۱۳۹۵/۰۳/۱۰

انديشه‌های آليس

می‌روم به سوی رختخواب—پس از مدتها، دوباره با داستانِ دختری به نامِ آليس، که به همراهِ پدر و مادرش، شهر را برای رسيدن به جايی دورافتاده و متروک درمی‌سپارد.

«شفقِ شمالی. آفتابِ نيمه‌شب. پنجاه‌هزار جزيره. سنجابها. خرسها. گوزنهای شمالی. روباهها. گرگها. مينک‌وال.»

«بزودی آن‌جا خواهيم بود، همه‌مان، در ايمنی‌ی شمال

۱۳۹۵/۰۳/۰۸

آن سُفی فُن اُتر در اين فرآورشِ (براستی وجدآورِ) اُپرای کارمن تکه‌يی از آريای هابانرا را در نافرمانی‌ی ناگهانی از تراداد/سنّت سيگار به لب می‌خوانَددر واقع، زيرِ لب: «عشق بچّه‌يی کولی‌ست و هرگز قانون را نشناخته»... صدای خنده‌ی شنودگاران شنيده می‌شود، صدای خنده‌ی خودم نيز.

۱۳۹۵/۰۳/۰۶

افسردگی‌ی شبانه

انديشه‌ی خودکُشی آرام‌بخشی قوی‌ست: با آن آدم برخی شبهای بد را بخوبی از سر می‌گذرانَد.‌
نيچه، آن‌سوی خير و شر، ۱۵۷

ناکتِرنال دپرشن [افسردگی‌ی شبانه] نامِ يک باندِ موسيقی‌ی بلک‌متال، يا، دقيقتر اگر گفته باشيم، در زيرژانرِ دپرسيو سوئيسايدال بلک متال [متالِ سياهِ خودکُشانه‌ی اَفسُرَنده]، است که زمستانِ پارسال پيشامدانه کشفش کردم. نوستالگيا: پاره‌های گذشته‌يی شکسته (۲۰۰۷) نامِ يکی از آلبومهای آنهاست.

و بارِ ديگر نوميدی می‌بوسدَم
با لبهای روح‌وارِ سردش
ويرانی‌ی خودم مرا به سوی گورم می‌بَرَد
که بارها آن را کنده‌ام
و بارِ ديگر انديشه‌يی شبح‌آسا می‌شوم
تاپاله‌يی ازيادرفته، غمگين، بدبخت
همچنان‌که می‌افتم به درونِ سپهرهای سياهِ ميانِ خاطره‌های تنهايی
تکه‌تکه‌مان کرده‌ای

پارتيتورِ ساؤندتراکِ من با خون نوشته می‌شود
موسيقی‌ی خودکُشی نوشته به رنگِ سرخ
خودم کردم، مُچهايم گشوده‌اند
و همچون اشکهايم، دارد می‌شُرّد
همه‌چيز پسِ پشت‌مان از دست رفته
به زانو افتاده‌ام، دستهايم بر صورتم
خورشيد در صبحِ بهاری پديدار می‌شود
آن‌جا که آرميده‌ام هم‌اينک چيزی مگر غبارِ من نيست

اکنون نگرانِ او نيستی
تو در سوی ديگرِ احساسها زندگی می‌کنی
اما برفِ اسفندمان
اکنون تنِ بی‌جانِ مرا می‌پوشاند

۱۳۹۵/۰۳/۰۴

غروبِ «فويرباخی‌»ی خدايان

و او «حلقه» را به شوپنهاؤری ترجمه کرد. همه‌چيز کج می‌رود، همه‌چيز فرومی‌ريزد، جهانِ نو همان اندازه بد است که جهانِ کهن: — هيچ، سيرسه‌ی هندی اشاره می‌کند... برونهيلده، که پيشتر بنا بود با سرودی در بزرگداشتِ عشقِ آزاد بدرود بگويد و آرمانشهری سوسياليستی را به جهان نويد دهد که با آن «همه‌چيز خوب می‌شود»، اينک کارِ ديگری به گردن می‌گيرد. او نخست بايد شوپنهاؤر بخواند؛ او بايد کتابِ چهارمِ «جهان همچون خواست و بازنمود» را به شعر درآورد. واگنر رستگار شد...

