۱۳۹۵/۰۴/۱۰

Schicksalatemmädchen

«دخترِ دمِ بخت» چه معنای خوشی داشتی، اگر «دم» در آن، نه برابر با «در آستانه‌»، بلکه برابر با «نَفَس» بودی.

۱۳۹۵/۰۴/۰۹

Path 5

گزارشِ هزارُم.
بچّه که بودم، خواب می‌ديدم که دستهايم پف می‌کنند. دستهايم پيوسته بزرگتر می‌شدند، بزرگتر و نرمتر. از بالشِ زيرِ سرم نرمتر می‌شدند. از کلِ تن‌ام بزرگتر. من در فضای تاريکِ تهی معلّق بودم. زمان نبود. مرگ نبود. گذشته‌يی نبود، آينده‌يی نبود. دستهای نرمِ برآماسنده‌ام فضا را پر می‌کردند. نمی‌کردند، چون بيکران بود. از بيکرانی‌ی فضا و نرمی‌ی دستهايم بدم می‌آمد، حال‌ام بد می‌شد. از اضطرابی ناشناخته بالا می‌آوردم اما از خواب نمی‌پريدم.

ديگر اين خواب را نمی‌بينم، امّا احساس‌اش هنوز گاهی می‌آيد، بيشتر در بيداری. دو روز پيش دوباره آمد، درست همان سان که بود. ديدم که زمان نيست. مرگ نيست. گذشته‌يی نيست، آينده‌يی نيست. تکان نمی‌خورم. نمی‌توانم تکان بخورم. همه‌چيز ايستاده و هيچ چيز تغيير نمی‌کند، مگر دستهايم که پيوسته بزرگتر می‌شوند. و نرمتر.

۱۳۹۵/۰۴/۰۷

پنج يا شش سالم بود. روزگارمان خوب نبود. برای اينکه روزگارِ ما را بهتر کند، مامانم دستِ من و خواهرِ بزرگترم را گرفت و برد سينما، فيلمِ مسافران (تبليغِ تلويزيونی‌ی فيلم صحنه‌هايی از عروسی و شادی را نشان می‌داد). فيلم، به هر حال، پر از تصويرهای عزاداری بود و مامانم، از سينما که درآمديم، هيچ از تصميمِ آن روزش خشنود نبود.
وانگهی، در صحنه‌يی از فيلم هما روستا رو به دوربين کرد و گفت، «ما به تهران نمی‌رسيم، ما همگی می‌ميريم». شگفت‌زده‌ام کرد، و درگير. آشنايی‌ی نخستين با مفهومِ سرنوشت بود. شايد، انگار.

۱۳۹۵/۰۴/۰۵

چشمهايم را که باز کردم داشتم به جنب‌وجوشِ ناگهانی‌ی تابستانِ نودودو فکر می‌کردم و در خيال می‌آوردم که اگر مهر نمی‌آمد چه می‌شد. و اکنون کجا بودم. و احساسِ عقب‌ماندگی و هدررفتگی‌ی نيرو و جوانی آمد. (—جوانی؟)
اما عقب‌ماندگی از چی؟ زندگی‌ی آدم، زندگی‌ی تکينِ هر آدم، ارزشِ زيستن يا دارد، يا ندارد. آنجا که ندارد هيچ خوشبختی‌يی بر ارزشِ آن نخواهد افزود، و آنجا که دارد هيچ بدبختی‌يی از ارزشِ آن نخواهد کاست. و اين زندگی‌ی تکين همتافتِ ضروری‌ی همه‌چيز است، و آن چيزها که در او ناخوشايندند، همگی به همان اندازه بايسته‌ی تکينی‌ی اين زندگی‌اند، که هر چيزِ خوشايند است. نقطه‌ی ارجاع و بازشناسی‌ی زندگی را بيرون از خودِ آن قرار دادن و زندگی‌ی خود را نسبت به آن همسنجيدن تنها چشم‌پوشی از ناخوشيها نيست، چشم‌پوشی از همه‌چيز است. و اين يعنی زندگی ديگر ارزشِ زيستن ندارد، يا دستکم ارزش‌اش زيرِ سوآل رفته است.
احساسِ عقب‌ماندگی و هدررفتگی علت يا دليلِ بی‌ارزشی‌ی زندگی نيست، بلکه تنها علامتِ آن است.

