۱۳۹۵/۰۳/۱۹

همان‌طور که دراز کشيده بودم، تصويرهايی از نيمه‌ی دومِ سالِ هشتادونه جلوی چشم‌ام آمد. هر شب، تا سومِ اسفند، در پارک و کوه و خيابان پرسه‌ زنان، موسيقی‌ی رمانتيک را دوره کنان و سيگار پشتِ سيگار دود کنان و صبح خسته به خانه رسان و تا غروب در خواب، و دوباره چند ساعت بعد، از نو.
نمی‌توانم بدرستی بگويم که همه‌ی اينها چه اندازه برايم ناآشنا و بيگانه اند. تابِ سرمای شديدِ آن زمستان، تابِ راه‌رويهای طولانی‌ی نيمه‌شبانه، تابِ رؤيای هنوز تروتازه و نافرسوده‌ی مرگ، تابِ آن حجمِ ديوانگی را ندارم. آشکارا پيرتر شده‌ام و خسته‌تر.
—و شايد، از همين رو، آرام‌تر، خوشبخت‌تر؟

پی‌نوشت: و باز يادم آمد.
با سـ در کوهسنگی نشسته بودم. هوا سرد بود، خيلی سرد. نزديکِ بخاری بوديم. بخاری مهربان بود. اجرايی از پرلودِ پارزيفال را با گوشی‌ام پخش کردم. نخستين‌بار بود که می‌شنيدش، شايد. شنونده‌هايی در سالنِ کنسرت سرفه می‌کردند. جهانی يخ زده بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر