‌اش نکرده است. دويچمگوييکِ دروغينی‌ست! انگار که خودکُشنده پيش از آن که بميرد نزيسته است، اميد و آرزو و درد نداشته است. برای خودکشی اين باور ضروری‌ست که ديگر نمی‌توانی زيست، نه از روی هوس بلکه تنها به دليلِ يک تراژدی‌ی درونی‌ی هراس‌انگيز. آيا ناتوانی از زيستن تأييدِ زندگی‌ست؟ هر خودکشی‌يی شُکوهمند است. از اين رو در شگفت‌ام که چرا مردم همچنان به دنبالِ دليل و توجيه‌اند، چرا حتّا محکوم‌اش می‌کنند. هيچ چيز مسخره‌تر از آن نيست که پايگانی از خودکشيها بسازند و آنها را به والا و پست بخش کنند. جان‌ستانی از خويش به اندازه‌ی بسنده شُکوهمند هست تا از هرگونه جست‌وجوی تنگ‌نظرانه‌ی انگيزه‌ها بازدارد. خوار می‌دارم آنان را که خودکشی برای عشق را به ريشخند می‌گيرند، زيرا آنان نمی‌فهمند که برای عاشق عشقِ برنيامده الغای هستی‌ی اوست، سقوطی ويرانگر به درونِ بی‌معنايی. شورهای تحقق‌نيافته شتابانتر از ناکاميهای بزرگ به مرگ راه می‌برند. ناکاميهای بزرگ عذابِ آهسته‌اند، امّا شورهای بزرگی که بازداشته شده‌اند مثلِ برق می‌کُشند. من تنها دو گونه از آدميان را می‌ستايم: بالقوّه ديوانه و خودکشنده‌ی بالقوّه. تنها آنان در دل‌ام شِکوه می‌آورند، زيرا تنها آنان از پسِ شورهای بزرگ و تراديسيهای روحانی‌ی بزرگ برمی‌آيند. آنان که مثبت‌انديشانه می‌زيند، آکنده از خويشتن‌باوری، راضی از گذشته و حال و آينده، تنها از احترامِ من برخوردارند.
چرا دست به خودکشی نمی‌زنم؟ زيرا از مرگ همانقدر خسته‌ام که از زندگی. مرا بايد در ديگی شعله‌ور بيفکنند! چرا بر اين خاک‌ام؟ احساس می‌کنم که بايد فرياد برآورم، که بايد نعره‌يی سخت زنم که جهان را از سهم بلرزاند. من همچون آذرخشی‌ام که آماده است جهان را به آتش کشد و يکباره در شعله‌های هيچی‌ام فروبلعدش. من مهيبترين موجودِ تاريخ‌ام، وحشِ آخرالزّمان و پر از آتش و تاريکی، از اشتياق و نوميدی. من آن وحش‌ام با نيشخندی کژمژ، ترنجيده تا وهم و فراخيده تا بيکرانگی، هم رويان و هم ميران، خوش معلّق ميانِ اميد به هيچ و نوميدی از همه‌چيز، بارآمده ميانِ عطرها و زهرها، وارفته از عشق و نفرت، کُشته‌ی روشنيها و سايه‌ها. نمادِ من مرگِ روشنی است و شعله‌ی مرگ. اخگرها در من می‌ميرند تنها از آن رو که باز همچون تندر و آذرخش زاده شوند. تاريکیْ خود در من می‌درخشد.

ترجمه از همانجاست.

۱۳۹۶/۰۶/۳۰

اميل سيوران: [از] بر بلنديهای نوميدی (٢)