۱۳۹۵/۰۴/۰۱

ديدن و شنيدنِ اين ضبطِ ويديويی‌ی اجرای نافراديده [improvised]ی تکه‌يی از پرسل هر بار حال‌ام را خوب می‌کندنه تنها به خاطرِ صدادهی‌ی روشن و سرزنده‌ی اجرا يا سرشتِ طنازِ (و تن‌نازِ) موسيقی يا فيلمبرداری‌ی خوب، که حتا به خاطرِ آن لبخندِ خشنودی‌ی آخر بر لبهای کريستينا پلوآر.

۱۳۹۵/۰۳/۳۱

عليهِ «جزمِ کار»

«برای اسپانيايی، که هنوز جانورِ بدوی نزدِ او به تحليلِ قوا و پلاسيدگی دچار نشده، کار بدترين نوعِ بردگی‌ست. يونانيانِ دورانِ بزرگ نيز کار را تحقير می‌کردند: فقط بردگان مجاز بودند کار کنند، [...] فيلسوفانِ عهدِ باستان تحقيرِ کار را، که افولِ انسانِ آزاده است، آموزش می‌دادند؛ شاعران در وصفِ تن‌آسايی، اين ارمغانِ خدايان، ترانه می‌سرودند: آه مليبه، اين فراغت را خدايی به ما داده است.»
و در فارسی، چنان‌که می‌دانيد، تعبيرِ پرآوازه‌يی هست که می‌گويد، «کار جوهرِ مَرد است».
امّا، آيا در سرتاسرِ گفتمانی که مدّعی‌ی نقدِ هنجارهای مردانه است، کلمه‌يی در نقد و افشای اين «جوهر» می‌توان شنيد، هنگامی که، برعکس، تصويرِ گونه‌وارِ مردی که کار می‌کند و در برابرِ کارش مُزد می‌گيرد نزدِ خِردِ خرفتِ تباهی‌گرفته‌ی رهايندگانِ زن از الگوی کهنِ «بَرده» به الگوی نوينِ «انسانِ آزاد» ترامی‌ديسد [تغييرِ شکل می‌دهد]، تا آن‌جا که کارْ امتياز و آزادی‌ی مردان، يک «حق»، جلوه داده می‌شود و در هياهوی کرکننده‌ی «آزادسازی‌ی زن» اين آوازِ «حقِ کار» برای زنان (و کدام زنان؟) است که به گوش می‌رسد و نه آوازِ «حقِ تنبلی» برای زنانِ کارگرهمان زنانی که آرايش نمی‌کنند و موهای زيرِ بغل‌شان را نمی‌زنند، نه برای اين‌که «آزاد» باشند يا با «مردسالاری» مبارزه کنند، بل به اين دليلِ ساده که، از بختِ بد، «با سيزده ساعت کارِ روزانه» در کارگاهها و کارخانه‌ها وختِ چنين تن‌آساييها را ندارند؟
در چنين دورانِ ملال‌آوری، چه خوش است خواندنِ متنی آن‌چنان شوخ و گستاخ، که می‌تواند، به جای «حقوقِ بشر» يا «حقِ کار»، «حقِ تن‌آسايی» را برايمان فرياد بزند.

۱۳۹۵/۰۳/۲۹

چيزهای خُرد نيز ازخودبدرْمان می‌توانند کرد

چيزهای خُرد نيز ازخودبدرْمان می‌توانند کرد،
چيزهای خُرد نيز گرانمايه توانند بود.
برانديشيد، چه دلخواهانه خودْمان را به دُرّ و گوهر آراييم؛
بهای سنگين بهرشان دهيم و جز خُرد نيند.
برانديشيد، ميوه‌ی زيتون چه خُرد است،
و با اينهمه بهرِ خوبی‌اش آن را بجويند.
تنها به گلِ سرخ بينديشيد، که چون خُرد است،
و با اينهمه بويی آنچنان دلکش دهد، چونان‌که دانيد.