نيچه، فِتادِ واگنر، ۴

«سرودِ برونهيلده در بزرگداشتِ عشقِ آزاد» امروزه به «پايانِ فويرباخی»ی حلقه‌ی نيبلونگ نامدار است. بر طبقِ گزارشِ براين مگی در کتابِ واگنر و فلسفه، «حلقه چونان يک کُل از به بُرنايی رسيدنِ جهان در معنای آشکارا فويرباخی‌ی آن سخن می‌گويد، که در آن نيروهای فرمانروا بر جهان، در آغاز، قدرتهای خدايان در نظر گرفته می‌شوند، امّا، در جريانِ کنشِ آن، انسانها اين نيروها را از چنگِ آن خدايان درمی‌آورند، انسانهايی که مسئوليتِ جهان را بر دوشِ خود می‌نهند. در واقع همين جابجايی‌ی فراگير است که، از رهگذرِ همه‌ی خُردگانِ پی‌رنگ، پيشرانه‌ی اصلی‌ی کنش را می‌سازد. افزون بر اين، نظمِ تازه‌يی که برقرار می‌شود—آن‌گاه که آدميان مسئوليتِ خودشان را به گردن می‌گيرند—نه بر پايه‌ی رهبری يا قدرت بلکه بر پايه‌ی عشق بنا می‌شود—تنها عشق. واگنر زمانی در نظر داشت که در خطابه‌ی برونهيلده در پايانِ گوتِردِمِرونگ سطرهايی را بگنجاند که اين را آشکار می‌کرد، امّا هنگامی که به آهنگسازی رسيد نظرش را تغيير داد و آنها را به موسيقی درنياورد». اين سطرها از اين قرارند:

اينک که چون آه‌ودَم
نسلِ خدايان برفت،
اينک که بی حکمران
جهان را وامی‌هلم؛
گنجِ اسپنت‌ترين دانشِ خود را
به جهان درمی‌سپارم.
نی زر و نه دارايی،
نی شُکوهِ خدايی؛
نه خانه و نه مانه،
نی جاهِ سروَرانه؛
نه پيوندِ پُرفَندِ
پيمانِ تار،
نه قانونِ سختِ
آيينِ رياکار؛
در رنج و خوشی—تنها عشق
می‌گذارد که فرخنده باشيد!

۱۳۹۵/۰۳/۰۳

نيچه: آن‌سوی خير و شر، ۲۹۶

آوخ، آخر چی‌سْتيد، ای انديشه‌های نوشته و نگاريده‌ی من! ديری نگذشته است، از آن هنگام که هنوز چنان رنگارنگ، جوان و شرور بوديد، پُرخار و پُر از چاشنيهای نهانی، که مرا به خنده و عطسه می‌انداختيد و اکنون؟ ديگر از تازگی‌تان برهنه شده‌ايد، و می‌ترسم که برخی از شما آماده باشيد که به حقيقت بدل شويد: به اين زودی چنين ناميرا می‌نمايند، چنين دل‌شکنانه راستکار، چنين ملال‌آور! و هرگز جز اين بوده است؟ مگر چه‌ها می‌نويسيم و برمی‌نگاريم، ما ماندارينان با قلم‌موهای چينی‌، ما جاويدسازانِ آن چيزها که می‌گذارند نوشته شوند، چی‌ست آن‌چه تنها ما يارای برنگاريدن‌اش داريم؟ آوخ، همواره تنها آن‌چه پژمرده شدن می‌خواهد و بو باختن می‌آغازد! آوخ، همواره تنها توفانهای فروکشنده و وامانده و احساسهای بيگاهِ زردگون! آوخ، همواره تنها پرندگانی که خود را با پريدن خسته کردند و وَرپريدند و اکنون می‌گذارند که با دست قاپيده شوند، — با دستِ ما! ما جاويد می‌سازيم، آن‌چه را که ديری‌ست ديگر نمی‌تواند بزيد و بپرد، تنها چيزهای خسته و فرسوده را! و تنها برای پس۔‌از۔نيمروزِ شماست، ای انديشه‌های نوشته و نگاريده‌ی من، که رنگها دارم، رنگهای بسيار شايد، نازهای رنگارنگ و پنجاه جور زرد و قهوه‌ای و سبز و سرخ: — امّا هيچ‌‌کس از آنها پی نمی‌برد که شما در بامدادتان چون می‌نموديد، ای اخگرهای ناگهانی و شگفتيهای تنهايی‌ی من، ای انديشه‌های پارينِ دلخواهِ — — بدجنسِ من!