هيچ چيز مهم نيست. چه مهم تواند بود که می‌رنجم و می‌انديشم؟ حضورم در اين جهان چند زندگی‌ی آرام را خواهد پريشاند و ساده‌دلی‌ی ناآگاهانه و دلپذيرِ ديگران را خواهد برآشفت. گرچه احساس می‌کنم که تراژدی‌ی من بزرگترين تراژدی‌ی تاريخ استبزرگتر از سقوطِ امپراتوريهابا اينهمه از بی‌اهمّيتی‌ی کاملِ خود باخبرم. من مطلقاً قانع شده‌ام که در اين گيتی هيچ‌ام؛ با اينهمه احساس می‌کنم که وجودِ من تنها وجودِ واقعی‌ست. اگر ناچار بودم که ميانِ جهان و خويش يکی را برگزينم، جهان را با روشنيها و قانونهايش پس می‌زدم، بی هراس از اينکه تک‌وتنها در هيچی‌ی مطلق بسُرَم. گرچه زندگی برايم شکنجه است، نمی‌توانم ترک‌اش کنم، زيرا به ارزشهايی مطلق که به نام‌شان خود را قربانی کنم باور ندارم. اگر بنا بود که کاملاً صادق باشم، می‌گفتم که نمی‌دانم چرا زنده‌ام و چرا از زيستن بازنمی‌ايستم. پاسخ چه‌بسا در سرشتِ ناعقلانی‌ی زندگی نهفته باشد که خود را بی دليل ادامه می‌دهد. اگر تنها انگيزه‌های ياوه برای زيستن در کار باشد چه؟ همچنان می‌توان انگيزه خواندشان؟ اين جهان ارزشِ قربانی کردن به نامِ ايده يا باوری را ندارد. امروز چه مايه شادتريم از اين رو که ديگران برای بهروزی و روشنگری‌مان مُرده‌اند؟ بهروزی؟ روشنگری؟ اگر کسی مرده باشد تا بتوانم شاد باشم، از اين هم ناشادتر خواهم بود، زيرا نمی‌خواهم زندگی‌ام را بر گورستانی بنا کنم. لحظه‌هايی هست که برای هر رنجی در تاريخ احساسِ مسئوليت می‌کنم، چون نمی‌توانم بفهمم که چرا برخی به خاطرِ ما خون فشانده‌اند. سترگْ گواژه‌يی می‌شد اگر معلوم‌مان می‌شد که آنان از ما شادتر بوده‌اند. بگذار تاريخ با خاک يکسان شود! چرا خود را به زحمت اندازم؟ بگذار مرگ در نوری مسخره ظاهر شود؛ رنج، کرانمند و ناافشاگر؛ شوق، ناخالص؛ زندگی، عقلانی؛ دُويچِمگوييکِ [= ديالکتيکِ] زندگی، منطقی تا که اهريمنی؛ نوميدی، خُرد و جزئی؛ جاودانگی، تنها کلمه‌يی؛ تجربه‌ی هيچی، وهمی؛ بدفرجامی، شوخی‌يی! به جدّ از خود می‌پرسم، معنای اين همه چی‌ست؟ چرا پرسشها پيش کشم، نورها افکنم، يا سايه‌ها ببينم؟ بهتر نمی‌بود اگر در بيکسی‌ی محض اشکهايم را در درياکناری به خاک می‌سپردم؟ امّا من هرگز نَگريسته‌ام، زيرا اشکهايم همواره به انديشه بدل گشته‌اند. و انديشه‌هايم به تلخی‌ی اشک‌اند.

ترجمه از همانجاست.