شعرِ بی‌نام از کتابِ ترانه‌های ايتاليايی (۱٨۶۰)
از روی ترجمه‌ی آلمانی‌ی پاؤل هايزه
ليت برای آواز و پيانو از هوگو وُلف، ۱٨۹۱

اين ترجمه‌يی بود از “Auch kleine Dinge können uns entzücken” در:
Josephine Barber, German for Musicians (Faber Music, 1985), 121.
—به يادِ پرلودهای شوپن.


پی‌نوشت. فعلِ entzücken به معنای «سخت به وجد آوردن» است. «ازخودبدر کردن» در فارسی پژواکِ معنايی‌ی همانندی دارد [سعدی: از در درآمدی و من از خود بدر شدم] و اين‌جا بويژه به فراخورِ ريشه‌شناسی‌ی واژه‌ی اصلی برگزيده شده—از پيشوندِ -ent (به معنای «بيرون»، «دور»، برابرِ away در انگليسی) و zücken (به معنای «يکباره درآوردن/بيرون کشيدن»). در انگليسی، از جمله، enrapture (هزاره: «از خود بی‌خود کردن») برای آن به کار می‌رود.

۱۳۹۵/۰۳/۲۸

تهران بودم، در خانه‌ی خودم. دندان‌ام به شدت درد می‌کرد. از داروخانه اسپریِ آرامبخشِ دندان‌درد گرفتم، که نام‌اش يادم نيست. اثر نکرد. گريه‌ی بيدِ لطفی را گذاشتم روی تکرار و دراز کشيدم—گذشته از بنان و دو/سه ترانه‌ی قديمی، تنها موسيقی‌ی ايرانی‌يی بود که هنوز هر از گاهی گوش‌اش می‌دادم: روز و شب خواب‌ام نمی‌آيد به چشمِ غم‌پرست... نمی‌دانم آن روز چند ساعت خوابيدم همچنان‌که در خواب به آوازِ لطفی گوش می‌دادم.
حالا پرسل در گوش‌ام می‌خوانَد که رنج آرامبخشِ درد است.

اين زنانِ «بهداشتی»

چند سالی‌ست که مفاهيمِ «نژاد» و «جنسيت»، در ايدئولوژی‌ی موسوم به «فرهنگی» در آمريکا، جايگزينِ مفهومِ مارکسيستی‌ی «طبقه» شده است. والتر بن ميکائيل از اين وضعيتِ باتأسف چنين ياد می‌کند: «آيا اساساً اين‌که ما مسحورِ مسائلِ قومی۔جنسيتی شده‌ايم سرپوشی بر بی‌تفاوتی‌ی ما به مسائلِ طبقاتی نيست؟»
سه‌ورين دانيول، هجومِ مطالعاتِ هويتِ جنسی: تأملاتی درباره‌ی مسئله‌ی کويير
[.از کتابِ فرنچ‌تئوری و آواتارهايش، ترجمه‌ی بهروز صفدری؛ زبان‌نگاره از من]

۱
بوده [fact]: بسياری از توالتها در سرتاسرِ جهان آلوده اند. قربانيانِ نخستينِ اين توالتهای آلوده چه کسانی اند؟ شايد، اگر گذارتان به منطقه‌های بالا و پايينِ شهری که در آن زندگی می‌کنيد، و به روستاها، افتاده باشد، پيشِ خود بگوييد: طبقه‌های پايين‌تر، بی‌خانمانها، بی‌بهرگان، تهيدستان. اما اين مقاله به شما خواهد گفت که اشتباه می‌کنيد: زيرا پاکيزگی و ناپاکيزگی‌ی توالتها بيش از آن‌که وابسته به توانگری و تهيدستی باشد وابسته به مردی و زنی‌ست. توالتهای پاکيزه، مانا که، بيشتر در انحصارِ مردان است و توالتهای ناپاکيزه بيشتر گريبانگيرِ زنان می‌شود. نويسنده از کجای کره‌ی زمين سخن می‌گويد که در شرايطِ برابرِ اقتصادی مردان بيش از زنان به توالتِ پاکيزه و بسامان دسترسی دارند؟ از جمله، از ايران:
توالت‌های عمومی ایران به توالت پارک‌ها و مساجد محدود می‌شود که البته بیش‌تر آن‌ها نیز در ساعات مختلف روز بسته و خارج از سرویس‌اند. به همین دلیل هم دست‌فروشان، رانندگان تاکسی و پیک‌های موتوری که بخش زیادی از وقت‌شان را در معابر عمومی می‌گذرانند، ناچارند برای رفع حاجت به سرویس‌های بهداشتی مجتمع‌های خرید یا مساجد پناه ببرند. توالت‌های اکثر مساجد آلوده هستند و حتی بعضی از آن‌ها مایع شست‌وشوی دست و دستمال ندارند. دسترسی به توالت به همین دلایل برای زنان سخت‌تر است.
دستفروشان و رانندگانِ تاکسی و پيکهای موتوری به توالتهايی می‌روند که مايعِ شست‌وشوی دست و دستمال ندارند بنابراين دسترسی به توالت برای زنان سخت‌تر است؟ حيرتا. ببينيم ادامه‌ی متن به ما چه می‌گويد:
نسرین جنانی راننده یکی از آژانس‌های بانوان در تهران می‌گوید: «مشکل آلودگی توالت‌ها مختص جاده‌ها و راه‌ها نیست. حتی توالت‌های مراکز خرید بالای شهر تهران به قدری آلوده است که ما زنان ترجیح می‌دهیم دستمال مرطوب و مقدار زیادی دستمال به همراه داشته باشیم تا حتی لازم نباشد دست‌های خود را به در دستشویی یا شلنگ آن بزنیم. بسیاری از دوستان و آشنایانم با استفاده شلنگ‌های دستشویی عمومی به عفونت‌ها و قارچ‌های شدید گرفتار شده‌اند.»
اين‌که «ما زنان»، برخلافِ «آن مردان»، ترجيح می‌دهيم به فکرِ سلامت و بهداشتِ خود باشيم و مقدارِ زيادی دستمال به همراه داشته باشيم گواهِ بی‌توجهی‌ی تأسف‌بارِ آن مردان به سلامت و بهداشتِ خودشان نيست (پيکِ موتوری و دستفروشِ کنارِ خيابان را چه مجالی برای بهداشت [سرراست‌تر: چه به بهداشت؟]، بويژه که مرد هم باشد، يعنی از جنسی که بهداشت موضوعِ او نيست؟)، بل‌که گواهِ دسترسی نداشتنِ ما و دسترسی داشتنِ آنان به توالتِ پاکيزه است. بارِ ديگر، حيرتا.

۲
نوشته‌يی از ناصر زراعتی درمی‌آيد، همچنان در راديوزمانه‌ی هميشه انديشناکِ مطالعاتِ فرهنگی۔جنسيتی، که باز به بهداشت می‌پردازد. اين بار قربانيانِ نخستينِ بهداشت چه کسانی اند؟ مردان و زنانی چون نويسنده‌ی متن که «با لباسهای حتماً ناشسته ناپاکيزه» داخلِ آب نمی‌روند. اما چه کسانی «با لباسهای حتماً ناشسته ناپاکيزه» داخلِ آب می‌روند؟ پاسخ: «بانوانِ مؤمنه‌ی پيروِ اسلامِ عزيز»، که «جنسِ (نه چندان) لطيف» اند. (تعجب نکنيد: اين يادداشتِ حال‌برهم‌زنِ آکنده از پيشداوريهای نفرت‌بنياد تنها به عنوانِ «ديدگاه» در رسانه‌ی ضدِ تبعيضِ فارسی‌زبان منتشر شده است—رسانه‌های ضدِ تبعيض، اينجور وختها، می‌دانند که بايد «پرسپکتيويست» باشند.) بماند که افسانه‌ی «جنسِ لطيف» چنان سکسيست است که برای ما وازننده است تا درکشنده، اما ارتباطِ لطافتِ زنانه و پاکيزگی‌ی زنانه چيزی نيست که اين‌جا بتوان از آن گذشت. زنانِ محجبه «لباسهای حتماً ناشسته ناپاکيزه» دارند، بنابراين ديگر لطيف نيستند. روشن‌تر: بهداشت امری زنانه است، لطافت نيز—بنابراين، آن‌چه نابهداشتی‌ست از لطافت بی‌بهره است. پيداست که در اين‌جا نه تنها بيزاری نسبت به مسلمانان و پيشداوری نسبت به زنان بل‌که بی‌منطقی به سانِ حيرت‌انگيزی در پختنِ معجونِ سکسيسم و مسلمان‌هراسی سهم دارد.

۳
ادامه‌ی سريالِ بهداشت و زنانگی، همچنان در راديوزمانه. نازلی کاموری، در نقدِ ناصر زراعتی، فرصت را، چنان که گويند، مغتنم شمرده تا از حقِ خود برای نتراشيدنِ موهای بدن‌اش در جايگاهِ زن دفاع کند، و خاطره‌يی را بازمی‌گويد:
کمی که نشستند از روی آب ناگهان متوجه موهای دستان من شدند. بعد همین جوری پایین‌تر رفتند و متوجه پاهای من شدند. مرد به زن به زبان فارسی (که از قضا من بلد بودم) گفت: «این چرا اینجوریه؟ زنه؟ مرده؟» زن پاسخ داد: «ای کثافت؛ حالم بد شد. چرا اپیلاسیون نکرده؟» [...] 
مرد که خیلی غیرتی شده بود که من فضای ساختمان سوپر شیک‌شان را با بدن پر از موی پاکستانی‌ام آلوده کرده‌ام، فوراً راه‌حلی به فکرش رسید: «این فضای استخر را با این کارش کثیف کرده است. این کار غیربهداشتی است. من همین الان می‌روم به مدیر ساختمان شکایت می‌کنم.» 
و من کماکان محو دید زدن پاهای حضرت آقا بودم که تقریباً دو برابر پاهای من – مثلاً زن – مو داشت و به دلایلی فضا را هم آلوده نمی‌کرد. من زن همه این لقب‌ها را به این دلیل گرفتم که حاضر نیستم موهای بدنم را با مومک و تیغ و هزار وسیله پردردسر دیگر بکنم یا بتراشم؟ 
برای من استفاده از موضوع بهداشت خیلی جالب است. چه چیزی بهداشتی است و به چه دلیل؟ پاهای پر از موی یک مرد پاک است اما پاهای پر از موی یک زن ناپاک است؟
خونسردی‌تان را حفظ کنيد، هيچ‌کس گمان نمی‌کند که پاهای پرموی مرد پاکيزه است اما پاهای پرموی زن آلوده است. موضوع اين است که کسی از مرد پاکيزگی را چشم ندارد، به آن شيوه که از زن دارد. اين فرق دارد با نتيجه‌يی که نويسنده‌ی متن می‌گيرد. از آن يکی نويسنده‌ی راديوزمانه که بهداشتِ توالت را بی‌پروا موضوعی زنانه می‌خواند تا آن روانشناسِ لوده‌ی تلويزيونِ ايران که در خوابگاهِ دختران يک تارِ مو پيدا نمی‌کند و در خوابگاهِ پسران جز کثيفی و شلختگی نمی‌بيند، حسِ مشترک [common sense] می‌گويد که زنِ بهنجار پاکيزه‌تر از مردِ بهنجار است. و باز اگر می‌خواهيد، با تنبلی‌ی ذهنی‌ی گونه‌واری که فمينيسمِ مردم‌پسندِ رسانه‌ها در گستراندنِ آن نقشِ بزرگی بازی می‌کند، از اين بوده بی‌درنگ نتيجه بگيريد که اين برای زنان بندی‌ست و برای مردان آزادی‌يی، بايد به ياد آوريد که کمبودِ چشمداشتِ پاکيزگی و آراستگی/خودآرايی از کسی بايستگانه گواهِ آزادی‌ی او نيست. معيارهای پاکيزگی و آراستگی برای کارگرانِ پشتِ صحنه‌ی يک اُپراخانه از همانهای رهبرِ ارکستر و نوازندگانِ آن سهل‌انگارانه‌تر اند، بی که اينان به اين دليل فرودستِ آنان باشند. اين همسنجی، شايد برايتان شوک‌آور باشد اگر برايتان بديهی‌ست که هر چيزی در وضعِ مردان را تنها و تنها با مردسالاری توضيح بايد داد، و هدف همين است. برای آنان که کار «علتِ وجودی»شان است، پاکيزگی و آراستگی و خودآرايی تنها تا اندازه‌يی مُجاز است و معنا/اهميت دارد که برای کارشان بايسته باشد، و کارْ آزادی نيست.