اين ترجمه‌يی بود از پاره‌ی ۲٩۶ از آن‌سوی خير و شر، در:
Friedrich Nietzsche, Jenseits von Gut und Böse (Leipzig: Druck und Verlag von C. G. Naumann, 1886), 266.

۱۳۹۵/۰۳/۰۲

سوگند به پانويس

در جُستارِ‌ «مکانيکِ شاره‌ها» در کتابِThis Sex Which Is Not One  [در ترجمه‌ی انگليسی‌ی Catherine Porter]، لوس ايريگاره از «تأخيرِ تاريخی[ی دانش] در گسترشِ نگرهی شاره‌ها» می‌پرسد و از«اپوريای پيروِ آن حتا در صورت‌بنديهای رياضی»، که از نظرِ او «تسويه‌حسابی پس‌افکنده» است که «قرار بود دست‌آخر به امرِ واقعی [ارجاع به لکان] نسبت داده شود». اما درست پيش از اين پرسشگری، ايريگاره، گويی در انديشه‌ی اين‌که گواهی بر راستينی‌ی سخنِ خود پيش بکشد، پانويسی می‌دهد بدين قرار: «به خواننده توصيه می‌شود که به متنهايی درباره‌ی مکانيکِ جامدها و شاره‌ها مراجعه کند».
آيا نبايد پرسيد که، خدا را، منظورِ ايريگاره از اين پانويس چی‌ست؟ آيا وی می‌پندارد که خواننده می‌پندارد که برای يافتنِ نمونه‌هايی از آن‌چه ايريگاره در دانشِ مکانيک يافته بايد سراغِ‌ متنهايی درباره‌ی روانکاوی‌ی لکان يا نگره‌ی فرگشتِ داروين برود؟ يا، نه، می‌خواهد به سانِ تلويحی به خواننده بگويد که هر متنی درباره‌ی مکانيکِ جامدها و شاره‌ها را که به دست بگيرد به اپوريايی (حتا) در صورت‌بنديهای رياضی برخواهد خورد که به «امرِ واقعی» نسبت داده می‌شودبه بيانِ ديگر، آيا می‌خواهد بگويد که اين چيزی‌ست چنان فراگير و خودآشکار، که نيازی به نام بردن از هيچ متنِ مشخصی نيست؟
براستی، هيچ چشمداشتی در کار نيست که فيلسوف، بويژه اگر در حالِ آهزيدنِ [to associate] شارگی با زنانگی باشد—«آن‌چه زن بيرون می‌ريزد روان است، افتان‌وخيزان است»—تا پاسخی برای آن پرسشِ آغازين فراهم کند، در هر گزاره‌يی که پيش می‌کشد پانويس بدهد و خواننده را برای دريافتِ دقيقترِ معنای آن، يا پی بردن به راستينی‌ی آن، يا به هر دليلِ ديگر، به متنهايی ارجاع دهد، اما اين ژستِ آکادميکِ توخالی به چه کار می‌آيد جز آن که خواننده را متقاعد کند که وی واقعاً دارد درباره‌ی مکانيکِ شاره‌ها حرف می‌زند؟

۱۳۹۵/۰۳/۰۱

سوگ‌سرودهای هِنری پِرسل

از ديدو و آينئاس

«هنگام که آرميده‌ام، آرميده‌ام در خاک، باشد که خطاهايم نيارد به بار
در سينه‌ی تو رنجی را، رنجی را.
به ياد آور مرا، به ياد آور مرا، اما آه! سرنوشتم را از ياد ببر.
به ياد آور مرا، اما آه! سرنوشتم را از ياد ببر.»
[+]