۱۳۹۶/۰۶/۲۹

اميل سيوران: [از] بر بلنديهای نوميدی

کسانی هستند که مقدّر است از چيزها تنها زهرشان را بچشند، که برايشان هر شگفتی شگفتی‌يی دردناک است و هر تجربه فرصتی نو برای شکنجه. اگر کسی به من می‌گفت که چنان رنجی دليلهای درون‌آختی [= ذهنی] دارد، که به خُلقِ خاصِ هر فرد بازمی‌گردد، می‌پرسيدم: آيا سنجيداری برون‌آختی [= عينی] برای ارزيابی‌ی رنج در کار است؟ چه کس می‌تواند به‌دقّت بگويد که همسايه‌ام از من بيشتر رنج می‌بَرد يا عيسا بيش از همه‌ی ما رنج بُرد؟ معيارِ برون‌آختی‌يی در کار نيست زيرا رنج را نه بر پايه‌ی انگيزشِ بيرونی يا تحريکِ موضعی‌ی اندامه [= ارگانيسم] بلکه تنها چنان می‌توان اندازه گرفت که احساس می‌شود و در آگاهی بازتاب می‌يابد. افسوس، از اين ديدگاه، هيچ پايگانی جای بحث ندارد. هر کس با رنجِ خود به جا می‌ماند، که مطلق و ناکرانمند می‌داندش. چه مايه از رنجِ شخصی‌ی خود می‌کاستيم اگر آن را با همه‌ی رنجهای جهان تاکنون می‌سنجيديم، با وحشت‌آورترين عذابها و دشوارترين شکنجه‌ها، سنگدلانه‌ترين مرگها و دردناکترين خيانتها، همه‌ی آن جذاميها، همه‌ی آنان که زنده۔زنده در آتش سوختند يا از گرسنگی مُردند؟ نه هيچ‌ کس از رنجِ خود برآسايد اگر بينديشد که همه‌مان ميراييم، نه آن کس که رنج می‌برد واقعاً در رنجِ گذشته يا کنونی‌ی ديگران تسلّی‌يی می‌يابد. زيرا در اين جهانِ سازمانمندانه نابسنده و پاره۔پاره، فرد آماده است که پُراپُر بزيد، در اين آرزو که از وجودِ خود مطلقی بسازد. هر وجودِ درون‌آختی برای خود مطلق است. از همين رو هر کس چنان می‌زيد که گويی مرکزِ گيتی يا مرکزِ تاريخ است. پس رنجِ او چه‌گونه می‌توانست که مطلق نباشد؟ من نمی‌توانم رنجِ ديگری را بفهمم تا از رنجِ خود بکاهم. همسنجيها در چنين موردهايی بيربط‌اند، زيرا رنج حالتی درونی‌ست که در آن هيچ چيزِ بيرونی چاره‌گر نمی‌تواند بود.
امّا در تنهايی‌ی رنج امتيازی بزرگ هست. چه می‌شد اگر چهره‌ی هر کس به طورِ بسنده رنجِ او را بيان می‌کرد، اگر کلِ عذابِ درونی‌اش در حالتِ چهره‌اش برون می‌افتاد؟ همچنان می‌توانستيم با هم مراوده‌يی داشته باشيم؟ آيا در اين صورت به هنگامِ سخن گفتن چهره‌مان را با دستان‌مان نمی‌پوشانديم؟ زندگی واقعاً ناممکن می‌شد اگر بيکرانگی‌ی احساسهايی که در دلِ خود نگاه می‌داريم پُراپُر در خطوطِ چهره‌مان به بيان درمی‌آمد.
هيچ کس نمی‌يارست که در آينه به خود بنگرد، زيرا در خطوطِ چهره‌اش تصويری گروتسک و تراژيک با لکها و ردهای خون، زخمهايی که نمی‌توان شفاشان بخشيد، و جريانهای بی‌امانِ اشک می‌آميخت. شِکوهی هوسناک در دل‌ام می‌آمد اگر آتشفشانی از خون می‌توانستم ديد، طغيانی به سرخی‌ی آتش و به سوزانی‌ی نوميدی، بَرزَده در دلِ هارمونی‌ی آسوده و سطحی‌ی زندگی‌ی هرروزه، يا اگر همه‌ی زخمهای پنهان‌مان را باز می‌توانستم ديد، همچنان که برای هميشه از ما طغيانی خونين می‌سازند. تنها اينگونه می‌بود که امتيازِ تنهايی را به‌راستی می‌فهميديم و ارج می‌نهاديم، که رنج‌مان را ساکت می‌کند و دسترس‌ناپذيرش می‌سازد. شرنگی که از رنج برمی‌آمد، همچنان که از آتشفشانِ هستی‌مان فوران می‌کرد، بسنده می‌بود تا کلِ جهان را در طغيانی خونين زهرآگين کند. شرنگِ بسيار، زهرِ بسيار، در رنج هست.

ترجمه از اينجاست:
E. M. Cioran, On the Heights of Despair, translated by Ilinca Zarifopol-Johnston, The University of Chicago Press, 1992.

پی‌نوشت. نمی‌گويد مقدّر است «که تنها چيزهای زهرآگين را بچشند»، می‌گويد مقدّر است «که از چيزها تنها زهرشان را بچشند»... معنايش را می‌فهمند؟

۱۳۹۶/۰۵/۲۹

«نگران به دخترانِ آسمان»

يک شبِ سردِ زمستانی؛ از آغاز تا پايان بادِ بی‌امان می‌توفد.
(هنوز) سوگوار نيست؛ انگار در ابتدای درکِ فاجعه‌يی، بهت‌زده است. در خلسه‌يی هيپنوتيک، يادش می‌آيد از «سبزی‌ی ديگرسانِ هر بهار»؛ از «سياهی‌ی ديگرسانِ هر شب»، از «سرمای ديگرسانِ هر زمستان» می‌گويد.
در شگفت است که زمستان چه‌گونه خواهد بود؛ باورش نشده، نمی‌شود، که زمستانْ پيشنون فرارسيده.