۱۳۹۵/۰۳/۲۱

Sehnsucht

«آرزومندی‌ی برنياسودنی در دلِ انسان برای آن‌چه نمی‌دانيم چی‌ست؛ اشتياقی برای سرزمينی دور و آشنا و نا۔زمينی که در آن ميهن۔و۔مانِ خود را به جا می‌آوريم...»

شبِ دلگيری‌ست، و نقضِ آشکارِ حقوقِ بشر است که اکنون اين‌جايم، و آن‌جا نيستم.

۱۳۹۵/۰۳/۱۹

همان‌طور که دراز کشيده بودم، تصويرهايی از نيمه‌ی دومِ سالِ هشتادونه جلوی چشم‌ام آمد. هر شب، تا سومِ اسفند، در پارک و کوه و خيابان پرسه‌ زنان، موسيقی‌ی رمانتيک را دوره کنان و سيگار پشتِ سيگار دود کنان و صبح خسته به خانه رسان و تا غروب در خواب، و دوباره چند ساعت بعد، از نو.
نمی‌توانم بدرستی بگويم که همه‌ی اينها چه اندازه برايم ناآشنا و بيگانه اند. تابِ سرمای شديدِ آن زمستان، تابِ راه‌رويهای طولانی‌ی نيمه‌شبانه، تابِ رؤيای هنوز تروتازه و نافرسوده‌ی مرگ، تابِ آن حجمِ ديوانگی را ندارم. آشکارا پيرتر شده‌ام و خسته‌تر.
و شايد، از همين رو، آرام‌تر، خوشبخت‌تر؟

پی‌نوشت: و باز يادم آمد.

با سـ در کوهسنگی نشسته بودم. هوا سرد بود، خيلی سرد. نزديکِ بخاری بوديم. بخاری مهربان بود. اجرايی از پرلودِ پارزيفال را با گوشی‌ام پخش کردم. نخستين‌بار بود که می‌شنيدش، شايد. شنونده‌هايی در سالنِ کنسرت سرفه می‌کردند. جهانی يخ زده بود.

۱۳۹۵/۰۳/۱۵

ملودی‌ی کارُلِ کريسمس «ؤات چايلد ايز ذيس» را، که به نامِ «گرين‌سْليوْز» نيز شناخته می‌شود، شايد نخستين‌بار در کارتونِ دختری به نام نل [عنوانِ اصلی: نل دخترِ سرگردان] شنيده باشم. حالا، در اين اجرا از آن، لحظه‌يی که سُل۔لا۔سُلِ تازه‌يی را روی می۔رِ۔می‌ی ملودی‌ی اصلی می‌شنوم دلم از رؤيايی ناشناخته می‌لرزد. بغضِ شادی. «از خوشی به فغان»، به فغانهای خاموش، شايد.
به سوی ما بيا. به سوی ما بيا.

۱۳۹۵/۰۳/۱۴

به گزارشِ فرهنگِ سخن، «برکنار گرفتن» يعنی: (۱) دور نگه داشتن. (۲) در آغوش گرفتن.
تعبيری بايسته برای وصفِ‌ کسی که تنها از دور می‌تواند در آغوش بگيرد، که به هر کسی نزديک می‌شود مگر به آن کس که آغوش‌اش را می‌خواهد.