از شهبانوی پريان

«آه، بگذاريد برای هميشه بگريم:
چشمانم ديگر خواب را پذيره نخواهند شد.
خويش را از ديده‌ی روز خواهم نهفت،
و ز جان آه خواهم برآورد.
او رفته است، بر نبودش افسوس خوريد،
و من ديگر نخواهمش ديد.»
[+]

پرسل حق داشت روبروی آينه بايستد و بپرسد، «آينه، بگو زيباترين موسيقی‌سُرای دنيا کی‌ست؟»

۱۳۹۵/۰۲/۳۱

درباره‌ی سنگين‌گوشی‌ی زبانی

بلا بارتوک کتابی دارد، که مجموعه‌يی‌ست از قطعه‌های کوتاه برای پيانو، به نامِ Mikrokosmos، که عنوانش در ويراستِ فارسی‌زبانِ آن در ايران به «دنيای کوچک» ترجمه شده است. اين مثالِ خوبی‌ست از تنبلی‌ی ذهنی و سنگين‌گوشی‌ی فراگيرِ ما در برابرِ نوآنسهای ميانِ واژه‌ها، که همواره از بازشناختِ کاراکترِ‌ يکه‌ی آنها ناتوان است. «دنيای کوچک» ترجمه‌ی عبارتی مانندِ the little world در انگليسی می‌تواند باشد تا Mikrokosmos. («دنيای کوچک» در فارسی حتا رنگی از خوارداشت دارد، برای مثال وختی می‌گوييم فلان کس «دنيای کوچک»ای دارد!) به هر رو، نگريسته‌ی/منظورِ بارتوک از Mikrokosmos کيهانی‌ست فشرده در ابعادِ ريزدر واقع، قطعه‌های بسيار کوتاهِ اين کتاب مدلهايی از پيچيدگيهای کيهانی صوتی به نامِ موسيقی‌اند در مقياسِ کوچک. می‌توان با پيگيری‌ی مدلِ ساختِ واژه‌ی اصلی، که از پيشوندِ -mikro [در انگليسی: -micro] و واژه‌ی Kosmos [در انگليسی: cosmos] ساخته شده، آن را به «ريزکيهان» ترجمه کرد.

يا شايد جمع شده‌اند گوشه‌ی گوشه‌ی چشمِ ما، و نريخته‌اند

تنِ خودمان در خوابِ ما بايد دگرسانی‌يی اساسی از تنِ ديگران در خوابِ ما داشته باشد، زيرا تنِ ديگران در خوابِ ما همان تنِ واقعی‌ی آنان نيست، اما تنِ ما در خواب، در تجربه‌ی درونی‌يی که از آن داريم، همان تنی‌ست که دارد خواب می‌بيند، دارد در واقعيت خواب می‌بيند. بنابراين، همه‌ی تأثرهای عاطفی‌يی که در خواب تجربه می‌کنيم تنها در جهانِ رؤيا نيستند، بلکه سرراستانه روی جهانِ واقعيتِ ما کار می‌کنند. بارها پيش می‌‌آيد که از صدای گريه‌ی خودمان در خواب بيدار شويم و ببينيم که صورت‌مان غرق در اشک است، اما گاهی بيدار می‌شويم و به ياد می‌آوريم که در سرتاسرِ خوابی که ديده‌ايم در حالِ گريستن بوده‌ايم بی که صورت‌مان را اينک خيس يافته باشيم. بايد نتيجه بگيريم که در واقعيت اشکی نريخته‌ايم يا اشکهای واقعاً ريخته‌مان خشک شده‌اند؟

۱۳۹۵/۰۲/۲۶

هيلدگاردِ بينگنی: موسيقی‌ی گردون

خيال‌آورانه (و بلندپروازانه)، به خودم وعده داده‌ام که روزی بخشی از نوشته‌های هيلدگارد فُن بينگن (١٠٩٨-١١٧٩)، يا هيلدگاردِ بينگنی/اهلِ بينگن، را به فارسی درآورم. شبهايی در زندگی‌ی من بوده که همنِهِشهای آوازی‌ی اين زنِ موسيقيدان، نويسنده، فيلسوف، دانشور و رؤيابينِ ميان‌سده‌ای/قرون‌وسطايی، در دلِ پريشانی، لحظه‌های نابِ خوشيهای خاموش را به من هديه داده است. به نيمه‌شبهايی فکر می‌کنم که در مسيرِ مشهد۔تهران بودم در قطارهايی که مسافرانش ديگر در خواب بودند و من به اجراهای آوازهای او گوش می‌دادم، و خيال می‌بافتم که هيلدگارد در آن ديرِ دورافتاده بايستی هنگامی اين آوازها را روی کاغذ آورده باشد که همه‌ی ديگر زنانِ تارکِ دنيا به خواب رفته بوده‌اند. و می‌شود در يادآوری‌ی سعادتِ غمگينی که در آن ساعت نصيبِ من می‌شد، به يادِ فرشته‌ی ماتيلده وزندُنک نيفتاد؟
امشب در گشت‌وگذارِ ديگری در کتابِ گزيده‌ی نوشته‌های هيلدگاردِ بينگنی به اين قطعه برخوردم. اين ترجمه‌يی‌ست از:
Hildegard of Bingen: Selected Writings, trans. Mark Atherton (Penguin Books, 2001), 105.

گردون در گردشش صداهای شگفت‌انگيز برمی‌آورد، که با اينهمه به دليلِ بلندی و گستره‌ی فراوانش نمی‌توانيم شنيد؛ همانندانه، يک چرخِ آسيا يا چرخِ گاری صدا درمی‌دهد هنگامی که می‌چرخد. امّا گردون در چنان بلندی و گستره‌يی بر فرازِ زمين است که مردمان و جانورانِ روی زمين را نابود نمی‌کند؛ از اين رو به اندازه‌ی بسنده دور است، زيرا اگر اندکی نزديکتر می‌بود، آدميان و جانوران با آتش و بادها و با آب و ابرها از ميان می‌رفتند. همچنان که تن و روان يکی‌اند و از يکديگر پشتيبانی می‌کنند، به همين سان سيّاره‌ها پيشِ گردون يکديگر را استوار می‌کنند و يکديگر را نيرو می‌بخشند. و چونان که روان تن را جان می‌بخشد و نيرو می‌بخشد، خورشيد—با ماه و ستارگانِ ديگر—با آتشش گردون را گرمی می‌بخشد و نيرو می‌بخشد. بدين‌سان گردون به سرِ انسان می‌مانَد؛ خورشيد، ماه و ستارگان چشمان‌اند؛ هوا حسِ شنوايی‌ی ماست، بادها حسِ بويايی‌ی ما، شبنم چشايی‌ی ما؛ بَرهای کيهان به دستان‌مان می‌مانند و به حسِ بساوايی‌مان. و آفريدگانِ ديگر که در جهان‌اند به شکم‌مان می‌مانند، امّا زمين قلبِ ماست. همچنان که قلب تن‌مان را از بالا تا پايين کنار هم نگاه می‌دارد زمين نيز خُشکی‌ی ايمنی‌ست برای آبهای روی سطحِ آن و مقاومتی استوار در برابرِ آبهای زيرِ زمين تا نگذارد آنها به‌اشتباه بيرون بريزند.

۱۳۹۵/۰۲/۲۴

همه‌چيز را رها کنيد

به عنوانِ پُرآوازه‌ترين زنِ سوررئاليستِ نويسنده‌ی نسلِ دهه‌ی ١٩۶۰ در فرانسه، ويراستارِ مجموعه‌ی آثارِ مارکی دو ساد، نويسنده‌ی يکی از پژوهشهای اصلی درباره‌ی ساد، سازمان‌دهنده‌ی نمايشگاهِ چشمگيرِ ساد در ١٩۸۶، و منتقدِ سرسختِ روالهای اجتماعی و فرهنگی‌ی همروزگار، اَنی لو برَن (زاده‌ی ١٩۴۲) يکی از چهره‌های برجسته‌ی زندگی‌ی انديشه‌کارانه‌ی فرانسوی‌ست. Lâchez tout {همه‌چيز را رها کنيد} (١٩٧٧)، نقدی بی‌رحمانه بر سويه‌هايی پَسرو از نوفمينيسمِ فرانسوی، بدنامی‌ی آنی‌ی او را به همراه آورد.
 