***

در شگفت‌ام که زمستان چه‌سان خواهد بود
با بهاری که هرگز نخواهم‌اش ديد
در شگفت‌ام که شب چه‌سان خواهد بود
با روزی که هرگز نخواهم‌اش ديد

در شگفت‌ام که زندگی چه‌سان خواهد بود
با نوری که هرگز نخواهم‌اش ديد
در شگفت‌ام که زندگی چه‌سان خواهد بود
با دردی که جاودانه می‌پايد

هر شب سياهی‌يی ديگرسان در کار است
هر شب با خود می‌گويم که کاش برمی‌گشتم
به آن زمان که سواری می‌کردم
در ميانِ جنگلهای کهن

هر زمستان سرمايی ديگرسان در کار است
هر زمستان احساس می‌کنم که بسيار پيرم
آنچنان پير که شب
آنچنان پير که سرمای سهمگين

در شگفت‌ام که زندگی چه‌سان خواهد بود
با مرگی که هرگز نخواهم‌اش ديد
در شگفت‌ام که چرا زندگی بايد
زندگی‌يی باشد که جاودانه می‌پايد

وارگ ويکرنس

***
 
زمستانِ هشتادونه بود. تمامِ روز به نقطه‌يی خيره مانده بودم.
  

۱۳۹۶/۰۵/۲۳

ليلی گلستان پدرش را «بداخلاق» و «تحقيرکننده» و «سلطه‌جو» خوانده. سايتِ ميدان متنی منتشر کرده که در بخشی از آن آمده:
در جامعه‌ای عمیقا پدرسالار زنی ۷۰ و چند ساله که تا سی سالگی مقابل پدرش لکنت زبان داشته، این پدر ۹۰ و چند ساله را زیر سوال می‌برد. ابراهیم گلستان را، کسی را [که] به اعتبار چند کتاب و فیلم موفق، نیم قرن است خیلی بهتر از منتقدان فیسبوکی در مقام طعن و لعن همگان نشسته و خیلی‌ها هم هنوز برای این تبختر او کف می‌زنند. سست کردن اقتدار ابراهیم گلستان ظرفیتی رهایی‌بخش، ولو ناچیز، ندارد؟

تصوّرش نبايد دشوار باشد که در اين «جامعه‌ی عميقاً پدرسالار»، اگر مردِ هفتادوچندساله‌يی بر صحنه‌يی همگانی مادرِ نودوچندساله‌اش را «بداخلاق» و «تحقيرکننده» و «سلطه‌جو» بخواند، «ناسپاس» و «بی‌شرم» و «بی‌غيرت» خوانده خواهد شد و بايد با آبروی اخلاقی‌ی خود برای هميشه خداحافظی کند.

ترشيدگی‌ی خنده‌ناکِ اخلاقِ خوش‌خويی و فروتنی و فرسودگی‌ی غمناکِ «رهايی» به کنار.

۱۳۹۶/۰۴/۲۲

«نه بر، نه بحرِ بيکران»

پس از مدّتها، باز با SLEEP به خواب رفتم و باز با Return 2 افتادم در درّه‌ی اشکها.

دوباره بهارِ ۹۰ بود و خوابِ جاهايی را ديدم که آن سال نديده بودم.

۱۳۹۶/۰۴/۰۸

هيلدگاردِ بينگنی: درباره‌ی آميزش

آن زمان که زنی با مردی عشقبازی می‌کند، حسّی از گرما در مغزِ او، که لذّتِ حسّانی [= شهوانی] به دنبال دارد، طعمِ آن لذّت را در هنگامِ عمل منتقل می‌کند و آبِ پشتِ مرد را برمی‌آورد. و آن زمان که آبِ پشت به جای خود ريخته شد، آن گرمای تند که از مغزِ زن فرود می‌آيد آبِ پشت را به خود می‌کشد و نگاه‌اش می‌دارد، و ديری نمی‌گذرد که اندامهای جنسی‌ی زن می‌تَرَنجند [= منقبض می‌شوند] و همه‌ی آن بخشها که در زمانِ قاعدگی آماده‌ی باز شدن‌اند اکنون بسته می‌شوند، به همان شيوه که مردی نيرومند چيزی را در حصارِ مشتِ خود نگاه تواند داشت.

گفته می‌شود که اين قطعه، از کتابِ علّتها و علاجها، نخستين توصيفِ نوشته‌شده [و، لابد، بازمانده] از ارگاسمِ زنانه است. بريده‌های بلندتری از متن در موضوعِ «فيزيولوژی‌ی زنان» در کتابِ زنان و نوشتن در اروپای ميان‌سده‌ای آمده است. عنوانِ اين پُست برگرفته از عنوانِ قطعه در همين کتاب است.

۱۳۹۶/۰۳/۲۰

«در نيمه‌راهِ زندگی خود را در جنگلی تاريک يافتم...»

می‌گفتم که برای من همه‌چيز تازه آغاز شده، يا اينکه همه‌چيز پايان گرفته است. هنوز هيچ‌چيز نديده‌ام، يا اينکه هيچ‌چيز نمانده است که نديده باشم. ميانِ اين دو احساس در رفت‌وآمدم، و تکان‌دهنده است که می‌بينم (چه‌بسا) درست در ميانه‌ی زندگی‌ام.
بعدتر فکر کردم: شايد ميانه درست نامِ نقطه‌يی باشد که همه‌چيز در آنجا پايان می‌گيرد و همه‌چيز در آنجا آغاز می‌شود.

۱۳۹۶/۰۲/۲۱

بدبينی‌ی کيهانی

آرام‌آرام و تکّه‌تکّه، بدبينی‌ی کيهانی‌ی يوجين تکر را می‌خوانم. اين ترجمه‌يی‌ست از نخستين تکّه‌ی اين کتاب، با گوشی به يکی از ترانه‌های اين شبهايم.

محکوم‌ايم. بدبينی برِ شبانه‌ی انديشه است، ملودرامِ بيهودگی‌ی مغز، شعری نوشته در گورستانِ فلسفه. بدبينی شکستِ ليريکِ انديشِشِ فلسفی است و هر تلاشی برای انديشه‌ی روشن و همدوس [= منسجم]، ترشروی و غوته‌ور در شادی‌ی بيهودگی‌ی خويش. بدبينی در عبارتهای مسخره و کوتاهِ «هرگز موفّق نخواهيم شد»، يا، به‌سادگی، «محکوم‌ايم»، بيش از هر زمانِ ديگر به استدلالِ فلسفی نزديک می‌شود. هر کوششی محکوم به شکست [است]، هر فراآخته‌يی [= پروژه‌يی] محکوم به ناکاملی، هر زندگی‌يی محکوم به زيسته نشدن، هر انديشه‌يی محکوم به انديشيده نشدن.

بدبينی پست‌ترين شکلِ فلسفه است، اغلبْ خوارداشته‌شده و کنارگذاشته‌شده، علامتِ [= سمپتومِ] رويکردی بد و بس. هيچ‌کس هرگز به بدبينی نياز ندارد، به همان شيوه که به خوشبينی نياز دارد تا به سوی بلنديها برانگيزانَدَش و برخيزد، به همان شيوه که به نقدِ سازنده، پند و بازخورد، کتابهای الهامبخش يا تشويق نياز دارد. هيچ‌کس به بدبينی نياز ندارد (گرچه دوست دارم ايده‌ی خودياريگری‌ی بدبينانه را به پندار آورم). هيچ‌کس به بدبينی نياز ندارد، و با اينهمه هرکس—بی استثنا—در نقطه‌يی از زندگی‌اش، ناچار بوده با بدبينی روبرو شود، اگر نه همچون فلسفه‌يی همچون شِکوِه‌يی—از خودش يا ديگران، از دوروبرش يا زندگی‌اش، از حال‌وروزِ چيزها يا جهان به طورِ کلّی.

رستگاری‌ی اندکی برای بدبينی در کار است، و نه هيچ جايزه‌ی جبرانی‌يی. سرانجام، بدبينی از همه‌چيز و از خودش خسته است. بدبينی شکلِ فلسفی‌ی سرخوردگی‌ست—سرخوردگی همچون سرايش،* سرودی، ذِکری، آوازی تنها و تک‌صدايی که وسعتِ اُنسِ** پيرامون‌اش ناچيزش ساخته است.

* بازی‌ی زبانی با کلمه‌های disenchantment و chanting
** yintimate immensit. از پیِ «اُنس» و «خلوتِ اُنس» [آشوری] برای yintimac.