متأسفانه، اين کتاب—شايد با پيش‌بينی‌ی واکنشهای قالبی‌ی فمينيستهای انگليسی۔آمريکايی؟—پس از گذشتِ ساليانِ دراز هنوز به انگليسی ترجمه نشده، اما ترجمه‌ی انگليسی‌ی درآمدِ آن را در کتابِ زير می‌توان يافت، که پايه‌ی اين ترجمه‌ی فارسی و معرفی‌ی کوتاهِ بالا بوده است:
Penelope Rosemont (ed.), Surrealist Women: An International Anthology (The Anthlone Press, London: 1998), 306-309.


درآمد به همه‌چيز را رها کنيد
نوشته‌ی اَنی لو برَن


وحشتی دارم از بد فهميده نشدن.
—اُسکار وايلد

در شانزده‌سالگی، تصميم گرفتم که زندگی‌ام آن چيزی نباشد که ديگران می‌خواستند باشد. اين عزم—و شايد بخت—به من اجازه داد که از چنگِ بيشترِ شوربختيهای ذاتی‌ی وضعِ زنان بگريزم. با اين‌همه، من، شادمان از اين‌که زنانِ جوان امروزه هرچه بيشتر ميل‌شان را به وازدنِ مدلهايی آشکار می‌سازند که تاکنون به آنان پيشکش می‌شده، از آمادگی‌ی نمايان‌شان برای همذات‌پنداری با نفیِ يکسره صوری‌ی اين مدلهای ازمُدافتاده اظهارِ تأسف می‌کنم، يعنی، هنگامی که رضايت نمی‌دهند به اين‌که آنها را دوباره مُد کنند و بس. در زمانه‌يی که همه‌کس با خاطری آسوده و آهنگی يکنواخت می‌گويد که آدم زن به دنيا نمی‌آيد بل‌که زن می‌شود، کمتر کسی به نظر می‌آيد که خود را بر سرِ چنان زنی نه‌شدن به زحمت بيندازد. در عمل، درست عکسِ اين است. برخلافِ تلاشهای فمينيستهای سده‌ی هجدهمی و نوزدهمی که می‌کوشيدند دگرسانی‌ی خيالی‌يی را بزدايند که به مردان قدرتِ واقعی بر زنان می‌داد، سرگرمی‌ی نوفمينيستهای سالهای اخير اين بوده که واقعيتِ آن دگرسانی را جا بيندازند تا مدّعی‌ی قدرتی خيالی شوند که گفته می‌شود از زنان دريغ شده است. آنان چنان سراسر دست‌درکارِ جا انداختنِ واقعيتِ اين دگرسانی‌ی خيالی‌اند که سرانجام، شورش بر امکان‌ناپذيری‌ی بودن می‌‌رود تا زيرِ ضربه‌های سبک‌مغزی‌ی ستيزه‌جويانه از ميان برود و بدين‌سان آغازگرِ تعهد به بودن باشد. آيا تا ابد نياز داريم به خودمان يادآوری کنيم که در شرايطِ شورش، به نياکانی نياز نداريم؟ و بی‌گمان، نه به مشاورانِ فنّی‌يی مشتاق به دادوستدِ نسخه‌هايشان برای نافرمانی‌ی زنانه از آ تا ی.
نظر به دامنه‌ی جنايتهايی که کمابيش به سانِ قانونی به آنها دست می‌زنند، نه تنها عليهِ زنان بل همچنين عليهِ همه‌ی آنانی که دستِ رد به سينه‌ی رمزگذاری‌ی اجتماعی‌ی نقشهای جنسی می‌زنند (همجنسگرايان به ويژه)، اين شورش را فوری می‌توان شمرد و بس—چنان فوری که نمی‌توانم از بر هم زدنِ همسُرايی‌‌ی آنانی خودداری کنم که، نرينه [باشند] يا مادينه، ادّعا می‌کنند که آن را از تيرگی‌يی خصوصی می‌آهنجند که در آنجا به‌تندی شکل می‌گيرد، و زورِ مقاومت‌ناپذيرش را از آنجا بيرون می‌کشد. تأکيد می‌کنم: اين ياغيگری همواره روحيه‌ی گردآمدی ‌[collective] را نشانه می‌رود، فارغ از آن‌که گردآمديگی [collectivity] بر چه پايه‌هايی استوار شده باشد. چه‌سان، پس، می‌توانيم نبينيم که امروزه هر زنی از بازيابی‌ی خودش محروم می‌شود اگر متوجهِ آن نباشد که هريک از نُطقهای آتشين‌اش می‌تواند برای ساختنِ ايدئولوژی‌يی بازبُرده و به کار گرفته شود که همان‌قدر در طرح‌اندازيهايش تناقض‌آميز است که در نيتهايش تماميت‌خواه؟ حتا می‌بينيم که وی از همه‌سو به سانِ کمابيش ضمنی تشويق می‌شود که خواسته‌های جنسِ خود را ابراز کند، از هنگامی که آن‌چه «مرامِ زنان» خوانده می‌شود همچون تصويری به نمايش درآمد از ياغيگری‌يی رام‌شده درونِ تورِ بهنجارِشِ [normalization] سلبی که عصرِ ما در افکندنِ آن روی دورافتاده‌ترين مکانهای در افقِ ديدش زبردستی‌ی بسيار دارد.
در حالی که همواره هم سروَرانی را خوار شمرده‌ام که همچون بردگان عمل می‌کنند و هم بردگانی را که مشتاق‌اند پوستينِ سروران بر تن کنند، اعتراف می‌کنم که کشاکشهای عادی‌ی ميانِ مردان و زنان اهميتِ بسيار کمی برای من داشته است. همدلی‌ی من در عوض به آنانی می‌رسد که نقشهايی را که جامعه به آنان اختصاص می‌دهد رها می‌کنند. چنين کسانی هرگز ادّعا نمی‌کنند که دارند جهانی نو می‌سازند، و راستکاری‌ی بنيادينِ آنان در همين است: آنان هرگز پنداره‌شان از بهروزی را بر ديگران برنمی‌نهند. با عزمی قدرتمند که اغلب می‌تواند نظمِ پابرجا را واژگون کند، تنها شادند که استثناهايی‌اند که به قاعده نه می‌گويند.
اُسکار وايلد برای من جالبتر است از هر زنِ بورژوايی که پذيرفته شوهر کند و بچّه بياورد، و سپس، يک روزِ دلپذير، يکباره احساس می‌کند که خلّاقيتِ اُه بسيار فرضی‌اش دارد بی‌ثمر می‌شود.
و ماجرا از اين قرار است.
اولويتهايم دراين‌باره را فهرست نخواهم کرد: بيهوده خواهد بود که چنين کنم، و به‌غايت دلسردکننده برای مرامِ زنان.
اين بوده [fact] که من بهترين کارهايی را که از دستم برآمده کرده‌ام، تا از گرفتاری‌ی روانی، اجتماعی و فکری در سرنوشتِ زيستی‌ام بپرهيزم، به خودم مربوط است، اما هرگز به تلاشِ جامعه برای آن‌که کاری کند که به نامِ همه‌ی زنان احساسِ گناه کنم، و مرا به درونِ مرزهای آن سرنوشت پس براند، تن درنخواهم داد. چنان بی‌بندوباری‌ی ناگهانی و چاره‌ناپذير در جست‌وجوی هويتِ هر زن براستی زنان را درست در دلِ آزادی‌شان تهديد می‌کند هنگامی که به بهای همه‌ی دگرسانيهای ويژه‌ی ديگر بر دگرسانی‌ی ژانه‌ای [gender difference] تأکيد می‌شود. بگذاريد بآرامی تنها در نظر بگيريم که همه‌ی ما به نامِ خدا، طبيعت، انسان و تاريخ چه‌ها کشيده‌ايم. امّا، می‌نمايد که آن‌همه بسنده نبوده، زيرا همه‌اش دارد زيرِ پرچمِ زن دوباره سر برمی‌آورد. متخصّصانِ وادارگری اشتباه نمی‌کنند هنگامی که با حرارتِ ناگهانی بر شمارِ آن سازمانهای ملّی و بين‌المللی می‌افزايند که به “la condition feminine {«وضعِ زنان»}  می‌پردازند بی که در عمل هيچ تغييرِ قانون‌گذارانه‌يی را از پی بياورند. و آنان دشوار می‌توانند چندان به بيراهه بيفتند، از آن دم که لويی آراگون، آن پسرِ سرودخوانِ سرکوب برای نزديک به نيم سده، اعلام کرد که زن «آينده‌ی مرد» است. من جدّی‌ترين ترديدها را دارم درباره‌ی آينده‌يی که بتواند چيزی همانندِ الزا تريوله به نظر برسد.
در هر آن‌چه به نامِ زن گفته و نوشته می‌شود، بازگشتِ هر چيزی را—به بهانه‌ی آزادسازی—می‌بينم که تَرادادانه [traditionally] زنان را فروکاسته است: آنان خانواده را محکوم می‌کنند اما مادری را همچون بنيادِ خانواده می‌ستايند. آنان به پنداره‌ی زن۔همچون۔شیء حمله می‌کنند اما باز۔زنده‌سازی‌ی «رازناکی‌ی زنانه» را تبليغ می‌کنند. و افشاگری‌ی رابطه‌های ميانِ مردان و زنان همچون رابطه‌های قدرت نگره‌هايی را درباره‌ی زننده‌ترين و احمقانه‌ترين دادوقالهای زن‌وشوهری به راه می‌اندازد. برای من اينها تنها دليلهای بس بيشترند تا خشنود باشم که قاطعانه از بُن‌بستهای «حساسيتِ زنانه»ی کذايی روی گردانده‌ام. وانگهی، هيچ‌چيز نمی‌تواند کاری کند که بيزاری‌ی طبيعی‌ام از اکثريتها دگرگون شود، بويژه هنگامی که آنان از شهيدانِ نيمه‌وقت ساخته شده‌اند—[که] تا حدِ زيادی پديده‌يی[ست] باخترزمينی.
هرچه سروصدای زمانه‌مان کَرکننده‌تر شود، احساسِ اطمينانِ بيشتری می‌کنم که زندگی‌ی من جايی ديگر است، سُرَنده در امتدادِ عشقِ من که شکلهايش گورِ گذرِ زمان می‌شوند. من به تو می‌نگرم. ما بر پُلِ تَرانمايی [transparency] ديدار خواهيم کرد پيش از آن‌که در شبِ دگرسانيهايمان دست بريم. ما، نزديک به يکديگر يا در فاصله‌يی، شنا خواهيم کرد، نگران يا پريشان، روان برخلافِ جريانِ چيستان‌مان تا خودمان را در آغوشِ نامطمئنِ سايه‌های گذرايمان بيابيم. ما تنها کسانی نيستيم که پيش از فرورفتن در شبِ دگرسانيهايمان به نقطه‌يی از ترانمايی برخورده‌ايم و برآمده‌ايم بی‌اعتنا به اين‌که نرينه‌ايم يا مادينه. و اگر مردانی بس اندک‌شمار آسان می‌يابند که خودشان را در اقرارِ فرانسيس پيکابيا، «زنان عاملِ آزادی‌ی من‌اند»، بازشناسند، دليل‌اش شايد اين باشد که آن [اقرار] تنها با پيروزی‌ی يک شگفت‌انگيز از راه می‌رسد که مردان و زنان هنوز آن را کشف نکرده‌اند. از همين‌روست که اعتراض می‌کنم به اينکه تنها به دليلِ تصادفی زيستی مرا به خدمتِ ارتشِ زنانِ درگير در نبرد ببرند. فرديتِ ديوانه‌وارِ من درست در تناسب است با همه‌ی آن‌چه برای اندردگرِش‌پذيری [interchangeability]‌ی همه‌ی باشندگان می‌جنگد.
اين کتاب فراخوانی به ترکِ خدمت است.

اين ترجمه بعدها ويرايش شده است.